ازخدادرعهدپيري يک زمان غافل مباش

ازخدادرعهدپيري يک زمان غافل مباش
ازنشان زنهاردربحرکمان غافل مباش

چون گل رعناخزان رادرقفاداردبهار
ازورق گرداني بادخزان غافل مباش

گر به طوف کعبه مقصود نتواني رسيد
سعي کن زنهار از سنگ نشان غافل مباش

مي کند زهر هلاهل کار خود در انگبين
از گزند دشمن شيرين زبان غافل مباش

تا نسازي راست دردل حرف را برلب ميار
تيرتا بيرون نرفته است از کمان غافل مباش

قطره رادريابه شيريني گرفت ازدست ابر
اينقدرازحال دورافتادگان غافل مباش

مهر با چندين عصا درچاه مغرب اوفتاد
زينهارازچاه خس پوش جهان غافل مباش

آب زيرکاه را باشدخطرازبحربيش

صائب ازهمواري ا هل زمان غافل مباش

صائب تبریزی

چون برون آورم از جيب سرخجلت خويش؟

چون برون آورم از جيب سرخجلت خويش؟
که زعصيان خجلم بيش من از طاعت خويش

آن که درآينه بيتاب شداز طلعت خويش
آه اگردردل عاشق نگرد صورت خويش

بر غزالان چه کنم دامن صحراراتنگ؟
من که در خانه بيابانيم ازوحشت خويش

فرصت ازخنده برق است سبک جولانتر
مده ازدست چو کوته نظران فرصت خويش

چشم سيري زطعام است تورا،زين غافل
که به اطعام توان سير شدازنعمت خويش

نشودشسته رخ سايلش از گردسوال
هر کريمي که نگرددخجل ازهمت خويش

يوسف آنجاکه به سيم وزرقلب است گران
چه برآرم زصدف گوهر بي قيمت خويش؟

گذردجنت اگرازدرويرانه من
نيست ممکن که برون پانهم ازخلوت خويش

من که پشتم خم ازاين بار گران گرديده است
چون گران بارکنم پشت کس ازمنت خويش؟

حاصل من چو مه نو زکمانخانه چرخ
تيرباران اشارت بودازشهرت خويش

زان سياه است رخ ماه که چون لاغرشد
مي کشد تيغ به سيماي ولي نعمت خويش

چشم من نيست به آسودگي خود صائب

هست درراحت احباب مراراحت خويش

صائب تبریزی

نمي گردندارباب بصيرت از خداغافل

نمي گردندارباب بصيرت از خداغافل
محال است اين که سوزن گرددازآهن رباغافل

چرابي بوي پيراهن به کنعان بادمصرآيد
مشودرهرنفس زنهاراز يادخداغافل

بودبادمرادازذکرحق دريانوردان را
توازکوتاه بيني نيستي ازناخداغافل

اگرچه روسياهم گوش برآواز توفيقم
که ره گم کرده کم ميگرددازبانگ دراغافل

به هرقفلي کليد صبح خيزان راست مي آيد
مشودلهاي شب زنهارازيادخداغافل

به شکراين که هست از دست ها دست توبالاتر
مشوتا ممکن است از دستگيري چون عصا غافل

درين دريا که باشدهرکفش مشتي پراز گوهر
نگشتي چون حباب پوچ ازکسب هوا غافل

گشايش هاست باد صبح رادرآستين پنهان
مشوچون غنچه گل زين نسيم آشناغافل

مکافات عمل از هيچ کس رشوت نمي گيرد
گرفتم شد به فرض از ظلم ظالم پادشاغافل

نداي ارجعي پيچيده درطاس فلک صائب

توراگوش گران داردازين صوت وصداغافل

صائب تبریزی



مازسيرودورگردون ازخدا غافل شديم

مازسيرودورگردون ازخدا غافل شديم
ما زآب ازگردش اين آسياغافل شديم

در محيط آفرينش چون حباب پوچ مغز
ما زوصل گوهر ازکسب هواغافل شديم

يادشنبه تلخ دارد جمعه اطفال را
ما چرازانديشه روزجزا غافل شديم

گرچه پيرس قامت ماراچوصيقل ساخت خم
با چنين روشنگري ما ازجلاغافل شديم

عمر چون سيل بهاران رفت با چندين خروش
مازخواب آلودگي هازين صداغافل شديم

بردچون طاووس مارا حسن بال وپرزراه
رفته رفته مازعيب پيش پاغافل شديم

کردپل دررهگذارسيل قالب راتهي
ما زمرگ خويش با قددوتاغافل شديم

لب به حرف توبه نگشوديم با موي سفيد
درچنين صبحي زغفلت از دعاغافل شديم

دربياباني که روشن ديدگان ره گم کنند
بادوچشم بسته ماازرهنما غافل شديم

اين جواب آن غزل صائب که(منصف) گفته است

منزل ما گام اول بود وماغافل شديم

صائب تبریزی

چند ازغفلت به عيب ديگران گويا شوم؟

چند ازغفلت به عيب ديگران گويا شوم؟
سرمه اي کو تا به عيب خويشتن بينا شوم؟

غيرتي کوتا زخود آتش برآرم چون چنار؟
تا به چندازبي بري بار چمن پيراشوم

چون کمان ازخانه آرايي نديدم حاصلي
وحشتي کوتا جدا ازخودبه منزلهاشوم؟

لنگري کوتاچوگوهرجمع سازم خويش را؟
چون حباب وموج تاکي خرج اين درياشوم؟

فکرشنبه تلخ داردجمعه رابرکودکان
من چسان غافل به پيري از غم فرداشوم

مي شماردچرخ بي انصاف صبح کاذبم
گرزنورصدق روشن چون يدبيضاشوم

درگلستاني که شبنم مهر ازلب برنداشت
چون زر گل چندخرج خنده بي جاشوم؟

همچنان از خلق طعن خود نمايي مي کشم

بازمين همواراگر صائب چونقش پا شوم

صائب تبریزی

غبارهستي خود سرمه چشم فنا کردم

غبارهستي خود سرمه چشم فنا کردم
کفي خاکسترافسرده در کارصباکردم

نمي سوزم اگر برق اجل درخرمنم افتد
که من از خوشگي ازکاه گندمراجداکردم

زفوت وقت اگردرخون نشينم جاي آن دارد
که از کف دامن پيراهن يوسف رهاکردم

به آب روي همت خاک رازر مي توان کردن
غلط کردم که عمر خويش صرف کيمياکردم

دل چرخ از غبار خاطر من چون نينديشد؟
مکررآفتابش راچراغ آسيا کردم

چه مرغم من که از اندازه پرواز خود گويم؟
چوبرگ کاه پروازي به بال کهربا کردم

بااکسير قناعت خون آهومشک مي گردد
به خون دل من اين تحقيق در چين وختاکردم

چراصائب نباشدآسمان زير نگين من؟

سخن خورشيد شدتا مدح شاه اولياکردم

صائب تبریزی

فقيران رابه چوب منع ازدرگاه خودراندن

فقيران رابه چوب منع ازدرگاه خودراندن
به شمع دولت بيدارباشددامن افشاندن

مگردان روي گرم از دوستان تا دولتي داري
که ازيک شمع روشن مي توان صد شمع گيراندن

دهد هدکس به ريزش دست خوددرزندگي عادت
به نقد جان به آساني تواند دست افشاندن

بپوشان ديده ازخود،درحريم وصل محرم شو
که با دريا يکي گرددحباب از چشم پوشاندن

به خاموشي ززخم خصم بد گوهر مشو ايمن
که آبتيغ طوفان مي کنددروقت خواباندن

زدل زنگار غفلت مي زدايد صحبت پاکان
که در گوهر نگرددسبز،رنگ آب ازماندن

دل بيتاب دارد دورباش خانه زادازخود
مروت نيست مارا چون سپندازبزم خودراندن

لطيف افتاده است از بس که آن سيمين بدن صائب

خط نارسته رازان صفحه رو مي توان خواندن

صائب تبریزی



بوي گل ونسيم صبا مي توان شدن

بوي گل ونسيم صبا مي توان شدن
گربگذري زخويش چها مي توان شدن

شبنم به آفتاب رسيداز فتادگي
بنگرکه از کجا به کجا مي توان شدن

دردوزخي زخوي بدخويش،غافلي
کز خلق خوش بهشت خدا مي توان شدن

از آسمان به تربيت دل گذشت آه
گردردهست،زودرساميتوان شدن

ازروي صدق اگرره مقصودسرکني
گام نخست راهنما مي توان شدن

چوگان مشوکه از تو خورد زخم بردلي
تا همچوگوي،بي سروپا مي توان شدن

گرهست دربساط تومغزسعادتي
قانع به استخوان چوهما مي توان شدن

زنهارتا گره نشوي برجبين خاک
درفرصتي که عقده گشا مي توان شدن

دوري زدوستان سبکروح مشکل است
ورنه زهرچه هست جدا مي توان شدن

اوقات خود به فکر عصا پوچ مي کني
در واديي که رو به قفا مي توان شدن

صائب در بهشت گرفتم گشاده شد

از آستان عشق کجا مي توان شدن؟

صائب تبریزی

مکن تعجب اگرشد چراغ ماروشن

مکن تعجب اگرشد چراغ ماروشن
چراغ زنده دلان را خدا کند روشن

ملايمت زطمع پيشگان چنان ماند
که شمع موم به منزل کند گداروشن

هميشه بخت سيه روزدرميانم داشت
مراچوشمع نگرديد پيش پاروشن

اگر چه هست کدورت ميان چشم وغبار
شد از غبار خط او سواد ماروشن

به غور معني نازک رسند صافدلان
هلال چهره نمايد چوشدهواروشن

اميد هست که چشم بصارت صائب
شود زخاک در شاه اولياروشن

صائب تبریزی

يک چند خواب راحت بر خودحرام گردان

يک چند خواب راحت بر خودحرام گردان
درملک بي نشاني خودرا بنام گردان

کار جهان تمامي هرگز نمي پزيرد
پيش از تمامي عمر خودرا تمام گردان

سوداي آب حيوان بيم زيان ندارد
عمر سبک عنان را صرف مدام گردان

در يک جهان مکررنتوان معاش کردن
خودراجهان ديگرازيک دوجام گردان

ازصحبت لئيمان چون برق وباد بگريز
اوقات چون گرامي است صرف کرام گردان

ازبندگي به شاهي راهي است چون کف دست
آزاده اي چو يابي خودراغلام گردان

دست از رکاب همت کوته مکن چوصائب

نه توسن فلک را باخويش رام گردان

صائب تبریزی

شکوه بيهوده ازناسازي گردون مکن

شکوه بيهوده ازناسازي گردون مکن
اين جراحت رابه شمشير زبان درمان مکن

تلخي ايام رابرخودگواراکن به صبر
تا زمي پر مي توان کرد اين قدح پرخون مکن

دست افسوس است بارسروموزون،زينهار
تاتو هم بي برنگردي مصرعي موزون مکن

صبح پيري نيست چون شام جواني پرده پوش
آنچه ممکن بودکردي پيش ازين،اکنون مکن

چاره بيماري دل را زافلاطون مجوي
زين طبيب خام دردخويش را افزون مکن

مي نشيندزوددرگل کشتي سنگين رکاب
تکيه برسيم وزر بسيار چون قارون مکن

تاج درياي گهر شدازسبکروحي حباب
چون زخود گشتي تهي انديشه از جيحون مکن

زردروازبرگريزان ندامت مي شوي
روي خودراازشراب بيغمي گلگون مکن

حسن شرم آلودليلي دامن ازخودمي کشد
ازغزالان گرد خودهنگامه چون مجنون مکن

چون مسيحا پاي همت برسرگردون گذار
خويش رادرخم حصاري همچوافلاطون مکن

مي شود سنگ ملامت درکف طفلان غريب

ازسوادشهرصائب روي درهامون مکن

صائب تبریزی

رونهان دردولت ازاقبال محتاجان مکن

رونهان دردولت ازاقبال محتاجان مکن
اين درواکرده رادر بسته ازدربان مکن

هست درعين عدالت آب جان بخش حيات
چون سکندرجستجوي چشمه حيوان مکن

صبح رارخسار خندان از شفق درخون کشيد
مدعمرخويش کوتاه از لب خندان مکن

ازسپرانداختن تا مي شوي مغلوب خصم
ازنيام قهر تيغ خويش راعريان مکن

مي گدازندت به چشم شورچون ماه تمام
همچو ماه نو قبول پرتو احسان مکن

تا نگردي خوار در چشم عزيزان وطن
يوسف بي جرم را زنهار در زندان مکن

جزخموشي درد بي درمان ندارد چاره اي
شکوه چون بيطاقتان ازدرد بي درمان مکن

ازنظربازي دل معمور مي گرددخراب
خانه اي رااز براي روزني ويران مکن

در نظرواکردني طي مي شودعمرحباب
تکيه اي بي مغز برعمرسبک جولان مکن

دل به دريا کرده را هرموج صائب ساحل است

دست چون شستي زجان انديشه از طوفان مکن

صائب تبریزی

اي دل روشن حجاب از طارم اخضر مکن

اي دل روشن حجاب از طارم اخضر مکن
آفتاب خويش رامغلوب نيلوفرمکن

حق نمايي کارهرآيينه بي زنگ نيست
تابود دل،روي در آيينه ديگرمکن

دام تزويراست خاموشي سگ گيرنده را
نفس اگر عاجز نمايد خويش را باورمکن

مرگ چون موازخميرت مي کشدآسان برون
ريشه محکم دردل فولاد چون جوهر مکن

زير گردون باش چنداني که جسمت جان شود
گندمت چون آرد شددرآسي لنگرمکن

لنگربحر حوادث دل به دريا کردن است
سير اين درياي پرآشوب،بي لنگر مکن

سفله را با خودطرف کردن طريق عقل نيست

زينهار از ناکسان صائب شکايت سرمکن

صائب تبریزی

طعمه مور شوي گرچه سليمان شده اي

طعمه مور شوي گرچه سليمان شده اي
زال مي گردي اگر رستم دستان شده اي

اي که چون موج به بازوي شنا مي نازي
عنقريب است که بازيچه طوفان شده اي

عالم خاک بجز صورت ديواري نيست
چه درين صورت ديوار تو حيران شده اي

دست در دامن درياي کرم زن ، ورنه
تشنه مي ميري اگر چشمه حيوان شده اي

مي کند هستي فاني تو را باقي مرگ
تو چه از دولت جاويد ، گريزان شده اي

چرخ نه جامه فانوس مهيا کرده است
بهر شمع تو ، تو از بهر چه گريان شده اي

مصر عزت به تمناي تو نيلي پوش است
چه بد آموز به اين گوشه زندان شده اي

چرخ و انجم به دو صد چشم تو را مي جويد
در زواياي زمين بهر چه پنهان شده اي

آسيا ي فلک از بهر تو سرگردان است
تو ز انديشه روزي چه پريشان شده اي

شکوه از درد نمودن گل بيدردي هاست
شکر کن شکر که شايسته درمان شده اي

بود سي پاره اجزاي تو هر يک جايي
اي چنين جمع به سعي که چو قرآن شده اي

کمر و تاج به هر بي سر و پايي ندهند
به چه خدمت تو سزاوار دل و جان شده اي

دامن دولت خورشيد چو شبنم به کف آر
چه مقيد به تماشاي گلستان شده اي

نرسد گوي سبکسير به گرد تو ز حرص
گرچه از قامت خم گشته چو چوگان شده اي

چون به ميزان قيامت همه را مي سنجند
بهر سنجيدن مردم تو چه ميزان شده اي

بيخودي جامه فتح است درين خارستان
تو درين خانه زنبور چه عريان شده اي

پيش عفو و کرم و رحمت يزدان صائب
کم گناهي است که از جرم پريشان شده اي

صائب تبریزی

درکهنسالي زمرگ نا گهان غافل مشو

درکهنسالي زمرگ نا گهان غافل مشو
برگ چون شدزرداز بادخزان غافل مشو

امن نتوان زيست از اقبال ادبار فلک
از دم شمشير و از پشت کمان نتوان گذشت

از چراغي مي توان افروخت چنين شمع را
دولتي چون رو دهد از دوستان غافل مشو

تا در ايام خزان برگ و نوايي باشدت
در بهار از بلبلان اي باغبان غافل مشو

تا زبان شکر جاي سبزه باشد حاصلت
از زمين تشنه ، اي آب روان غافل مشو

ديدي از اخوان چه پيش آمد عزيز مصر را
زينهار از مکر اخوان زمان غافل مشو

هرکجا چون شمع گرم محفل آرايي شوي
از دهان گاز اي آتش زبان غافل مشو

تا بجا نبود سخن ، مگشا لب گفتار خويش
از هدف چون تير در بحر کمان غافل مشو

بر ندارد دولت بيدار غفلت زينهار
در کنار بام از خواب گران غافل مشو

رشته هستي به قدر فکر مي گردد بلند

صائب از تحصيل عمر جاودان غافل مشو

صائب تبریزی



طومار عمر طي شد و غافل نشسته اي

طومار عمر طي شد و غافل نشسته اي
بر خاست شور حشر و تو کاهل نشسته اي

نيلوفر سپهر به خون تو تشنه است
اي لاله شکفته چه غافل نشسته اي

خضر رهي و پشت به ديوار داده اي
آيينه اي ، چه سود که در گل نشسته اي

بر چهره ات چگونه در فيض وا شود
آخر کدام شب به در دل نشسته اي

در کعبه اي و پشت به محراب کرده اي
هم محملي به ليلي و غافل نشسته اي

چندين هزار مرحله مي آيدت بريد
تا روشنت شود که به منزل نشسته اي

اين آن غزل که فيض شيرين کلام گفت

در ديده ام خليده و در دل نشسته اي

صائب تبریزی

يک نفس فارغ ز وسواس تمنا نيستي
از پريشان خاطري يک لحظ يک جا نيستي

فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال تو
پير گشتي و همان در فکر فردا نيست

گرچه شد محتاج عينک ديده بي شرم تو
همچنان چون کودکان سير از تماشا نيستي

مي کند از هر سر مويت سفيدي راه مرگ
در چنين وقتي به فکر زاد عقبي نيستي

گرچه تيرت با کمان از قد خم پيوسته شد
هيچ در فکر سفر از دار دنيا نيستي

از جمال حور ، مردان چشم پوشيدند و تو
از عجوز دهر يک ساعت شکيبا نيستي

در مبند اين خانه تاريک را يکبارگي
چشم عبرت باز کن از دل چو بينا نيستي

گرچه دندان را ز نعمت هاي شيرين باختي
جز به حرف شکوه هاي تلخ گويا نيستي

خامشي را از خدا خواهند دانايان و تو
خون خود را مي خوري يک دم چو گويا نيستي

خواب سنگين تو صائب کم ز کوه قاف نيست
گر چه از عزلت گزينان همچو عنقا نيستي

صائب تبریزی

توفيق درد وداغ به هردل نمي دهند

توفيق درد وداغ به هردل نمي دهند
اين فيض را به هر دل غافل نمي دهند

بلبل گلوي خويش عبث پاره مي کند
اين شوخ ديدگان به سخن دل نمي دهند

آزادگان تلاش شهادت نمي کنند
تا خونبهاي خويش به قاتل نمي دهند

از تلخي سوال گروهي که واقفند
فرصت به لب گشودن سايل نمي دهند

ديوانگي است قفل دررزق را کليد

عاقل مشو که سنگ به عاقل نمي دهند

صائب تبریزی


تو را دانش دین رهاند دوست
ره رستگارى ببایدت جست
به گفتار پیغمبرت راه جوى
دل از تیرگى‌ها بدین آب شوى
چه گفت آن خداوند تنزیل و وحى
خداوند امر و خداوند نهى
که خورشید بعد از رسولانِ مِهْ
نتابید بر کس ز بوبکر بِهْ
عمر کرد اسلام را آشکار
بیاراست گیتى چو باغ بهار
پس از هر دوان بود عثمان گزین
خداوند شرم و خداوند دین
چهارم على بود جفت بتول
که او را به خوبى ستاید رسول:
که �من شهر علمم عَلیَّم در است�
درست این سخن گفت پیغمبر است
گواهى دهم کاین سخن راز اوست
تو گوئى دو گوشم بر آواز اوست
على را چنین دان و دیگر همین
کز ایشان قوى شد به هرگونه دین

 فردوسی

پندیات

چیزی از خود هر قدم زیر قدم گم می کنم

رفته رفته هر چه دارم چون قلم گم می کنم

بی نصیب معنی ام کز لفظ می جویم مُراد

دل اگر پیدا شود ،دیر و حرم گم می کنم

تا غبار وادی مجنون به یادم می رسد

آسمان بر سر ، زمین زیر قدم گم می کنم

دل ، نمی ماند به دستم ، طاقت دیدار کو ؟

تا تو می آیی به پیش ، آیینه هم گم می کنم

قاصد مُلک فراموشی کسی چون من مباد

نامه ای دارم که هر جا می برم گم می کنم

بر رفیقان (بیدل ) از مقصد چه سان آرم خبر ؟

من که خود را نیز تا آنجا رسم گم می کنم

زین گلستان درس دیدار که می خوانیم ما


اینقدر آیینه نتوان شد که حیرانیم ما


عالمی را وحشت ما چون سحر آواره کرد


چین فروش دامن صحرای امکانیم ما


غیر عریانی لباسی نیست تا پوشد کسی


از خجالت چون صدا در خویش پنهانیم ما


هر نفس باید عبث رسوای خود بینی شدن


تا نمی پوشیم چشم از خویش عریانیم ما


در تغافل خانه ابروی او چین می کشیم


عمرها شد نقشبند طاق نسیانیم ما

 

بیدل دهلوی

عمر گذشت و همچنان داغ وفاست زندگی

زحمت دل کجا بری؟  آبله پاست     زندگی

دل به زبان نمیرسد،لب به فغان  نمیر سد

کس به نشان نمیر سد تیر خطاست زندگی

یکدو نفس خیال باز  رشتهء شوق کن دراز

تا ابد از ازل بتاز !     ملک خداست   زندگی

خواه نوای راحتیم ،  خواه تنین  کلفتیم

هر چه بود غنیمتیم سوت وصداست زندگی

شور جنون ما ومن جوش فسون وهم و زنّ

وقف بهار زندگیست لیک کجاست  زندگی

بیدل از این سراب وهم جام فریب خورده ای

تا به عدم نمیرسی دور نماست  زندگی

بیدل دهلوی

پندیات

هر که در دنیا نبیند خویش را

در عیان باید خدای خویش را

هر که در دنیا به عصیان رو کند


آتشی سازد بسوزد خویش را

هر که از دنیا ندارد بهره ای

اسوه سازد عشرت درویش را

هر که خواهد محرم دلها شود

بر حذر دارد زمردم نیش را

هر که از بالا به عالم بنگرد

می ستاید عاقبت اندیش را

هر که چون فانی شود بیمار او

هم به او دل میدهد هم کیش را



پندیات

شاهی طلبی برو گدای همه باش
بیگانه ز خویش و آشنای همه باش
خواهی که تو را چو تاج بر سر گیرند
دست همه گیر و خاک پای همه باش

پندیات

ای مسلمان زاده بعد از هر اذان
رکعتی تنها عن الفحشاء بخوان
گر نمازت ناهی از منکر شود
از اذانت گوش شیطان کر شود
شیعه یعنی عدل و احسان و وقار
شیعه یعنی انحنای ذوالفقار
از عدالت گر تو می خواهی دلیل
یاد کن از آتش و دست عقیل
جان مولا حرف حق را گوش کن

شمع بیت المال را خاموش کن

مرحوم آغاسی

پندیات

مـردی و مـردانـگی
عجب ندار که نامرد ، مردی آموزد
از آن خجسته رسوم و از آن خجسته سیر
به چند گاه دهد بوی عنبر آن جامه
کــه چـنـد روز بـمانـد نـهـاده بـا عـنـبـر
دلی که رامش جوید نیابد آن دانش
سـری کـه بـالــش جـــویـد نیابد او افسر
ز زود خفتن و از دیر خواستن هرگز
نه ملک یابد مرد و نه بر ملک ، ظفر
@};-عنصری@};

پندیات

همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدينه تا به کعبه ، سر و پا برهنه رفتن

دو لب از براي لبيّک ، به وظيفه باز کردن

به مساجد و معابد ، همه اعتکاف جستن

ز ملاهي و مناهي ، همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن، به خداي راز گفتن

ز وجود بي نيازش، طلب نياز کردن

بخدا که هيچ کس، را ثمر آنقدر نباشد

که به روي نا اميدي ، در بسته باز کردن

< شیخ بهایی >

پندیات

هر که در دنیا نبیند خویش را

در عیان باید خدای خویش را

هر که در دنیا به عصیان رو کند

آتشی سازد بسوزد خویش را

هر که از دنیا ندارد بهره ای

اسوه سازد عشرت درویش را

هر که خواهد محرم دلها شود

بر حذر دارد زمردم نیش را

هر که از بالا به عالم بنگرد

می ستاید عاقبت اندیش را

هر که چون فانی شود بیمار او

هم به او دل میدهد هم کیش را

پندیات

نیکی و بدی که در نـهاد بـشر اسـت
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله ، کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
خیام

پندیات

عجب ندار که نامرد ، مردی آموزد
از آن خجسته رسوم و از آن خجسته سیر
به چند گاه دهد بوی عنبر آن جامه
کــه چـنـد روز بـمانـد نـهـاده بـا عـنـبـر
دلی که رامش جوید نیابد آن دانش
سـری کـه بـالــش جـــویـد نیابد او افسر
ز زود خفتن و از دیر خواستن هرگز
نه ملک یابد مرد و نه بر ملک ، ظفر
عنصری