شکر حق



شکر می گویم خدا را خلقتم زهرایی است

شد گواهم اشک جاری طینتم زهرایی است

گر نگاهی هم نمایم دست من خواهد گرفت

من نخواهم شد ذلیل وعزتم زهرایی است

فاطمیّه از محرم بیشتر جلوه کنم

برجهان تاثیر دارم قدرتم زهرایی است

من حسینی بودنم را خرج مادر می کنم

شاهدم باشد خود او هیئتم زهرایی است

عاشقی گفتا قبر می خواهم چکار

بی نشانم کن ببینم تربتم زهرایی است

مادری اش روز محشر تازه گل خواهد نمود

تازه می فهمم خدایا قیمتم زهرایی است

شد به یک سیلی تمام چهره های ما کبود

غصه هایم گریه هایم غربتم زهرایی است

آن زمانی که زند تکیه به کعبه مهدی اش

فاش می گوید به عالم دولتم زهرایی است

سروده ی جواد حیدری


جان مادرت



دلها شده دوباره پریشان مادرت

آقا بیا به مجلس ما جان مادرت

روزی فاطمیه ی ما را زیاد کن

دست شماست سفره ی احسان مادرت

در فاطمیه بیعت خود تازه می کنیم

تا که شویم باز مسلمان مادرت

تصدیق می کنیم که تطهیرمان کنی

شاید شویم سائل و مهمان مادرت

وقتی برای آمدنت کم گذاشتیم

گشتیم شیعیان پشیمان مادرت

ای مرد انتقام کتک خورد ه ها ببین

افتاده ایست پشت در خانه مادرت

آبادتر شدند حرم های اهل بیت

غیر از مزار خاکی پنهان مادر ت

سرود ه ی جواد حیدری

هر سال فاطميه دلم شور مي زند

حرفي نداشت چشم ترم جز رثاي تو

جاريست بين هر غزلم رد پاي تو

هر سال فاطميه دلم شور مي زند

در کوچه هاي غربت و اشک و عزاي تو

بگذار ما به جای تو خون گريه مي کنيم

ديگر توان گريه نمانده براي تو

ديدم چقدر قلب تو بی صبر می شود

با شکوه های بی کسی مرتضای تو:

اينقدر رو گرفتنت از من براي چيست

حالا دگر غريبه شده آشناي تو

از گرية شبانه و نجواي كودكان

بايد به گوش من برسد ماجراي تو

بانو كمي به حال حسينت نظاره كن

حرفي بزن كه دق نكند مجتباي تو

حالا ببين که روضه گرفتند كودكان

در پشت درب خانه براي شفاي تو

برخيز و با نگاه ترت يا علی بگو

جان می دهد به قلب شکسته صدای تو

ديدم تو را که آرزوي مرگ مي کني

بانو بس است! کشته علي را دعاي تو

همناله با وصيت تو ضجّه می زنم

با روضه های بی کفن کربلای تو


فاطمیه

 کبود روي ماهت محو شد در سبز لبخندت
بهشتي زير پا داري عالم گشته پابندت
غريبم تشنه ام سر در گمم در بند عصيانم
مرا آزاد کن بانو به اعجاز گلوبندت
مزار بي نشانت هستي ونام ونشان ماست
شکست ار بغض تو ، پهلوي تو، نشکست سوگندت
عدالت پشت مظلوميت شوي تو پنهان ماند
وسر زد بار ديگر از گلوي سرخ فرزندت
تمام عرش سرمست شميم عطر نامت بود
دريغا ياس پيغمبر چه زود از باغ چيدندت
جهان مهر تو بوده است از ازل اي سوره عفت
و تا باقيست دنيا کس نخواهد يافت مانندت
به تن پيوستي آخر پاره ي تن عشق کامل شد
گوارا باد ديدارت مبارک باد پيوندت

*** عباس احمدي ***


فاطمیه

با همه عزت وکرامت او
شهر شد عرصه ي ملامت او
که شما روز گريه کن ياشب
شکوه کردند از تمامت او
رفت در پشت در شجاعانه
تا مبادا علي،سلامت او...
به خطر افتد وجهان بشود
خالي از جلوه ي امامت او
شعله ور بود مثل ابراهيم
تا ببنند استقامت او
عمر گل شد گواه اين دنيا
نيست شايسته ي اقامت او


*** جواد محمد زماني ***

روضه

وقتي آنروز شرر بر سر دنيا افتاد
داغ مهتاب به روي دل دريا افتاد
خانه اي که حرم امن خدايي ها بود
گذر لشگر ابليس برآنجا افتاد
پشت در شعله ي بي واهمه جولان ميداد
دست فتنه به در خانه طاها افتاد
منتظر بود مباندار سقيفه آنجا
تا که خوب آتش وهيزم شررش جا افتاد
آنچنان زد که در سوخته را از جا کند
ياس پرپر شد وغنچه زتقلا افتاد
لشگري رد شد وانسيه حورا ميسوخت
لاله اي سرخ روي سينه زهرا افتاد
آه دستان خدا بسته شداما زهرا
با همان بال وپر سوخته اش تا افتاد
گفت فضه کمکم کن که علي رابردند
خواست تا مانع آنها شود اما افتاد
با غلافي که نشان بر روي بازوش گذاشت
پيش چشمان پر از غيرت مولا افتاد


*** محمد بياباني

خاکستر

 

وقتش شده نگاه به دور و برت کنی

فکری برای این همه خاکسترت کنی

عذر مرا ببخش، دوایی نداشتم

تا مرهم کبودی چشم ترت کنی

امشب خودم برای تو نان می پزم ولی

با شرط اینکه نذر تب پیکرت کنی

مجبور نیستی، که برای دل علی

یک گوشه ای بنشینی و چادر سرت کنی

من قبله و تو در شرف روبه قبله ای

پس واجب است روی به این همسرت کنی

زحمت مکش خودم به حسین آب می دهم

تو بهتر است، فکری برای پرت کنی

ای کاش از بقیه ی پیراهن حسین

معجر ببافی و کفن دخترت کنی

من، زینب، حسن، همه ناراحت توایم

وقتش شده نگاه به دورو برت کنی

سروده علی اکبر لطیفیان

طليعه فاطميه


وقتي خدا کتيبه ماتم درست کرد
از فاطميه رزق محرم درست کرد
بااشک در عزاي تو تسنيم وسلسبيل
با گريه بر حسين تو زمزم درست کرد
با ريشه هاي چادر پر وصله ي شما
از خود به خلق رشته محکم درست کرد
اول بنا نداشت فلک اينچنين شود
اما به احترام شما خم درست کرد
از گرد پشت پاي توکل وجود را
حور وپري فرشته و آدم درست کرد
تنها نه کرسي وقلم وعرش وفهم هم
ارواح انبيا معظم درست کرد
شرح همان روايت لولاک واضح است
اينکه تو را نگيني خاتم درست کرد
يک گوشه از حياي تو را جبرئيل برد
چندي گذشت حضرت مريم درست کرد
در انتهاي خلقت تو گفت فاطمه
مثلث نساخته ونخواهم درست کرد


*** ياسر حوتي***

آب و نان

 

حیدر که هست پس تو چرا کار می کنی

جارو مکش که سرفه امانت نمی دهد

نانی بخور، عزیز دلم آب رفته ای

این کاسه های آب، توانت نمی دهد

دنبال رنگ چهره در آیینه ات مباش

آیینه شرم کرده نشانت نمی دهد

تابوت قوس دار و عجیبی که ساختم

شرحی زحجم جسم کمانت نمی دهد

دستاس!دست فاطمه ام پینه بسته است

از خواهش من است تکانت نمی دهد

سروده وحید قاسمی

 

تابوت

جای برای کوثر و زمزم درست کن

اسما برای فاطمه مرهم درست کن

تابوت کوچکی که بمیرم درون آن

با چند تخته چوب برایم درست کن

تا داغ این شقایق زخمی نهان شود

تابوتی از لطافت شبنم درست کن

مثل شروع زندگی مرتضی و من

بی زرق و برق و ساده و محکم درست کن

از جنس هیزمی که در خانه سوخت ، نه

از چند چوب و تختۀ محرم درست کن

طوری که هیچ خون نچکد از کناره اش

مثل هلال لاله کمی خم درست کن

رضا جعفری

امشب...

امشب به نخل آرزویم برگ پیداست

در چهرۀ زردم نشان مرگ پیداست

امشب مرا در بستر خود واگذارید

بیمار بیت و حی را تنها گذارید

دوران هجرم رو به اتمام است امشب

خورشید عمرم بر لب بام است امشب

بیرون برید از خانه زینب را که حاشا

مادر دهد جان و کند دختر تماشا

گوئید مولا را که در مسجد نشیند

تا مرگ یارش را به چشم خود نبیند

خجلت زده از اشک فرزندان خویشم

اسما تو تنها وقت مردن باش پیشم

پیش حسن از اشک ماتم رخ نشوئی

جان حسینم با علی حرفی نگوئی

چون روز آخر بود، کار خانه کردم

گیسوی فرزندان خود را شانه کردم

دیدی چه حالی در نمازم بود اسماء؟

این آخرین راز و نیازم بود اسماء

آخر نگاه خویش را سویم بیفکن

می خوابم اینک پرده بر رویم بیفکن

بنشین کناری ناله از دل در خفا زن

بانوی خود را لحظه ای دیگر صدا زن

دیدی اگر خامش به بستر خفته ام من

راحت شدم ، پیش پیمبر رفته ام من

آیند چون اطفال معصومم به خانه

پرسند از مادر خبر داری تو یا نه؟

دیدند اگر خاموش و بی تاب است مادر

آهسته با آن ها بگو خواب است مادر

چون سوی حجره کودکانم رو نهادند

یکباره روی جسم رنجورم فتادند

مگذار ساعت ها تنم در بر بگیرند

مگذار آنان هم کنار من بمیرند

بفرست مسجد آن دو طفل نازنین را

کارند بالینم امیرالمؤمین را

شب ها برایم بزم اشک و غم بگیرند

در خانۀ آتش زده ماتم بگیرند

از من بگو با زینب آزادۀ من

برچیده مگذاری شود سجادۀ من

من رفتم اما یادگارم زینب اینجاست

تکرار آهنگ دعایم هر شب اینجاست

 غلامرضا سازگار

میقات من..

یافتم میقات من پشت در است

حفظ « ربّ البیت » از حج برتر است


رمی شیطان کردم از امر جلیل

تابگیرم کعبه از اصحاب فیل


بسته بودم پشت در اِحرام خود

رهسپر کردم به مسجد گام خود


سعی کردم تا نماند فاصله

از صفا تا مروه کردم هروله


گفتم او شمع است و من پروانه ام

بر نگردم بی علی در خانه ام


حج من رخسار حیدر دیدن است

طوف من ، دور علی گردیدن است


آنقدر ای قبله ی بیت الحرام

دور تو گشتم که شد حجّم تمام

علی انسانی

....گریه می کند

گل، بر من و جوانی من گریه می‌کند
بلبل به خسته جانی من گریه می‌کند


از بس که هست غم به دلم، جای آه نیست
مهمان به میزبانی من گریه می‌کند


از پا فتاده پا و ز کار اوفتاده دست
بازو به ناتوانی من گریه می‌کند


گل‌های من هنوز شکوفا نگشته‌اند
شبنم به باغبانی من گریه می‌کند


در هر قدم نشینم و خیزم میان راه
پیری، بر این جوانی من گریه می‌کند


گردون، که خود کمان شده، با چشم ابرها
بر قامت کمانی من گریه می‌کند


این آبشار نیست که ریزد، که چشم کوه
بر چهره‌ی خزانی من گریه می‌کند


فردا مدینه نشنود آوای گریه‌ام
بر مرگ ناگهانی من گریه می‌کند

علی انسانی