شاید من شاعر تو را كم می شناسم

شاید من شاعر تو را كم می شناسم

وقتی تو را تنها به ماتم می شناسم

وقتی تمام سال هستم از تو غافل

تنها تو را گاه محرم می شناسم

تو روح دریایی پر از جوش و خروشی

اما تو را در حد شبنم می شناسم

تنها تو را در شعر هایم می نویسم

تنها تو را در واژه هایم می شناسم

تنها غمم را با تو می گویم در این شعر

تنها تو را در شهر محرم می شناسم

افسوس تنها از قیامت العطش را...

افسوس راهت را چه مبهم می شناسم

از دشمنانت دست و خنجر های خونین

از دوستانت قامتی خم می شناسم

من ذره ای هستم كه تنها فكرم این است

آیا تو را خورشید عالم می شناسم؟

شادم كه شعرم پر شد از لفظ تو ای عشق!

هر چند در معنا تو را كم می شناسم

حسین حاجی هاشمی

یا حسین (ع)

سفرة عشق تو پاياني ندارد يا حسين

سائلم جز با تو درماني ندارد يا حسين

كسري ايام سالم را محرم پر كند

كس به دردم جز تو درماني ندارد يا حسين

درد چشمي كه بود ماه جمال تو قسم

كس شبيهت روي نوراني ندارد يا حسين

غير اينكه من شوم كنج رخ و مقصود تو

زندگي معناي نوراني ندارد يا حسين

هر كه بهر سجده جز تربت نمايد اختيار

در قيامت نور پيشاني ندارد يا حسين

اي خوشا آنكس كه چشمش جز به رويت وانشد

از فراغ تو پريشاني ندارد يا حسين

هر كه با ذكر تو آرامش نگيرد مرده است

در ره معبود حيراني ندارد يا حسين

مبدا هر خير و مركب در ميان روضه ات

كس به مانند تو مهماني ندارد يا حسين

آرزو دارم شوم من روسپيد درگهت

چون كه اين خدمت پشيماني ندارد يا حسين

حضرت سیدالشهدا علیه السلام

اگرچه فقيرم اگرچه اسير

اميرم حسين است و نعم الامير

مرا مادرم كرده نذر حسين

به ذكر حسينم بدادست شير

من از كودكي نوكرش بوده ام

علي كرده من را برايش اجير

مرا فاطمه كرده پابند او

چو در كربلا گفت هل من نصير

شدم چون گداي در او شدند

همه پادشاهان ز دستم فقير

همي ترسم از مال بی حب او

اگرچه بياريد هزاران نظير

اميد شهادت به راه حسين

كه روزي بگويد به من او بمير

برايش بميرم چو در كربلا

سرش پر شد از بوسة سنگ و تير

فرستاد اهل و عيالش به بند

كه امروز ما را نبيند اسير

براي سرافرازي شيعيان

مي افتد عريان به خاك كوي

چه نمازی است...

چه نمازی است نمازی که امامش باشی

نیتش باشی و احرام و سلامش باشی

تا قیامت نرود مستی قومی که شما

ساقی صف به صف شرب مدامش باشی

رشک خورشیدی و چون حادثه دیدن دارد

آفتابی که شبی ماه تمامش باشی

چه نمازی ست نمازی که قنوتش عشق است

که تو بشکوه ترین ذکر قیامش باشی

نه فلک قامت خون بسته و مستی تو هنوز

وه چه حالی ست که اسباب دوامش باشی

تو و هفتاد و دو تکبیر در این بزم بلا

خوش به این قوم اگر ساقی جامش باشی

*

من که از کنگره ها از صله ها دلگیرم

خوش به شعری که خودت شان و مقامش باشی

*هاشم کرونی

حضرت سیدالشهدا علیه السلام

خورشید تمام کائنات است حسین

گلبارش ابر برکات است حسین

والله که آیینه ی ذات احد است

عشق دو جهان رمز نجات است حسین

سرخی شفق شکفته از « خون حسین»

 یعنی که قتیل العبرات است حسین

بی نام خدایی اش ، زمان پژمرده است

 سرچشمه ی جوشان حیات است حسین

محبوب خدا ،عصاره ی اسلام است

 مفهوم سلام و صلوات است حسین

جاریست به لبهای غزل عشق حسین

آیینه ی میزان صراط است حسین

با یک نگهش هر گنهی محو شود

سرفصل کتاب حسنات است حسین

بنگر به شکوه نام ثارالهی اش

 هم خون خدا، خدا صفات است حسین

با شوق دگر قنبر ثانی گوید:

خورشید تمام کائنات است حسین

من کیم سالار دینم من کیم سرّ مبینم

من کیم خصم ستمگر من کیم حق را معینم

من کیم عین الحیاتم من کیم ماء معینم

من کیم الله را نور سماوات و زمینم

من کیم فرزند زهرا و امیرالمومنینم

من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم

من به هر گم گشته ای تا حشر مصباح الهدایم

من همه آزاد مردان را امام و مقتدایم

من به ذات اقدس حق عبد پیش از ابتدایم

من کیم وجه خدا نور خدا خون خدایم

من کیم مولای خلقت هستی هست آفرینم

من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم

من کیم حجر و حطیمم من کیم رکن و مقامم

من کیم صبر و ثباتم من کیم خون و قیامم

من کیم شمس ولایت من کیم ماه تمامم

من رکوعم من سجودم من صلاتم من صیامم

من جوادم من کریمم من امانم من امینم

من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم

من کیم من کعبه ام من زمزمم سعیم صفایم

من کیم من باغبان گلبن عشق و وفایم

من خلیل صد ذبیحم من ذبیحاً بالقفایم

من عزیز فاطمه نجل علیِ مرتضایم

من نبی را جان شیرین خلق را شور آفرینم

من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم

خون من خون خداوند جهان آراست آری

جد محمد(ص) ، باب حیدر ، مادرم زهراست آری

روز من هر روز روز محشر کبراست آری

سوم شعبان نه ، میلاد من عاشوراست آری

چون خدا در قلب خلق اولین و آخرینم

من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم

بارها ختم رسل بوسید از پا تا سرم را

شستشو با اشک چشم خویش داده پیکرم را

کرده پیش از شیر مادر ذات حق پر ساغرم را

دوست دارم دوست دارم دوست دارم زائرم را

در گلستان جنان با زائر خود همنشینم

من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم

من شهادت را ز خون پاک خود اقبال دادم

من به عاشورائیان تا صبح محشر حال دادم

من بقا بر دین و قرآن و رسول و آل دادم

من نخورده شیر از مادر به فطرس بال دادم

من خدا را دست لطف و مرحمت در آستینم

من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم

گاه روی قلب پیغمبر چو قرآن جای دارم

گه به پشت و گه به زانو گه به دوش او سوارم

گاه سر بر دامن زهرای اطهر می گذارم

گاه در گودال خون بر خاک مقتل سجده آرم

گه به خاکستر بود ماه جمال نازنینم

من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم

من کیم من رمز قرآن ، من کیم من سر هویم

من کیم من مصطفا را رنگ و بوی و خلق و خویم

من کیم آن کو نبی گفت اوست از من من از اویم

من به کل انبیا با روی خونین آبرویم

من به خیل اولیا با مهر خود حبل المتینم

من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم

من به نای خسته ی دل نغمه ی راز و نیازم

من به درد بی دوای خلق عالم چاره سازم

من کیم من دلفروزم من کیم من دلنوازم

من کیم حکمم ، کتابم ، من کیم حجم ، نمازم

من وضو را آبرو بخشیدم از خون جبینم

من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم

من کیم آنم که آمد ارجعی در باره ی من

روح پیغمبر طواف آورده بر گهواره ی من

کاروان دل بود از هر طرف آواره ی من

مصحف پیغبران اعضای پاره پاره ی من

اولیا آرند حاجت از یسار و از یمینم

من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم

من دعای مستجاب آیه ی امن یجیبم

من به درد عالمی از تربت پاکم طبیبم

من شما را آشنایم ، دوستم ، یارم ،حبیبم

من غریبم من غریبم من غریبم من غریبم

من به میثم سوز دادم با کلام آتشینم

من حسینم زینت آغوش ختم المرسلینم

حاج غلامرضا سازگار

حضرت سیدالشهدا علیه السلام

سلطان جهان سید وسالار حسین است

مسجود زمان صاحب وسردار حسین است



محبوب خدا نور دو عالم سبب خلق

از جان نبی سرور احرار حسین است



فرزند علی سبط پیمبر گل زهرا

راضی به قضا مظهر دادار حسین است



ای اهل ولا نیک بدانید که آنکس

بر تر زگمان است وزپندار حسین است



مصباح هدی مفخر انسان شه والا

کشتی نجات و سراخیار حسین است



گر اهل نبی را تو چو گلزار ببینی

سرمایه گل رونق گلزار حسین است



آن عهد ازل را که توانست به سر برد

آنکس که به آن وعده وفادار حسین است



مفتاح یقین خسرو دین مذهب وآیین

بر صدر نشین شاهد اسرار حسین است



پرسند ذبیح الله اگر کیست بگویم

آن غرقه به خون در ره دلدار حسین است


آن بدرقه کن سوی منا میوه دل را

با اشک خلیل الله صبار حسین است


وآنکس که سر غنچه اش از ساقه جدا دید

با سوز دل ودیده خونبار حسین است


در تیه بلا محضر حق آنکه در او گشت

اسماء خدا جمله پدیدار حسین است


"سعمن" چه نشستی که جهان جمله عزادار

سلطان جهان سید وسالار حسین است

حضرت سیدالشهدا علیه السلام

بي سرو سامان تو ام يا حسين

زهره منظومه زهرا حسين
كشته ي افتاده به صحرا حسين
دست صبا زلف تورا شانه كرد
بر سر ني خنده مستانه كرد
كيست لب خشك ترك خورده ات
چشمه اي از زخم نمك خورده ات
روشني خلوت شبهاي من
بوسه بزن بر تب لبهاي من
تازغم غربت تو تب كنم
ياد پريشاني زينب كنم
آه از آن لحظه كه بر سينه ات
بوسه نشاندند لب تيرها
آه از آن لحظه كه بر پيكرت
زخم كشيدند به شمشيرها
آه از آن لحظه كه اصغر شكفت
در هدف چشم كمانگيرها
آه از آن لحظه كه سجاد شد
هم نفس ناله زنجيرها
قم به حج رفته به حج رفته اند
بي تو در اين واديه كج رفته اند
كعبه تويي كعبه بجز سنگ نيست
آينه اي مثل تو بيرنگ نيست
آينه رهگزر صوفيان
سنگ نصيب گذر كوفيان
كوفه دم از مهر و وفا ميزدند
شام تورا سنگ جفا ميزدند
كوفه اگر آينه ات را شكست
شام از اين واعقه طرفي نبست
كوفه اگر تيغ وتبرزين شود
شام اگر يكسره آذين شود
مرگ اگر اسب مرا زين كند
خون مرا تيغ تو تضمين كند
آتش پرديس نبرد مرا
تيغ اجل نيز نبرد مرا
بي سر و سامان توام يا حسين
دست به دامان توام يا حسين
جان علي سلسله بندم نكن
گردم از خاك بلندم نكن
عاقبت اين عشق هلاكم كند
در گذر كوي تو خاكم كند
تربت تو بوي خدا ميدهد
بوي حضور شهدا ميدهد
ساقي لب تشنه لبي باز كن
سفره نان و رطبي باز كن
شمعه از درد دلت باز گو
نكته اي از نقطه آغاز گو
قوم به حج رفته چو باز آمدند
بر سر نعشت به نماز آمدند
قوم به حج رفته تورا كشته اند
پنجه به خوناب تو آوشته اند
سامريان شعبده بازي كنند
نفي رسولان حجازي كنند
مشعر حق عظم منا كرده اي
كعبه شش گوشه بنا كرده اي
تير تنت را به مصاف آمد است
تير سرت را به طواف آمد است
كيست شفا بخش دل ريش ما
مرحم زخم و غم و تشويش ما
كيست بجز ياد دل روي تو
سجده به محراب دو ابروي تو
بر سر ني زلف رها كرده اي
با جگر شيعه چه ها كرده اي
باز كه هنگامه بر انگيختي
بر جگر شيعه نمك ريختي
كو كفني تا كه بپوشم تنت
تا گيرم دامنه دامنت
حج تو هر چند كه تخير داشت
لاكن هفتاد و دو تكبير داشت
آري هفتاد و دو لبيك گو
عظم وضو كرده به خون گلو
اينان هفتاد دو قربانييند
كه از اسر باده تو فانييند
هم نفسان حج حسيني كنيد
پيروي از راه خميني كنيد
حج حسيني سفري سرخ بود
احرامش بال وپري سرخ بود
حج حسيني سفر كربلاست

نيت آن قربت رنج و بلاست


در رثاي سالار شهيدان حضرت اباعبدالله (ع)

يت‌الله وحيد خراساني از مراجع تقليد شيعيان در سال 1337 مثنوي بلندي در رثاي سالار شهيدان حضرت اباعبدالله (ع) سروده است كه در پي مي‌آيد.

روز عاشوراست يا صبح ازل؟
مشرق‌الانوار وجه لم يزل

مطلع‌الفجر شب قدر وجود
شد برون از پرده هر سرّي كه بود

دوش سر خيل رسالت بي رداست
چون عزاي خامس آل عباست

من چه گويم بارالها روز كيست
آن قدر گويم كه روز آن كسي است

كه خريدار متاع او خداست
خون او را خود خدايش خونبهاست

درج عصمت گوهرش را پروريد
حق در آن تن روح قدسي را دميد

شير نوشيد از زبان مصطفي
پرورش دادش دو دست مرتضي

مهد جنبانش بود روح الامين
رفت در گهواره تا خلد برين

روز اول پر گشود او تا فلك
بال و پر بگرفت از فرش ملك

روز آخر در گذشت از ماسوي
رفت با سر تا حريم كبريا

از همه كون و مكان دامن كشيد
خود خدا داند كجا او آرميد

تشنه‌لب جان داد بر شطّ فرات
خاك درگاهش بشد آب حيات

كاروان‌سالار عشّاق خدا است
در صراط الله مصباح‌الهدي است

عرش اعلي منزل آب و گلش
تا كجا رفته دگر جان و دلش

هست دست عالمي بر دامنش
ماه و پروين خوشه‌چين خرمنش

قطب هستي نقطه خال لبش
گردن گردون اسير زينبش

در سپهر معرفت شمس‌الضحي است
در مدار بندگي بدر الدجي است

كشتي طوفان گرداب بلا است
شاهد محشر شهيد كربلا است

عقل حيران، عشق سرگردان كه كيست
آنكه نام او حسين بن علي است

پرده خيمه چو افكند از جمال
وجه حق برداشت سبحان جلال

سوره توحيد يزدان شد برون
قل تعالي الله «عمّا يشركون»

آفتابي ز آسمان آواره گشت
چرخ عصمت آن زمان بيچاره گشت

ناگهان عقد ثريا را گسيخت
پيش پايش هر چه اختر داشت ريخت

آه طفلان گشت سدّ راه شاه
حلقه زد چون هاله گرد روي ماه

نوگلان در پيش آن عاليجناب
ريختند از نرگس چشمان گلاب

كاي پدر شايد ز ما رنجيده‌اي
بس كه بانگ العطش بشنيده‌اي

هين مرو بابا فدايت جان ما
پا بنه بر ديده گريان ما

اشك و آه جمله را با اين كلام
داد پاسخ كه عليكن السلام

چون وداع شاه با زينب رسيد
محشري اندر حرم آمد پديد

زينب اي اعجوبه صبر و ظفر
دخت ردّ الشمسي و شقّ القمر
اي بلند اختر چكيده عقل و دين
دخت زهرا و اميرالمؤمنين

ني فقط شمس و قمر را دختري
بلكه ناموس خداي اكبري

روي‌ زانوي نبي‌ بنشسته‌اي
اندر آغوش علي‌ پرورده‌اي

زين اَب هستي‌ اگر در خانه‌اي
گنج حقي گرچه در ويرانه‌اي

همدم و همراه سلطان وجود
با امين‌الله در غيب و شهود

آمد آندم راه را بر شه ببست
سوز آهش قلب عالم را شكست

مهلتي اي‌ زينت عرش برين
جز تو سبطي نيست بر روي زمين

اي‌ تو تنها يادگار جدّ من
مي‌ رود با رفتن تو پنج تن

مهلتي اي شمع جمع اولين
وي‌ ز تو روشن چراغ آخرين

مي‌‌روي آهسته تر مركب بران
مي‌‌رود با رفتنت جان از جهان

گفتني‌ها را به خواهر شاه گفت
زان مسيحا دم گل زهرا شكفت

با زبان حال با بنت رسول
گفت اي‌ پرورده دست بتول

هان نپنداري‌ كه پايان يافت راه
راه ما را منتهي باشد اله

رفتم و هستي تو مير كاروان
اين امانت را به جدّ من رسان

پاسداري كن پس از من از حريم
خود نگهداري كن از دُر يتيم

غنچه نشكفته باغ مرا
كن تو با خار مغيلان آشنا

اين يتيمان را كجا آرامش است
مشعل شام غريبان آتش است

روز پيك حق تو در بازار باش
شب پرستار تن بيمار باش

دختر رنجور اگر بيدار شد
خواب ديد و تشنه ديدار شد

چون به ديدارم سپارد جان پاك
در خرابه گنج را بسپر به خاك

هر كجا باشي دلم همراه توست
اين سر خونين چراغ راه توست

زان سفر چون ديد نبود چاره‌اي
رفت زينب جانب گهواره‌اي

شيرخوار آورد آندم در برش
تا كه قرآن را بگيرد بر سرش

چون كلام‌الله را بر سر گرفت
سرور دين افسر از اصغر گرفت

طفلي افسرده دل و خشكيده لب
بر سر دست پدر در تاب و تب

خواست تا بوسد لب خشك پسر
تير كين بوسيد حلقش زودتر

شه رخ از خون پسر گلگون نمود
چهره خورشيد غرق خون نمود

ارغواني رخ ز داغ اكبرش
لاله‌گون گشتي ز خون اصغرش

نازمت اي برده از عالم سبق
خون تو شد آبروي وجه حق

پس به سوي آسمان آن خون بريخت
رشته صبر ملائك را گسيخت

غنچه نشكفه‌اي پژمرده گشت
قلب عالم از غمش افسرده گشت

بر ذبيح عشق خواند آن دم نماز
عقل حيران شد از آن راز و نياز

با نمازي كه بر آن پيكر گذاشت
پرده‌هاي عرش را از هم شكافت

بانگ تكبيرش بر آن گلگون پسر
زد به جان عالم امكان شرر

گنج هستي را به زير خاك كرد
خاك را تاج سر افلاك كرد

گلشن خلقت از اين غنچه شكفت
راز هستي را عيان كرد و نهفت

دل نمي‌‌كند از كنار تربتش
تا خطاب «دع» بشد از حضرتش

پس ز جا برخاست بر زين زد قدم
با قدر گفتا قضا جف القلم

شاه چون بر پشت مركب جا گرفت
عرش بر كرسي زين مأوي گرفت

ذو الجناح آندم براق راه شد
ذو الجناحين از دو پاي شاه شد

از دو زانوي شه دين پر گرفت
شهپر روح‌القدس دربر گرفت

طاير توحيد در پرواز شد
شهسوار عشق ميدان‌تاز شد

كرد عزم شهريار آن شهريار
گشت صحرا از قدومش لاله‌زار

فرش زير پاي شه رخسار حور
بر سر شه افسر الله نور

مهر تابان از جمال او خجل
عقل فعال از كمالش منفعل

نور حق را شمع رخسارش مثل
طلعتش آئينه صبح ازل

ملك امكان خطّه فرمان او
گوي چرخ اندر خم چوگان او

محو شد در پرتو او هر چه بود
همچو ماهيات در نور وجود

انبياء و مرسلين در هر طرف
بهر ياريش دل و جان روي‌ كف

پيش روي وي‌ ملائك سر به دست
ليك او سرگرم سوداي الست

پيك نصرت آمد و دادش جواب
هين مشو بين من و ربم حجاب

چون خريدار ولاي‌ او شدم
عاشق كرب و بلاي‌ او شدم

شه سوار و زينبش اندر ركاب
چون مهي تحت‌الشعاع آفتاب

او چو شمع و خواهرش پروانه بود
هر دو را از سوختن پروا نبود

ديد چون خالي است جاي‌ مادرش
جاي‌ مادر خواست بوسد حنجرش
<

چون كلام‌الله را بر سر گرفت
سرور دين افسر از اصغر گرفت

طفلي افسرده دل و خشكيده لب
بر سر دست پدر در تاب و تب

خواست تا بوسد لب خشك پسر
تير كين بوسيد حلقش زودتر

شه رخ از خون پسر گلگون نمود
چهره خورشيد غرق خون نمود

ارغواني رخ ز داغ اكبرش
لاله‌گون گشتي ز خون اصغرش

نازمت اي برده از عالم سبق
خون تو شد آبروي وجه حق

پس به سوي آسمان آن خون بريخت
رشته صبر ملائك را گسيخت

غنچه نشكفه‌اي پژمرده گشت
قلب عالم از غمش افسرده گشت

بر ذبيح عشق خواند آن دم نماز
عقل حيران شد از آن راز و نياز

با نمازي كه بر آن پيكر گذاشت
پرده‌هاي عرش را از هم شكافت

بانگ تكبيرش بر آن گلگون پسر
زد به جان عالم امكان شرر

گنج هستي را به زير خاك كرد
خاك را تاج سر افلاك كرد

گلشن خلقت از اين غنچه شكفت
راز هستي را عيان كرد و نهفت

دل نمي‌‌كند از كنار تربتش
تا خطاب «دع» بشد از حضرتش

پس ز جا برخاست بر زين زد قدم
با قدر گفتا قضا جف القلم

شاه چون بر پشت مركب جا گرفت
عرش بر كرسي زين مأوي گرفت

ذو الجناح آندم براق راه شد
ذو الجناحين از دو پاي شاه شد

از دو زانوي شه دين پر گرفت
شهپر روح‌القدس دربر گرفت

طاير توحيد در پرواز شد
شهسوار عشق ميدان‌تاز شد

كرد عزم شهريار آن شهريار
گشت صحرا از قدومش لاله‌زار

فرش زير پاي شه رخسار حور
بر سر شه افسر الله نور

مهر تابان از جمال او خجل
عقل فعال از كمالش منفعل

نور حق را شمع رخسارش مثل
طلعتش آئينه صبح ازل

ملك امكان خطّه فرمان او
گوي چرخ اندر خم چوگان او

محو شد در پرتو او هر چه بود
همچو ماهيات در نور وجود

انبياء و مرسلين در هر طرف
بهر ياريش دل و جان روي‌ كف

پيش روي وي‌ ملائك سر به دست
ليك او سرگرم سوداي الست

پيك نصرت آمد و دادش جواب
هين مشو بين من و ربم حجاب

چون خريدار ولاي‌ او شدم
عاشق كرب و بلاي‌ او شدم

شه سوار و زينبش اندر ركاب
چون مهي تحت‌الشعاع آفتاب

او چو شمع و خواهرش پروانه بود
هر دو را از سوختن پروا نبود

ديد چون خالي است جاي‌ مادرش
جاي‌ مادر خواست بوسد حنجرش

بوسه زد چون بر گلوي خشك شاه
گشت هم آغوش آندم مهر و ماه

بر گلوي خشك شاه چون لب نهاد
آتشي اندر دل زينب فتاد

كاين گلو را مصطفي بوسيده است
مرتضي آن را چو گل بوييده است

چشمه جوشان عشق ذات هوست
پس چرا خشكيده يا رب اين گلوست

پس ببوسيد و به ميدان شد روان
سنگباران شد تن جان جهان

سنگ كين چون بر جبين شه نش�اب
از خسوف ماه بگرفت آفتاب

دامنش را بر كشيد و ناگهان
گشت سرّ مستتر حق عيان

سينه‌اي كو مخزن توحيد بود
برتر از ترسيم و از تحديد بود

سينه يا گنجينه گنج وجود
رازدار عالم غيب و شهود

مظهر اعلاي ستار العيوب
پرده دار حضرت غيب الغيوب

قلب عالم اندر او بگرفته جا
وه چه قلبي خانه ذات خدا

دل مگو جان جهان در او نهان
دل مگو نور خدا از او عيان

دل مگو گنجينه علم و يقين
مخزن اسرار رب‌العالمين

ناگهان تيري برون شد از كمان
خورد بر قلب شه كون و مكان

منهدم شد قبله كروبيان
گشت ويران كعبه لاهوتيان

خون ز قلب عالم امكان چو ريخت
ناگهان شيرازه قرآن گسيخت

خون دل را چون به گردون برفشاند
عالم و آدم به خاك غم نشاند

بر ملائك شد عيان سر سجود
كاين چنين گوهر به كان خاك بود؟

في‌ سبيل‌الله خونش را بداد
افسر ثاراللهي بر سر نهاد

زينت خلد برين شد خون او
خون مگو، نقش و نگار عرش هو

پس به حال سجده بر خاك اوفتاد
تربتش شد خارق سبع‌الشداد

شد جگر تفديده از سوز عطش
رفته نور از چشم و خشكيده لبش

شرحه‌شرحه دل ز داغ دلبران
قطعه‌قطعه تن ز شمشير و سنان

بود بسم‌الله و بالله ورد او
در هياهو خلق و او در ذكر هو

واي از آن ساعت كه او در قتلگاه
جان بداد و ديده‌ها بر خيمه‌گاه

پيش چشمش عترت دور از وطن
از قفا مي‌شد جدا سر از بدن

عرش مي‌‌لرزيد و كرسي مي‌تپيد
از فلك در ماتمش خون مي‌‌چكيد

بود تسليماً لامرك بر لبش
يا غياث المستغيثين مطلبش

ارجعي‌ بشنيد آن دم از خدا
با لب خندان سر از تن شد جدا

سر مگو، سرّ‌ خدا در آن نهان
تن مگو، روح خدا در آن روان

آن خداوندي كه او را آفريد
قبض روحش كرد و جانش را خريد

مطمئن نفسي به حق پيوست و رفت
او طلسم خلق را بشكست و رفت

شد غبار آلود روي عقل كل
مو پريشان جامع الشمل رُسل

پا برهنه، پايه كون و مكان
سر برهنه، سرور پيغمبران

خون بجوشيد از زمين و آسمان
غرق ماتم شد جهان بيكران

انبياء سرگشته در آن سرزمين
گوئيا گم گشته از خاتم نگين

اولياء‌ بر سينه و بر سر زنان
بارالها كو نشان بي‌نشان

اندر آن غوغا و در آن شور و شين
گفت زينب ناگهان هذا حسين

بانگ يا جدّا چو از دل بركشيد
قلب عقل كل ز آه او تپيد

رو به جدش كرد و گفت اينجا نگر
كاين حسين توست در خون غوطه‌ور
آنكه روي‌ سينه پروردي به ناز
بر سر دوشت نشاندي در نماز

اين تو و اين غرقه در خون پيكرش
مي‌‌روم شايد كنم پيدا سرش

يوسف زهراست اندر كنج چاه
يا ذبيح الله اندر قتلگاه؟

گوي سبقت برد اندر روزگار
كنز مخفي شد به دستش آشكار

گفت يا رب اين عمل از ما پذير
در ره تو او شهيد و من اسير

زان شهادت، حق و عدل آباد شد
زين اسارت، عقل و دين آزاد شد

شرح اين ماتم نگنجد در بيان
هم قلم بشكست و هم كل‌اللّسان

ما يري، ما لا يري، بر او گريست
جن و انس، ارض و سماء، بر او گريست

تا صف محشر عزاي او بپاست
در قيامت خون او مشكل‌گشاست

همچو قرآن خاك قبر او شفاست
سجده گاه انبياء‌ و اوصياست

چون نباشد بين او با حق حجاب
شد دعا در قبه او مستجاب

كربلاي او چو عرش كبرياست
زائرش چون زائر ذات خداست

انبياء‌ در انتظار رخصتند
قدسيان صف بسته اندر نوبتند

تا به طوف مرقدش نائل شوند
در جوار او به حق واصل شوند

تا قيامت زنده باشد نام او
كل شيء هالك الا وجهه

لب ببند آخر «وحيد» از گفتگو
كي بگنجد بحر عشق اندر سبو

یا اباعبدالله الحسین علیه السلام  

یا اباعبدالله الحسین علیه السلام



1) امشب و فردا

امشـب شهـادت نـامه‌ی عشاق، امضا می‌شود

فردا ز خون عاشقان، ایــن دشـت دریا می‌شود

امشب کنار یـکـدگـــر،بنشــستــه آل مـصـطـفـی

فردا پریشان جمع‌شان، چون قلب زهرا می‌شود

امشــب بــود برپــا اگــر، ایـن خـیمه‌ی ثـاراللهی

فردا به دست دشمنــان، برکنده از جــا می‌شود

امــشب صــدای خــواندن قـرآن به گوش آید ولی

فردا صدای الامــان، زین دشــت بــر پــا می‌شود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است

فــردا خـدایــا بستــرش، آغــوش صحـرا می‌شود

امشب که جمع کودکان، در خـواب نــاز آسوده‌اند

فردا به زیر خـــــارها، گـمگــشتـه پیــدا می‌شود

امــشب رقیــه حلــقه‌ء زریــن اگـر دارد به گوش

فردا دریغ ایــن گوشــوار از گــوش او وا می‌شود

امشب بـه خـیـل تشنگان، عباس باشد پاسبان

فردا کنــار علقمــه، بــی دسـت سقّـا می‌شود

امشب که قاسم، زینت گلـــزار آل مصطــفـاست

فردا ز مرکب، سرنگون، ایــن سـرو رعنا می‌شود

امشب گـــرفته در میــــان، اصحـــاب، ثـــارالله را

فـردا عــزیــز فاطمـه، بی یــار و تنــها می‌شود

امشب به دست شاه دشت،باشد سلیمانی نگین

فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می‌شود

امــشــب سـر سِــرّ خــدا بــر دامـــن زینـب بود

فــردا انیس خولی و دیــر نصــــاری مــی‌شود

ترسم زمین وآسمان، زیر و زبر گردد "حسان"

فردا اســــارت نامه‌ی زینب چو اجرا می‌شود

حسان چایچیان

برگرفته از بانک اشعار و نثر عاشورایی





2) رمز "یا حسین"

عصیان گری از اول خلقت شروع شد

آدم که توبه کرد نبوت شروع شد

شیطان قسم به عزت پروردگار خورد

هابیل کشته شد که مصیبت شروع شد

تاریخ این حکایت دنباله دار ما

در خواب غار بود و مصیبت شروع شد

جای امام را به خلیفه سپرده اند

مولا علی، نماز جماعت شروع شد

قرعه فقط به نام امام زمان نبود

بعد از غدیر دوره غیبت شروع شد

قربانی خلیل که موکول شد به بعد

ان وقت خط سرخ شهادت شروع شد

شیطان هزار چهره عوض کرد تا یزید

با رمز یا حسین امامت شروع شد

میثم امانی


حسینیهء خدا


خلق می داند که در بهداری قُرب حسین

دردها را بیشتر عبّاس درمان می کن

*****************************************

حسینیهء خدا

از عرش ، از میان حسینیهء خدا

آمد صدای نالهء « حی علی العزاء »

جمع ملائکه همه گریان شدند و بعد

گفتند تسلیت همه بر ساحت خدا

جبریل بال خدمت خود را گشود و گفت :

" یا رب اجازه هست ، شوم فرش این عزا "

آدم ز جنت آمد و ناله کنان نشست

در بزم استجابت بی قید هر دعا

او که هزار بار به گریه نشسته بود

یک یا حسین گفت و همان لحظه شد به پا

آری تمام رحمت خود را خدا گرفت

گسترد بر مُحرم این اشک و گریه ها

آن گاه گفت روضه بخوان « ایها الرسول »

جانم فدای تشنه لب دشت کربلا

*****

روضه تمام گشت ولی مادری هنوز

آید صدای گریه اش از بین روضه ها

رحمان نوازنی

محراب  محبت  







محراب محبت  

باز در جان جهان یکسره غوغاست حسین (ع)

این چه شوری ست که از یاد تو برپاست حسین 
این چه رازی ست که صد شعله فرو مرد و هنوز

روشن از داغ تو ظلمت کده ماست حسین 
تا قیامت نرود نقش تو از لوح ضمیر

حیرتم کشت، بگو این چه معماست حسین 
گر چه شد جوهر عشق از قلم عاطفه پاک

رقم مِهر تو بر صفحه دل هاست حسین 
دامن از شوق تمنّای تو، گلزار صفا

سینه از آتش سودای تو سیناست حسین 
راهیان حرم قدس تو با شهپر عشق

همه رفتند و جهان محو تماشاست حسین 
گر نه خون تو ثمر داد به میدان بلا

این همه شور شهادت به چه معناست حسین 
تا به محراب محبت تو امامی، پیداست

خاک هر وادی گلرنگ، مصلاست حسین 
غرق در موج مکافات کن اقلیم ضلال

قطره در قطره خونت همه دریاست حسین 


بهمن صالحی

قطره ای از سبوی  حسین علیه السلام



قطره ای از سبوی حسین علیه السلام

آبروی ما بود از آبرویت یا حسین (ع) 

سرمه چشمان ما از خاک کویت یا حسین 

در گلستان وفا در جست و جو سرگشته ایم

تا به وجد آییم ما یک دم ز بویت یا حسین 

ما همه دیوانگان وادی عشق تو ایم

کاین چنین برخاست از ما «های و هو»یت یا حسین 

ای که عالم جملگی مست تمنای تواند

قطره ای در جام ما ریز از سبویت یا حسین 

این دل سرگشته ما را به لطفت دست گیر

تا به کام خود رسد از جست و جویت یا حسین 

عاشقان کربلا در حیرتند ای شاه دین

تا ببینند از نگاه عشق، رویت یا حسین 

گرچه عاشق گشته بر اوصاف ناب تو، رسول

لیک باشد آرزویش، گفت و گویت یا حسین(ع) 


رسول لشکری نی