اي دل روشن حجاب از طارم اخضر مکن
آفتاب خويش رامغلوب نيلوفرمکن

حق نمايي کارهرآيينه بي زنگ نيست
تابود دل،روي در آيينه ديگرمکن

دام تزويراست خاموشي سگ گيرنده را
نفس اگر عاجز نمايد خويش را باورمکن

مرگ چون موازخميرت مي کشدآسان برون
ريشه محکم دردل فولاد چون جوهر مکن

زير گردون باش چنداني که جسمت جان شود
گندمت چون آرد شددرآسي لنگرمکن

لنگربحر حوادث دل به دريا کردن است
سير اين درياي پرآشوب،بي لنگر مکن

سفله را با خودطرف کردن طريق عقل نيست

زينهار از ناکسان صائب شکايت سرمکن

صائب تبریزی