لاله خونين رخ اين آتشين صحرا منم  

لاله خونين رخ اين آتشين صحرا منم

غنچه عطشان که سوزد بر لب دريا منم

مي‌برد همراه قرآن ، سوي ميدانم پدر

چون که عترت را ، بقرآن ، مختصر معني منم

اشک ريزد مادرم ، از ديدن لبخند من

غنچه خندان که شد پرپر درين صحرا منم

من که يا رب مي‌شدم سيراب ، از يک جرعه آب

کشتة لب تشنة بي شير عاشورا منم

آنکه در دست پدر ، جان داده در ميدان جنگ

پيش چشم مادر غمديده اش ، تنها منم

ختم شد با نام من ، طومار اصحاب حسين

چون به اسناد شهادت ، مختصر امضاء منم

مي‌رود برني سرم ، تا شام ، همراه رباب

اصغرم ، با اکبر اما همره و همپا منم

کس نکشته کودک ششماهه معصوم را

در شهادت ، يادگار محسن زهرا منم

قلب ثاراله منم ، ز آن قبر من شد سينه اش

آنکه دارد مدفني والاتر از والا منم

هر کسي گريد ( حسانا ) از غم امروز من

خود رهائي بخش او ، از آتش فردا منم

گشودی چشم ، در چشم من و رفتی بخواب اصغر

گشودی چشم ، در چشم من و رفتی بخواب اصغر

خداحافظ – خداحافظ – بخواب اصغر بخواب اصغر

بدست خود به قاتل دادمت – هستم خجل

اما ز تاب تشنگی آسودهای از التهاب اصغر

بشب تا مادرت گیرد ببر- قنداقه خالیت

بگریند اختران شبها به لالای رباب اصغر

کبوتر گو – به نسوان مدینه با پسر خونین

خبر کن آنچه بو بردند – از وای غراب اصغر

تو با رنگ پریده غرق خون – دنیا بمن تاریک

کجا دیدی شب آمیزد- شفق با ماهتاب اصغر

برو سیراب شو – از جام جدت ساقی کوثر

که دنیا و سرآبش ندیدی جز سراب اصغر

گلوی تشنة بشکافته – بنمای با زهرا

بگو کر – زهر پیکانها بما دادند آب اصغر

الا – ای غنچة نشکفته پژمرده – بهارت کو؟

چه در رفتن بتاراج خزان کردی شتاب اصغر

خراب از قتل ما شد – خانة دین مسلمانان

که بعد از خانة دین هم – جهان بادا خراب اصغر

عمو سقای عاشورا – خجالت دارد از رویت

که بی دست از سرزین شد- نگون پادر رکاب اصغر

بچشم شیعیانت اشگ حسرت یادگار تست

بلی در شیشه ماند- یادگار- ازگل، گلاب اصغر

الا- ای لاله خونین- چه داغی آتشین داری

جگرها میکنی – تا دامن محشر کباب اصغر

توآن ذبح عظیمستی که قرآن شد- بدو – ناطق

الا ای طلعت- تأویل آیات کتاب اصغر

خدا چون پرسد – از حق رسول و آل- در محشر

نمیدانم چه خواهد داد؟ این امت جواب اصغر

زیارت خواهد و فیض شفاعت شهریار از تو

دعای شیعیان کن- از شفاعت مستجاب اصغر

پريده ديد عدو تا كه رنگ و روى تو را



حواله داد به تيرش، گل گلوى تو را

تبسمى كه شكفت از سه شعبه بر لب تو

نشان حرمله مى‏داد خلق و خوى تو را

صداى پارگى تارهاى حنجر تو

چو مشك پاره گدازد دل عموى تو را

نماز صبر به پشت خيام مى‏خواند

كه ديد دريم خون آخرين وضوى تو را

مگر نه خون تو بر آسمان پدر پاشيد

كه حق گواه دهد قصه‏ى گلوى تو را؟

مگوى بسته زبان تو زبان حق هستى

زمانه پى نبرد عمق گفتگوى تو را

قرار خويش ز كف مى‏دهد چو مى‏شنوم

سحر به باغ دل خسته عطر و بوى تو را

زلال اشك تو رشك فرات است

زلال اشك تو رشك فرات است

فرات از صافى چشم تو مات است

وجود تو تعادل بخش اين نهر

كه بى تو آبگيرى بى ثبات است

نماز صبر مى‏خواند كنارت

غمت گرداب كشتى نجات است

نيازى نيست تا حكمت بخوانيم

وجودت شرح اسماء و صفات است

من از عمر كمت خواندم كه روحت

به اين كثرت سرا بى‏التفات است

نخ قنداقه پر پيچ و تابت

مدار كهكشان و ممكنات است

چون زشاهنشاه دین در کارزار

چون زشاهنشاه دین در کارزار

نالة هل من معین شد آشکار

چو نشنید اصغر فغان باب را

صیحه زد برد از حریمش تاب را

شیرخواره تشنه با افغان و آه

گفت لبیک ای امیر بی پناه

بی معین از چه شاه انس و جان

اصغرت بر کف گرفته نقد جان

گرچه خوانند اهل عالم اصغرم

من بجان بازان ولی اکبرم

اصغرم ای حجت اکبر مگیر

شیرخوارم لیک از پستان شیر

این نه بند مهداندر پا و دست

بند عهد است آنکه بستم درالست

یا مرا بر سوی دشت پرزکین

بر وفایم کن نظر ایشاه دین

شه عنان سوی حرم پر برکشید

شیرخوار تشنه را دربر کشید

برد سوی رزم طفل مه عذار

از فروغ طلعتش خور شرمسار

گفت ایقوم این صغیر بیگناه

لعل پاکش از عطش کشتی تباه

قطرة آبی دهید این شیر خوار

تشنگی برد از کفش صبر و قرار

طفل از سوز عطش از جان فتاد

بر سر دوش شهنشه سر نهاد

شد خروشان تیر سوی شهریار

بوسه زد بر حنجر آنشیر خوار

سوخت قلب آهنین آنگه زتیر

بسکه بد خشکیده حلق آن صغیر

طفل اندر دست شه در پیچ و تاب

در کف خور زهره گوئی شد زتاب

ناگهان آمد زعرش کردگار

این ندا بر گوش شاه تاجدار

کاین صغیر تشنه کام مه جبین

واگذارش سوی ما ایشاه دین

بهر آب از حنجرش بدریده تیر

سیر از پستان حور آید زشیر

گر در آغوشت برفت از این جهان

برگرفت در دامن زهرا مکان

حجت کبری است این طفل صغیر

اوست در محضر بعالم دستگیر

تشنه کام است این نبوترا سلیل

تا کند سیراب خلق از سلسبیل

هاشمی خواموش کلکت زد شرار

سوخت آه شعله بارت روزگار

آمد ندا زعرش خداوند کردگار

در رزمگه بگوش شهنشاه تاجدار

کین طفل شیرخوار رضیعت که از عطش

بیتاب گشته سوی من ایشاه واگذار

گردد زشیر سیر پستان حورعین

نوشید آب گر زدم تیر آبدار

بدرید ار زتیر در آغوش حنجرش

شد مهد تو زخوابگه وی زافتخار

از جان گذشت گر زسر دوش انورت

بر روی دست زهرة زهرا شدش قرار

ای هاشمی خموش کز این نظم فتنه خیز

لرزید عرش اعظم و شد تیره روزگار

سلطان کربلا چو تمنای آب کرد

سلطان کربلا چو تمنای آب کرد

دشمن به تیر حرمله او را جواب کرد

ناخورده آب طفل رضیع حسین را

آن تیر ظالمانة او سیر از آب کرد

از سوز تشنگی که علی جانسپار بود

دشمن ندانم از چه بکشتن شتاب کرد

بگرفت خون حلق علی را بکف حسین

با خون او محاسن خود را خضاب کرد

از آنهمه شکوفه به گلزار کربلا

این بود گلپری که شهادت گلاب کرد

خون میچکد زخامه زرین کلام تو

بس کن حسان که شعر تو دلها کباب کرد

ظلم مگر در جهان حساب ندارد

ظلم مگر در جهان حساب ندارد

اصغر لب تشنه صبر و تاب ندارد

کودک شیرین زبان بگو گنهش چیست

کز اثر تشنگی است خواب ندارد

بهرچه این نازنین قرار نگیرد

شیر به پستان خود رباب ندارد

این که بود طفل شیرخوار حسین

بهر خدا جز دل کباب ندارد

بسکه زد دست پا برای شهادت

داده ز کف تاب و اضطراب ندارد

هست مرا از شما سپاه سؤالی

این یم و دریا مگر که آب ندارد

حجت کبرای حق بود لب عطشان

جز هدف تیرکین جواب ندارد

آب زپیکان تیر حرمله نوشید

کرد تبسم خبر رباب ندارد

دیدة زینب برای آن گل رعنا

از سرشب تا سحر که خواب ندارد

قطره فرو رفته به بحر تفکر

ماتم اصغر بدان حساب ندارد

عمه جان گهواره را بنگر چه تابي مي خورد

عمه جان گهواره را بنگر چه تابي مي خورد

اصغرم از نوك انگشتش چه آبي مي خورد

ديدي اي عمه عجب انگشت خود را ميمكيد

جاي آب از نوك انگشتش تبسم مي چكيد

با زبان بي زباني در نگاهم راز داشت

خنده بر لبهلي خشكش چشمه اي از ناز داشت

روي دستم آنقدر زد دست و پا كز تاب رفت

آنقدر بوسيدمش تا اصغرم در خواب رفت

دستهاي كوچكش را چون به صورت مي كشيد

اشك از چشمان مستش روي گونه مي چكيد

چون به خيمه مي رويد آهسته تر نجوا كنيد

قطره آبي براي اصغرم پيدا كنيد

هر چه اصغر خواب باشد فكر بابا كمتر است

عمه سرگردان تر از بابا به ياد اصغر است

با عمو مي رفت ميدان حرف اصغر بود آب

كاش تا سقا نيايد باشد او در خيمه خواب

دست خود را چون عمو روي لب اصغر كشيد

من خودم ديدم كه اشكش روي قنداقه چكيد

خوشبو ترين گل گلاب كربلا منم

خوشبو ترين گل گلاب كربلا منم

شيوا ترين نواي ني نينوا منم

با خون نوشته روي گلويم كليم عشق

باب الحوائج حرم مصطفي منم

با تير عشق هستي خود را فروختم

بازار عشق را به تبسم بها منم

خون گلوي من به همه دردها دواست

درمان دردهاي دل بي دوا منم

با دست كوچكم گره ها باز مي شود

مردم علي اصغر مشكل گشا منم

نامم علي اصغر و در كشتي حسين

هم بادبان و لنگر و هم ناخدا منم

اي حرمله به بيشۀ ما بيهوده ميا

چون شير كوچك حرم لا فتي منم

آوازه شجاعت من تا به عرش رفت

خيبر گشاي ديگر خيبر گشا منم

اين دست هاي كوچك من دست حيدري است

شش ماهه اي كه كشته شد بي صدا منم

گلويت را شبى ترسيم كردم

گلويت را شبى ترسيم كردم

و جاى تير را ترميم كردم

كشيدم لحظه خنديدنت را

محبت را به خود تفهيم كردم

زمان خفتن و بيدارى‏ام را

به وقت چشم تو تنظيم كردم

گرفته جرعه‏اى از چشم مستت

ميان تشنگان تقسيم كردم

نشستم پاى درس حنجر تو

سپس بر اهل دل تعليم كردم

همه آنچه ندارم را در آن شب

به پيش پاى تو تقديم كردم

غنچه کربلا ، شد افسرده

غنچه کربلا ، شد افسرده

نوگل باغ عشق ، پژمرده

نازنين گوهر حسين است اين

گر عدويش به هيچ نشمرده

شيرخوار است و ، مادرش بي شير

تشنگي ديگرش توان برده

بانوان ، گرد گاهواره او

همه گريان و ، زار و افسرده

نظم آن پايگاه صبر و قرار

ديگر از حال او بهم خورده

گه رقيه ، گهي رباب ، او را

اشک افشان ، به سينه افشرده

برد آخر پدر به ميدانش

با دلي داغدار و آزرده

دهدش تا که جرعه آبي

لاجرم سوي دشمنان برده

آه ، آمد حسين و ، اصغر را

برده عطشان و ، تشنه آورده

آب شد قلب زينب از اين داغ

شد علي کشته ، آب ناخورده

خون آن کودک شهيد نوشت :

زنده ام ، گرچه پيکرم مرده

اصغر آن مهر کوچکي که حسان

زير امضاي عاشقان خورده

فصل غم آمده و وقت خزانت پسرم

فصل غم آمده و وقت خزانت پسرم

خفتی و می دهم از ناز تکانت پسرم

خجلت وداغ تو و خنده دشمن کم بود

مانده ام مات لب خنده کنانت پسرم

کرده ای خون به دلم بسکه زبان را پی آب

می کشیدی ز عطش دو دهانت پسرم

دیدم از دور کسی چاره دردت می گشت

با تیر سه پر کرد نشانت پسرم

می برم زیر عبایت که نبیند مادر

تا کنم همره این تیر نهانت پسرم

دور از چشم رباب است علی می بیند

عاقبت می نگرد روی سنانت پسرم

کاش از قبر تو باقی اثری هیچ نبود

کاش نیزه نشود فاتحه خوانت پسرم

تو را من مى‏شناسم بى قرينى

تو را من مى‏شناسم بى قرينى

سوار كوچك نيزه نشينى

ميان آيه‏هاى سوره فجر

تو هم كوتاه و هم كوچكترينى

بگويد با زبان سرخ خونت

تو هم دلواپس فرداى دينى

به چشمان زمينى، آفتابى

به چشم آسمان، ماه زمينى

دلم را بين دست تو سپردم

تو هم مانند جدّ خود امينى

بسوزان، آب كن، از نو بريزم

يقين دارم تو هم مى‏آفرينى

دیگر چه نوبت آن کودک صغیر آمد

دیگر چه نوبت آن کودک صغیر آمد

ز چرخ پیر خروش فلک بزیر آمد

بجان نثاری بابا زگاهواره ناز

نخورده شیر تو گفتی که بچه شیر آمد

که گر بجثه صغیرم ولی به رتبه کبیر

کبیر را ندهند آب چون صغیر آمد

اگر بکار پدر ناید این پسر روزی

درست آمده امروز گرچه دیر آمد

اگر که گوهر بی آب را بهائی نیست

پی نثار تو این در بسی حقیر آمد

گرفت مادر و آوردش او بنزد پدر

که این پسر دگر از جان خویش سیرآمد

زتشنگی نه بتن جان نه شیر در پستان

مرا دل از غم این طفل در نفیر آمد

نگر عقیق لبش کز کبودی است سیاه

مگر که لعل بدخشان برنگ قیر آمد

گرفت بر سر دستس چوگوهری غلطان

بسوی معرکه ناچار و ناگزیر آمد

سوار دست پدر در میانهای میدان

برای کشته شدن او بسی دلیر آمد

کشید ناله حسین کی سپاه کوفه و شام

خود این پسر ز رسولت کو بشیر آمد

بود نبیره و فرزند پادشاه رسل

که او بشیر و نظیر است بینظیر آمد

اگر بنزد شما قدر او حقیر آمد

ولی بنزد خدا قدر او کبیر آمد

بغیر آب نخواهد او زشما

کنید رحم باین طفل کو صغیر آمد

برای کودک بی شیر آب میطلبید

که تیر حرملهای مرتد شریر آمد

بجای شیر طلب کرد آب آن مظلوم

بجای آب شرار از خدنگ تیر آمد

رسید آب زپیکان بحلق تشنه او

چه مرغ بسمل در خون زوی صفیر آمد

پی تسلی بابا تبسمی بنمود

که سوز تیر بحلقم چه دلپذیر آمد

بگو بمادر زارم اگر که کودک تو

زشیر سیر نشد خود زتیر سیرآمد

حسین که سبط رسولست و نور چشم بتول

ببین چه بر سرش از دست چرخ پیر آمد

دگر بگو بوفائی زماتم فرزند

صبورباش که عمر جهان قصیر آمد

بسوخت آخر جگرم ،‌بگو تو بامن سخني  

بسوخت آخر جگرم ،‌بگو تو بامن سخني

دريغ منما پسرم، چرا دلم مي شكني

چو اكبرم رفته زهوش ،‌منم سرا پا همه گوش

مگر از آن لعل خموش ، رسد بگوشم سخني

تو صيد خونين دهني ،‌تپيده در خون بدني

تو ميوه قلب مني ، عقيق سرخ يمني

مخور غم اي لاله عذار ،‌خزان ندارد به تو كار

ميشه حسن تو بهار ،‌گل بهشت عَدَني

بباغ خلقت گل من،بزندگي حاصل من

داغ همچو دل من ، چراغ بيت و الحزني

بريز اشك از بسرم، كه رفت عطشان پسرم

مه توئي در نظرم ، هميشه در قلب مني

كند فغان طبع حسان، كه بر لب آب روان

ترا بلب آمده جان ، تو تشنه دور از وطني

بریدی از من بیکس بغربت آشنائی را

بریدی از من بیکس بغربت آشنائی را

تصور هم نمیکردم ز تو طرز جدائی را

سه شب با گریه و زاری بسر بردی علی عطشان

زدل میسوختم بر تو کشیدم بی نوائی را

صدایت مانده در گوشم نگردد باورم مردی

زدیده رفته از خاطر نبردی دلربائی را

گلوی پاره را بینم زچشم دل زند شعله

دل سوزان کند مشکل به من مشکل گشائی را

نه در خوابم نه بیداری همیشه با تو میگردم

تو میسوزی و من سوزم ببین مهر خدائی را

عذابم میکند سینه ز شوق لطف لبهایت

بگوید درد پستانم حدیث باوفائی را

نشسته خود به خود گویم علی ناخن مزن رویت

تحمل چون کند مادر همه درد نهانی را

بیفتد دستم از بازو که بستم آندو دستت را

به مرگم از خدا خواهم از این غمها رهایی را

بخواب اي نو گل پژمان و پرپر

بخواب اي نو گل پژمان و پرپر

بخواب اي غنچه افسرده اصغر

بخواب آسوده اندر دامن خاك

نديده دامن پر مهر مادر

بخواب و خواب راحت كن شب و روز

كه خاموش ايت صحرا بار ديگر

نمي آيد صداي تير و شمشير

نه ديگر نعره الله اكبر

همه افتاده در خوابند خاموش

توئي صحرا و چندين نعش بي سر

نترس اي كودك ششماهه من

كه اينجا خفته هم قاسم هم اكبر

مگر باز از عطش ميسوزي اي گل؟

كه از خون گلو لب ميكني تر

كه با تير سه شعبه كرده صيدت؟

بسوزد جان آن صياد كافر

خدايا بشكند آن دست گلچين

كه كرد اين غنچه را نشكفته پرپر

اي اهل كوفه رحمي اين طفل جان داد

اي اهل كوفه رحمي اين طفل جان داد

خواهد كه آب گويد اما زبان ندارد

ديشب به گاهواره تل صبح ناله ميزد

امروز كه تر كند لب دور دهان ندارد

رخ مثل برگ پاييز لب چون دو چوبه خشك

اين غنچۀ بهاري غير از خزان ندارد

اي حرمله مكش تير يكسو فكن كمان را

يك برگ گل كه تاب تير و كمان ندارد

شمشير اوست آهش فرياد او تلظُي

جانش به لب رسيده تاب بيان ندارد

منت به من گذاريد يك قطره آب آريد

بر كودكي كه در تن جز نيمه جان ندارد

با من اگر بجنگيد تا كشتنم بحنگيد

اين شير خواره بر كف تيغ سنان ندارد

مادر نشسته تنها در خيمه بين زنها

جز اشك خجلت خود آب روان ندارد

تا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن

جز شانۀامامش ديگر مكان ندارد

(ميثم)به حشر نبود غير از فغان و آهش

آنكو از اين مصيبت آه و فغان ندارد

اذان باد بگوئيد بر منارۀ آب

اذان باد بگوئيد بر منارۀ آب

اقامه كرده ام ايهام و استعاره آب

قنوت اشك بگيريد بر جنازه مشك

نماز موج بخوانيد بر كنازه آب

به آب دادن يگ تشنه شك نبايد كرد

درست نيست بگوئيد استخاره آب

بگو رباب بگويد به جبرئيل نسيم

تكان دهد ولي آرام گاهوارۀ آب

به غايتش نرسيد و هميشه ناقص ماند

ببين چه زشت بود شكل بدقوارۀ آب

ميان خاك به سر كردن و بخارشدن

نشسته بغضم و بسته است راه چارۀ آب