بیا به پای دل خود سفر کنیم امشب

زکوچه های مدینه گذر کنیم امشب

خدا به زین عبادش عطیه ای بخشید

بیا تمام جهان را خبر کنیم امشب

بیا سلام و درود و تهیت خود را

نثار این پدر و این پسر کینم امشب

در آسمان ولا مهر و مه هم آغوشند

بیا نظاره شمس و قمر کنیم امشب

دگر به دیدن باغ بهشت حاجت نیست

اگر به باغ ولایت نظر کنیم امشب

برای این که بگیریم عیدی از زهرا

سزد ارادت خود بیشتر کنیم امشب

بپاس مقدم دریا شکاف علم و کمال

زاشک شوق نثارش گهر کنیم امشب

شب ولادت او در مدینه جشنی نیست

بیا زغربت او دیده تر کنیم امشب

تمام فرصت ما وقف خدمت بر اوست

چه حاجت است که کار دگر کنیم امشب

اگر که چشمه ای از معرفت شود پیدا

نهال مهر ورا بارور کنیم امشب

کنار خرمنی از عشق او بیا بنشین

که فکر توشه راه سفر کنیم امشب

بگو به خلق(وفائی) زجای برخیزد

لباس خدمت بر او به بر کنیم امشب


سید هاشم وفائی

اشعار ولادت امام محمد باقر (ع)

 

امشب گل سرخ باغ دین می آید

فرزند امیرالمومنین می اید

 

تبریک که ماه برج حکمت باقر

در خانه زین العابدین می آید

 

*****************

 

ساغر زده ام ز جام باقر

بشکفته لبم به نام باقر

 

چشم همه روشن از جمالش

آمد به جهان امام باقر

 

****************

 

برخیز نگارا که بهار طرب آمد

عید عجم و چشن نشاط عرب آمد

 

از کثرت انوار یکی روز و شب آمد

پایان جمادی شد و ماه رجب آمد

 

ماهی که شود ملک جهان خُلد مُخلد

از یمن قدوم دو علی و دو محمد

 

بر اهل ولا عید مویّد شده امشب

در جلوه رخ داور سرمد شده امشب

 

لبخند عیان برلب احمد شده امشب

میلاد همایون محمد شده امشب

 

در دامن خورشید ، عیام قرص قمر شد

فخر دو جهان سید سجاد پدر شد

 

امشب صدف بحر ولایت گهری زاد

یا دخت حسن فاطمه ، زیبا پسری زاد

 

در خانه ی خورشید ولایت قمری زاد

یا بار دگر آمنه پیغامبری زاد

 

این است که دو فاطمه را نور دوعین است

پور دو علی باشد و نجل حسنین است

 

  این گوهر یکدانه ی دریای عقول است

در مکتب دین دوستیش اصل اصول است

 

ماه دو علی مهر دل آرای رسول است

فرزند حسین است و عزیز دو بتول است

 

مولای همه عبد خداوند مقام است

تا حشر امام است امام است امام است

 

این محور دین اختر تابنده ی علم است

در قلب زمان نور فزاینده ی علم است

 

آرنده ی علم است و نماینده ی علم است

گوینده ی علم است و شکافنده علم است

 

در کنیه ابوجعفر و باقر شده نامش

پیغمبر اسلام فرستاده سلامش

 

دشمن به عداوت خجال از کثرت خیرش

فرقی نکند گاه کرامت خود و غیرش

 

جبریل امین گم شده در وادی سیرش

شیرینی جان قصه شیرین عُزیرش

 

علم همه یک قطره زدریای کمالش

دیوانه شود عقل به توصیف جمالش

 

ای گوهر شش بحرویم و هفت در ناب

ای سائل انوار رخت مهر جهانتاب

 

بی مهر تو طاعات ، چو نقش آمده بر آب

خاک قدم طفل دبستان تو اقطاب

 

فرزند پیمبر پدر هفت امامی

هم فرش مکان هستی و هم عرش مقامی

 

انوار دل از روی نکوتر زمه تو

جن و بشر و خیل ملائک سپه تو

 

جان همه خوبان جهان خاک ره تو

شد باعث بینائی جابر نگه تو

 

مارا زگنه نیست بجز روی سیاهی

ای چشم خدا وند ، کرم کن به نگاهی

 

از شوق تو چون مهر تو چون داغ به سینه

چشمم به بقیع است و دلم سوی مدینه

 

ای شمع دل پنج امین و دوامینه

ماغرق به دریای گناه و تو سفینه

 

غرقیم ولی چشم یه احسان تو داریم

با دست تهی دست به دامان تو داریم

 

مهر تو ثمر گشته بسی حاصل ما را

حب تو صفا داده بقیع دل ما را

 

وصف تو همی شور دهد محفل ما را

اینگونه سرشتند از اول گل ما را

 

تا حشر گـُل مهر تو روید ز گـِل ما

آوای تو پیوسته برآید ز دل ما

 

تو کعبه ای و کعبه گرفتار بقیعت

پیوسته ملک سائل زوّار بقیعت

 

جان و دل ما شمع شب تار بقیعت

تا چهره گذاریم به دیوار بقیعت

 

این درد فراقی که به جان است دوا کن

بر ما زره لطف گذر نامه عطا کن

 

ای بوسه گه یوسف زهرا دهن تو

نقل دهن ما همه نَقل سخن تو

 

جان همه قربان تو و جان و تن تو

صد شکر که میثم شده مرغ چمن تو

 

غیر از گل مهر تو به گلزار نبوید

جز مدح تو و عترت اطهار نگوید

حاج غلام رضا سازگار

خواهـــــم امشب باز شيــــدايى كنم

از در رحمــــت تمنّـــــايـــــــى كنـــــم

 

تا شـــــوم دور از تمام هرچـــه زشت

سيــــر، در گلــــــزار زيبايــــــى كنـــم

 

 گرچه خـــــوارم، دم ز گلهــــا مى‏زنم

يـــــاد گـــــل، ياد گـــــل آرايــــــى‏كنم

 

 مــــــدت كوتـــــاه عمــــــر خويــش را

صرف خدمـــــت نزد مولايــــــى كنـــم

 

 از همين كوتـــــاه خدمــــــت، تاابـــــد

زندگـــــى در لطـــــف و آقايى كنـــــم

 

آمدم نوشم مى‏از  شيــــــر و رُطــــب

بر در ميخـــــانـــــه مـــــــــاه رجــــــب

 

اى رجب ميخــــانـــه حيــــدر تويـــــى

مِـــى تويى، باده تويــى، ساغر تويى

 

 طعـــــم تو گرديده احلـــى من عسل

گوشـــــه‏اى از وسعت كوثــــر تويــى

 

 راه درك ليــلـــــةالقــــــــدر علــــــــى

بهر شيعـــــه تا صـف محشـــــر تويى

 

مــاه شعبـــــان بر تو كــــرده اقتـــــدا

 باعث توفيـــــق پيغمبـــــر تويــــــــى

 

 مطلعت زيباتــــريـــن روز خــــداست

ميـــــزبـــــان حجـــــت داور تـويـــــى

 

حسن مطلع در تو باشـــد لطف يــــار

شـــــد رخ زيبـــــاى باقـــــر آشكـــــار

 

 او شعيـــب عتـــــرت پيغمبــــر است

باقــــر دريـــــاى علــــــــم  داور است

 

 مفتخـــــر بر نــام او هستيـــــم مـــــا

اين كــــلام يك امــــام و رهبـــر است

 

 اول خيـــر آخــــر خيـــر اصـــل خيـــر

اين محمـــــد، سفره دار كوثـــر است

 

 بـــى روايــــاتــــى كـــــه از او آمـــده

دين مــــا تا روز محشـــر ابتــــر است

 

 سائـــل علمش مراجـــع گشته انـــد

وسعت علمش ز هركس برتـــر است

 

او كــــه باشــد بهتريــن مولاى مــــن

مادرش  شد فاطمــــه بنت الحســن

 

 مادرش از فاطمــه تصويـــــر داشت

دربـــرش آئينـــــه تقــديـــــر داشــت

 

 پاكتــــــر از آب زمـــــزم خُلــــــق او

رزق و سهــــم از آيـه تطهيــر داشت

 

او كــــه باشـــد دختــــر بيت كريــــم

حُسن بابايش در او تأثيــــر داشـــت

 

 نى به دامــــانش گرفتــــه كودكــى

او به دامان خضر راهى پيـــر داشت

 

 تا كنـــد مــــا را غــــــلام درگهــــــش

در نگاه چشــــم خـود زنجيــر داشت

 

مــا غلام حضـــــرت باقـــــر شديــــم

بر مــــرام غيــــر او كافـــــر شديـــم

 

سروده جواد حيدري

بسر مى‏ پرورانم من هواى حضرت باقر(ع)

بدل باشد مرا شوق لقاى حضرت باقر(ع)

ز عشقش جان من بر لب رسيده كس نمى‏ داند

كه نبود چاره ساز من سواى حضرت باقر(ع)

بگوشم هاتف غيبى سرود اين نكته را ديشب

كه باشد رخش دانش زير پاى حضرت باقر(ع)

چنان بگرفته علمش آفاق را يكسر

كه پيچيده در اين عالم صداى حضرت باقر(ع)

پيمبر(ص) گفت با جابر(س) كه خواهى ديد باقر(ع) را

سلام از من رسان آنكه براى حضرت باقر(ع)

سوالاتى كه از وى كرده دانشمند نصرانى

جوابش را شنيد از گفته‏ هاى حضرت باقر(ع)

مسلمان گشت راهب ناگهان در محضر آن شه

منور شد دل او از ولاى حضرت باقر(ع)

شد آسان وضع حمل گرگ وحشى بيابانى

به روى قله ى كوه از دعاى حضرت باقر(ع)

بر ستاخيز اگر خواهى نجات از كرمى محشر

برو در سايه ظل هماى حضرت باقر(ع)

فرد عاجز بود ز اوصاف بى پايان آن سرور

كميت لفظ لنگ است از ثناى حضرت باقر(ع)

جلال و شان و قدر آن امام پاك بازان را

نمى‏ داند كسى غير از خداى حضرت باقر(ع)

(رضائى) ايستاده بر در دولتسراى او

چو سائل منتظر بهر عطاى حضرت باقر(ع)

شنيده مي‌شود از آسمان صدايي که ...

کشيده شعر مرا باز هم به جايي که ...

 

نبوده هيچ‌کسي جز خدا، خدايي که ...

نوشت نام تو را، نام آشنايي که ...

 

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد

و از شنيدنش افلاک دست و پا گم کرد

 

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد

نوشت فاطمه، هفت آسمان مزين شد

 

نوشت فاطمه، تکليف نور روشن شد

دليل خلق زمين و زمان معين شد

 

نوشت فاطمه يعني خدا غزل گفته است

غزل ـ قصيده نابي که در ازل گفته است

 

نوشت فاطمه تعريف ديگري دارد

ز درک خاک مقام فراتري دارد

 

خوشا به حال پيمبر! چه مادري دارد!

درون خانه بهشت معطري دارد

 

پدر هميشه کنارت حضور گرمي داشت

براي وصف تو از عرش واژه بر مي‌داشت

 

چراکه روي زمين واژه وزيني نيست

و شأن وصف تو اوصاف اينچنيني نيست

 

و جاي صحبت اين شاعر زميني نيست

و شعر گفتن ما غير شرمگيني نيست

 

خدا فراتر از اين واژه‌ها کشيده تو را

گمان کنم که تو را، اصلاً آفريده تو را

 

که گرد چادر تو آسمان طواف کند

و زير سايه آن کعبه اعتکاف کند

 

ملک ببيند و آنگاه اعتراف کند

که اين شکوه جهان را پر از عفاف کند

 

کتاب زندگي‌ات را مرور بايد کرد

مرور کوثر و تطهير و نور بايد کرد

 

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود

و وصف مردمش الهيکم التکاثر بود

 

درون خانه تو نان فقر آجر بود

شبيه شعب ابي‌طالب از خدا پر بود

 

بهشت عالم بالا برايت آماده است

حصير خانه مولا به پايت افتاده است

 

به حکم عرش بنا شد در آسمان علي

علي از آن تو باشد تو هم از آن علي

 

چه عاشقانه همه عمر مهربان علي!

به نان خشک علي ساختي، به نان علي

 

از آسمان نگاهت ستاره مي‌خواهم

اگر اجازه دهي با اشاره مي‌خواهم

 

به ياد آن دل از شهر خسته بنويسم

کنار شعر دو رکعت نشسته بنويسم

 

شکسته آمده‌ام تا شکسته بنويسم

و پيش چشم تو با دست بسته بنويسم

 

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده

و مادري کن و اين بار هم اجازه بده

 

به افتخار بگوييم از تبار توايم

هنوز هم که هنوز است بي‌قرار توايم

 

اگرچه ما همه در حسرت مزار توايم

کنار حضرت معصومه در کنار توايم

 

 

فضاي سينه پر از عشق بي‌کرانه توست

«کرم نما و فرود آ که خانه، خانه توست»

(سيدحميد برقعي/ از قم)

ای نور قدیم کردگاری

ایتازه تر از گل بهاری


گل با همه حسن پیش رویت

خاری بود از جمال، عاری


زان دیدة مست نرگس آموخت

خود شیوة مستی و خماری


در شام فراق عاشقانرا

گیسوی تو رمز بی قراری


ماه رمضان ز روی ماهت

شد چشمة مهر کردگاری


نور تو صفای طور سیناست

کوی تو حریم دلسپاری


بر سینة خاک مدفن تست

رخشنده مدال افتخاری


ای نور زمین و آسمانها

ای آینة جمال باری


بر لوح زمان بخط زرین

گفتار تو مانده یادگاری


از نور تو ایچراغ دانش

تاریکی جهل شد فراری


عید است شها گدای خود را

از بارگهت مران بخواری


خاموش (حسان) که خودشه دین

داند ره و رسم بنده داری

ماه شعبان بر تو كرده اقتدا

باعث توفيق پيغمبر تويى


مطلعت زيباترين روز خداست

ميزبان حجت داور تويى


حسن مطلع در تو باشد لطف يار

شد رخ زيباى باقر آشكار


او شعيب عترت پيغمبر است

باقر درياى علم داور است


مفتخر بر نام او هستيم ما

اين كلام يك امام و رهبر است


اول خير آخر خير اصل خير

اين محمد، سفره دار كوثر است


بى رواياتى كه از او آمده

دين ما تا روز محشر ابتر است


سائل علمش مراجع گشته اند

وسعت علمش ز هركس برتر است


او كه باشد بهترين مولاى من

مادرش شد فاطمه بنت الحسن


مادرش از فاطمه تصوير داشت

دربرش آئينه تقدير داشت


پاكتر از آب زمزم خُلق او

رزق و سهم از آيه تطهير داشت


او كه باشد دختر بيت كريم

حُسن بابايش در او تأثير داشت


نِى به دامانش گرفته كودكى

او به دامان خضر راهى پير داشت


تا كند مارا غلام درگهش

در نگاه چشم خود زنجير داشت


ما غلام حضرت باقر شديم

بر مَرام غير او كافر شديم





"جواد حیدری

آفتاب عزّت از عرش جلال آمد پديد

روز عيد شادمانى را هلال آمد پديد


آفتابِ فضل، تابان گشت از كوه شكوه

ظلمت شب هاى هجران را وصال آمد پديد


روز، روزِ شادى و وقت نشاط آمد از آنك *

بهترين روزهاى ماه و سال آمد پديد


اخترى گرديد از برج ولايت جلوه گر

كز جمالش آيتى فرخنده فال آمد پديد


آسمان علم را تابنده ماه آمد عيان

گلستان شرع را خرم نهال آمد پديد


در سپهر عزّ و شوكت آفتاب آمد فراز

بر هماى دين و دانش پر و بال آمد پديد


دشمنان را مايه درد و الم شد آشكار

دوستان را دافع رنج و ملال آمد پديد


اى مسلمان ديده ات روشن كه از لطف خدا

هادى الامّه شه احمد خصال آمد پديد


عشق و دل را موجبات اتّحاد آمد عيان

جان و تن را موجبات اتّصال آمد پديد


ركن دين بحر سخا غيث كرم، غوث امم

نور حق شمس الضحى، فضل الكمال آمد پديد


عالمى فضل و تعالى، قلزمى علم و كمال

بر سرير جاه و اورنگ جلال آمد پديد


شوكت و جاه و سعادت را محيط آمد عيان

حكمت و علم و فضيلت را جمال آمد پديد


جلوه ديگر به خود بگرفت عالم بهر آنك

بر رخ زيباى خلقت خط و خال آمد پديد


هر چه خواهى از خدا «طايى» بخواه امروز چون

بهر حاجت خواستن نيكو محال آمد پديد



"طایی شمیرانی "

مژده اى دل كه دلربا آمد

دلربايى گره گشا آمد


بعد شوال ماه ذيقعده

شامل رحمت خدا آمد


كلك رحمت كشيده نقشى را

كز خدا بانك مرحبا آمد


هشتمين جانشين ختم رسل

حجت ذات كبريا آمد


هفتمين نور ديدگان على

ششمين يار مجتبى آمد


پنجمين حافظ قيام حسين

كاتب شرح كربلا آمد


چهارمين رهبر عبوديت

رهبرى پاك و پارسا آمد


سومين پاسدار بحر علوم

بهر تفسير هل اتى آمد


دومين استاد فقه واصول

معنى نون انما آمد


اولين پور موسى جعفر

بهر تثبيت ارتضا آمد


عالم آل احمد است رضا

يادگار محمد است رضا


نام او پاسدار نام عليست

مشى او حافظ مرام عليست


چون كلام على كلام خداست

ذكر او دائما كلام عليست


بر رضاى خدا رضاست رضا

در رضايش همه پيام عليست


نام او را على نهاده خدا

چون ولايت فقط به نام عليست


شهد جانش به كام ما نوش است

نوش هستى ز شهد جام عليست


از قوامش دوام مكتب ماست

چون قوام رضا قوام عليست


عين نامش علامت جود است

لطف لامش ز لطف لام عليست


هست درياى او يم رحمت

ز آنكه رحمت ز لطف عام عليست


هر كه گردد چون من غلام رضا

اين يقين دان كه او غلام عليست

"غلامرضا قدسی

اى بوسه گاه جن و ملك، خاك پاى تو

جان تمام عالم خاكى فداى تو


اى اختر سپهر ولایت كه تا ابد

عالم منور است به نور لقاى تو


ای شهریار كشور دانش كه در جهان

نشناخت كس مقام تو را جز خداى تو


اى ریزه خوار سفره علمت جهانیان

خورشید علم، كرده طلوع از سراى تو


اى باقر العلوم كه هنگام مكرمت

باشد هزار حاتم طایى گداى تو


پنجم ولى و حجت خلاق عالمى

لوح دل است مهر به مهر و ولاى تو


در عرصه وجود نهى قبل از آنكه پاى

داده سلام احمد مرسل براى تو


هر كس تو را شناخت دل از دیگرى برید

بیگانه گشت با همه كس آشناى تو


چندین هزار عالم و دانشور فقیه

آمد برون زمكتب و دانشسراى تو


اى خفته همچو گنج، به ویرانه بقیع

پر مى‏زند كبوتر دل، در هواى تو


فولادى است پیر غلام شكسته دل

چشم امید بسته به لطف و عطاى تو




"فولادی "
آفتابِ فضل

باد چون دامان پُرگل می رود از بوستان

گلشن طبع مرا گویی بهار است این خزان


كرده ما را فارغ از گلشن ز سیر گلستان

می كنم زین حرف ها، كلك زبان را امتحان


سرور دنیا و دین، فخر زمین وآسمان

آن كه می بالد سخن بر خود زمدحش هر زمان


حكم حق را بود گوش و حرف حق را بُد زبان

راه حق را رهنما و حصن دین را پاسبان


گر شود قدر سخن با این سبك قدری، گران

لفظ و معنی گرددش بر گرد سر پروانه سان


نیست جز تعریف عرض حال منظوری از آن

وقت همراهی است ای امید گاه شیعیان


بی كسم، بیچاره ام، بی دست و پایم، الامان!

گر تو برداری زخاكم، آسمانم، آسمان

"واعظ قزوینی

بس كه رنگین است از عكس خزان هر سوهوا

بشكفد هر دم زشاخ ِ خامه ام رنگین گلی


ما ز سیر گلشن معنی، دلی وا می كنیم

نی غلط گفتم، چه آید زین پریشان گفته ها


تا نویسم شمه ای از مدحت شاهی كه اوست

نور چشم مصطفی" باقر" امام پنجمین


صنع حق را بود چشم و یاد حق را بود دل

كاخ ملت را ستون وقصر دانش را اساس


از وقارش چون بگویم شمه یی، نبود عجب

شمع فكر مدحش از فانوس دل تا روشن است


حد " واعظ " كی بود شاها تلاش مدح تو؟

هست ما را وقت تنگ و پای لگن و راه سنگ


دردمندم، نامرادم ، بینوایم، عاجزم

گر تو افروزی چراغم، آفتابم آفتاب!


گو سخن راه دعا سر كن دگر، زان رو كه هست

تا به دل، از دوستی و دشمنی باشد اثر





"واعظ قزوینی "