چون برون آورم از جيب سرخجلت خويش؟
که زعصيان خجلم بيش من از طاعت خويش

آن که درآينه بيتاب شداز طلعت خويش
آه اگردردل عاشق نگرد صورت خويش

بر غزالان چه کنم دامن صحراراتنگ؟
من که در خانه بيابانيم ازوحشت خويش

فرصت ازخنده برق است سبک جولانتر
مده ازدست چو کوته نظران فرصت خويش

چشم سيري زطعام است تورا،زين غافل
که به اطعام توان سير شدازنعمت خويش

نشودشسته رخ سايلش از گردسوال
هر کريمي که نگرددخجل ازهمت خويش

يوسف آنجاکه به سيم وزرقلب است گران
چه برآرم زصدف گوهر بي قيمت خويش؟

گذردجنت اگرازدرويرانه من
نيست ممکن که برون پانهم ازخلوت خويش

من که پشتم خم ازاين بار گران گرديده است
چون گران بارکنم پشت کس ازمنت خويش؟

حاصل من چو مه نو زکمانخانه چرخ
تيرباران اشارت بودازشهرت خويش

زان سياه است رخ ماه که چون لاغرشد
مي کشد تيغ به سيماي ولي نعمت خويش

چشم من نيست به آسودگي خود صائب

هست درراحت احباب مراراحت خويش

صائب تبریزی