ز حسرت، لاله امشب، داغ ماتم بر جگر دارد

ز حسرت، لاله امشب، داغ ماتم بر جگر دارد

که زینب، سوی شام از کوفه، آهنگ سفر دارد

روان شد کاروان و ماند اندر پی، دل لیلا

کجا مادر تواند دیده از فرزند بردارد؟

کنار هر اسیری، بر فراز نی، سری چون گل

به پای هر گلی، مرغی سر اندر زیر پر دارد

مباد اهریمنی سیلی زند بر چهره ی طفلی!

که این سر، سوی طفلانش نظر با چشم تر دارد

یکی خون بارد از مژگان، یکی از دل کشد افغان

یکی سوگ پسر دارد، یکی داغ پدر دارد

مران، ای ساربان! محمل که از دامان این صحرا

به حسرت، شیرخواری در پی مادر نظر دارد

رهی در پیش دارد کاروان آل پیغمبر

که در هر گام، گردون، فتنه ای در زیر سر دارد

فتد از آه مظلومان، شرر در خرمن ظالم

کجا اهریمن از فرجام کار خود، خبر دارد؟

هر آن اشکی که از مژگان طفلی تلخ کام افتد

شود سیلابی و در خانه ی فرعون شام افتد

ذبیح اله صاحب کار

ای آن که کفت ز خون خضاب است! عریان تنت اندر آفتاب است

ای آن که کفت ز خون خضاب است! عریان تنت اندر آفتاب است

بَردار سر از تراب، ای جان! کاین دشت بلا، نه جای خواب است

ای رفته به نوک نی ، سر تو! افتاده به خاک پیکر تو

از چیست که جسم اطهر تو؟ بی غسل و کفن در آفتاب است

ای مرهم زخم سینه ریشان! وی آدم و عالمت پریشان!

از نیزه و تیر و تیغ و پیکان، زخم تو به سینه بی حساب است

ای صبح غمت، سیه تر از شام! خوش رفته به خواب و داری آرام

برخیز که خصم را سوی شام، در بردن کودکان، شتاب است

ای صید به خون تپیده از تیر! برخیز و ببین که هم چو نخجیر

بر بازوی زینب است، زنجیر، بر گردن عابدین طناب است

شمشیر به کف، هزار قاتل باشند مرا به گِرد محمل

هر لحظه چو مرغ نیم بسمل، دل برِ ما به اضطراب است

برخیز که شور محشر آمد، روز از شب من، سیه تر آمد

لیلا به سراغ اکبر آمد، در ناله و نوحه، چون رباب است

رفتیم ز کوی تو به صد آه، با ما ز ره کرم تو، ای شاه!

یک چند قدم بیا به همراه، همراهی بی کسان، ثواب است

ای زخم تن تو، چون ستاره! برخیز و دمی نما نظاره 

بین فرقه ی خصم را سواره، اطفال پیاده، دل کباب است

در ماتمت، ای شهید عطشان! «جودی» است مدام اندر فغان

بس ریخت سرشک او به دامان، هر چشمه ی چشم او، سراب است

جودی خراسانی

گر سر کنم، مصیبیت از شاه کربلا

گر سر کنم، مصیبیت از شاه کربلا

ترسم شرر به عرش زند، آه کربلا

لرزد زمین ز کثرت اندوه اهل بیت

سوزد فلک ز ناله ی جان کاه کربلا

ای بس شبان تیره که بالید بر فلک

خاک از فروغ مشتری و ماه کربلا

گر یوسفی فتاد به کنعان، درون چاه

صد یوسف است، گم شده در چاه کربلا

ای ساربان! به کعبه ی مقصود، محملم

گر می بَری، بران شتر از راه کربلا

وی رهنمای قافله! این کاروان بکش

تا پایه ی سریر شهنشاه کربلا

شاید که من به کام دل خود، مشام جان

تر سازم از شمیم سحرگاه کربلا

ای کعبه ی معظّمه! فرق است از زمین

تا آسمان، ز جاه تو  تا جاه کربلا

آه ز دمی! که آتش بیداد شعله زد

بر آسمان ز خیمه و خرگاه کربلا

گوش کلیمِ طور ولا از درختِ عشق

بشنید بانگ «انّی انَا اللهِ» کربلا

 پرتو فکند مهرِ تجلّی ز شرق عشق

موسای عقل خیره شد، از نور برق عشق

ادیب الممالک فراهانی

زینبا! روز جدایی، نرسیده است، هنوز

زینبا! روز جدایی، نرسیده است، هنوز

جای اشک از مژه ات، خون نچکیده است، هنوز

ان قَدَر مویه مکن، آه مکش، اشک مریز

روز فریاد و فغانت، نرسیده است، هنوز

گر چه از پیر و جوان، یاور و یار است، تو را

کس ز یاران تو در خون، نتپیده است، هنوز

مویت از محنت بسیار، نگردیده سپید

قدت از بار مصیبت، نخمیده است، هنوز

قد عبّاس رشید تو نیفتاده ز پا

تیغ اشرار، دو دستش، نبریده است، هنوز

قاسمت زیر سم اسب، نگشته پامال

اکبرت شهد شهدت، نچشیده است، هنوز

نجمه از داغ پسر، موی نکرده است، پریش

«امّ لیلا» غم فرزند، ندیده است، هنوز

«العطش العطش» از تشنه لبی در این دشت

از عزیزان حسین، کس نشنیده است، هنوز

اصغر آن غنچه ی نشکفته پر گلشن جان

حنجرش با سر پیکان، ندریده است، هنوز

نشده قطع امید از مَنَت، آن قدر منال

تیغ بر روی حسین، کس نکشیده است، هنوز

خیمه گاهت نشده طعمه ی آتش ز جفا

بهر غارت به حرم کس ندویده است، هنوز

روی اطفال نگردیده ز سیلی، نیلی

کودکی در بُن خاری، نخزیده است، هنوز

تنی از کعب نی خصم، نگردیده کبود

خاری اندر کف پایی، نخلیده است، هنوز

می رسد دست به دامان حسینت، «رنجی»!

از بدن طایر جانت، نپریده است، هنوز

رنجی تهرانی

پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست

پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست

این سرزمین غم زده، در چشم آشناست

این سرزمین که بوی نی و نیزه می دهد

این سرزمین تشنه که آبستن بلاست

گفتند «طفّ» و «ماریه» و «شاطیءُ الفُرات»

گفتند: «غاضریّه» و گفتند: «نینوا» ست

دستی کشید بر سر و بر یال ذوالجناح

آهسته زیر لب به خودش گفت «کربلا»ست

توفان وزید از وسط دشت ناگهان

افتاد پرده، دید سرش روی نیزه هاست

زخمی تر از مسیح، در آن روشنای خون

روی صلیب دید، سر از پیکرش جداست

توفان وزید، قافله را بُرد با خودش

شمشیر بود و حنجره و دید در مناست

باران تیر بود که می آمد از کمان

بر دوش باد دید که پیراهنش رهاست

افتاد پرده، دید به تراج آمده است

مردی که فکرِ غارتِ انگشتر و عباست

برگشت اسب، از لب گودال قتلگاه

افتاد پرده، دید که در آسمان، عزاست

مریم سقلاطونی

گفت که این تیره خاک، وادی کرب و بلاست

گفت که این تیره خاک، وادی کرب و بلاست

«هرکه در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست»

صحبت سربازی و قصه ی جاندادن است

«سلسله ی موی دوست، حلقه ی دام بلاست»

اصغر و اکبر اگر، در برِ من جان دهند

«حیف نباشد که دوست، دوست تر از جان ماست»

زینب کبری کشد، بار اسارت به دوش

«گونه ی زردش دلیل، ناله ی زارش گواست»

دست و سر، عباس را، گر شود از تن جدا

«زهره ی گفتار نه، کاین چه سبب،  و آن چراست»

تیر به چشمش چو خورد، حضرت عباس گفت:

«دیدن او یک نظر، صد چو مَنَش خون بهاست»

بانگ زدند اهل حق، کای سر و سالار عشق!

«از قِبَل ما قبول، از طرف ما دعاست»

هر که وصال حبیب، خواست، سر و جان دهد

«و آن که فرامُش کند، مدّعی بی وفاست»

ای «خِرَد»! اندر رضا، گفته ی «سعدی» شنو

«هرچه کند جور نیست، ور تو بنالی خطاست»

اصغر عرب

الا! یاران من! میعادگاه داور است، این جا

الا! یاران من! میعادگاه داور است، این جا

بدن ها غرق خون، سرها جدا از پیکر است ، این جا

ملک! قرآن بخوان در خاک روح انگیز این وادی

که هفتاد و دو گل از باغ عترت، پر پر است، این جا

نیازی نیست گل ریزد، کسی در مقدم مهمان

که صحرا لاله گون از خونِ فرقِ اکبر است، اینجا

مگر نه در نماز عشق می باید وضو از خون

وضوی من زِ خونِ حلقِ پاکِ اصغر است، این جا

شود جان عمویی هم چو من، قربانی قاسم

که مرگ سرخ بر وی، از عسل شیرین تر است، این جا

شود حل، مشکل بی آبی اطفال معصومم

که سقّا با دو چشم خون فشان، آب آور است، این جا

نه تنها از تن مردان جنگی، سر جدا گردد

به نوک نیزه، طفل شیرخوارم را سر است، این جا

مبادا کس در این صحرای خونین، نام آب آرد!

جواب «العطش»، شمشیر و تیر و خنجر است، این جا

الهی! دخت زهرا، پای در گودال نگذارد

که کعب نی جواب «یا اخا» ی خواهر است، این جا

به عُمر خود، مزن غیر از در این خانه را، «میثم»!

زیارت گاه دل تا صبح روز محشر است، این جا

غلام رضا سازگار

دستی بلند می شود، این نوحه ها کم است

دستی بلند می شود، این نوحه ها کم است

ای عشق! شیعه باش که ماه محرم است

 سهم شما، همیشه ی تاریخ، از فدک

یک پهلوی شکسته و یک آسمان غم است

زنجیر زن! بکوب که از شانه شد رها

دستان عاشقی که وفای مجسم است

افتاده بر زمین که زمان را تکان دهد

دست برادری است که این قدر محکم است

عاشق شَوید زود که این نیز بگذرد

امشب بساط عشق، در این جا فراهم است

ای روح بی قرار! کجا چرخ می زنی؟

این جاست کربلا و قیامت همین دَم است

«قَد قامتِ السُّکوت»؛ به پایان رسید شعر

ای عشق! شیعه باش که ماه محرم است

دانش گیلانی

 

این اشک نیست، آب زلال و مطّهر است

این اشک نیست، آب زلال و مطّهر است

این چشم نیست، چشمه ای از حوض کوثر است

ظرفِ نزولِ رحمتِ پروردگار شد

چشمی که پای مجلس این روضه ها، تر است

چشمی که بیش تر به خودش، گریه دیده است

فردا کنار فاطمه با آبروتر می شود

ما خشک می شویم، ولی بار می دهیم

دنیای گریه، مزرعه ی سبز محشر است

فرموده است حضرت صادق: هر آن کسی

گریانِ جدّ ما شده، با من برادر است

در حجّ و در عبادت و در سجده های شب

گریه کنِ حسین، شریک پیمبر است

ما را از این تلاطم دنیا، هراس نیست

تا کشتی نجات حسینی، شناور است

بر من لباس نوکری ام را کفن کنید

نوکر بهشت هم برود، باز نوکر است

علی اکبر لطیفیان

شیعیان! دیگر هوای نینوا دارد، حسین

شیعیان! دیگر هوای نینوا دارد، حسین

روی دل با کاروان کربلا دارد، حسین

از حریم کعبه  ی جدّش به اشکی شُست، دست

مروه پشت سر نهاد، اما صفا دارد، حسین

می بَرد در کربلا، هفتاد و دو ذبح عظیم

بیش از اینها حُرمت کوی منا درد، حسین

پیش رو راه دیار نیستی، کافیش نیست

اشک و آه عالمی هم در قفا دارد، حسین

بس که محمل ها رَود، منزل به منزل با شتاب

کس نمی داندعروسی یا عزا دارد، حسین

رَخت و دیباج حرم، چون گل با تاراجش بَرَند

تا به جایی که کفن از بوریا دارد، حسین

بُردن اهل حرم، دستور بود و سرّ غیب

ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد، حسین؟

 سروران، پروانگان شمع رخسارش ولی

چون سحر روشن که سر از تن جدادارد، حسین

او وفای عهد را با سر کند سودا، ولی

خون به دل از کوفیان بی وفا دارد، حسین

دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا

با کدامین سر کند؟ مشکل دو تا دارد حسین

آب را با دشمنان تشنه قسمت می کند

عزّت و آزادگی بین تا کجا دارد، حسین

دشمنش هم، آب می بندد به روی اهل بیت

داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین

ساز عشق است و به دل، هر زخم پیکان، زخمه ای

گوش کن عالم پُر از شور و نوا دارد، حسین

دست آخر کز همه بیگانه شد، دیدم هنوز

با دم خنجر، نگاهی آشنا دارد، حسین

شمر گوید، گوش کردم تا چه خواهد از خدا

جای نفرین هم به لب، دیدم دعا دارد، حسین

اشک خونین گو بیا، بنشین به چشم «شهریار»

کاندر این گوشه عزایی بی ریا دراد، حسین

شهریار تبریزی

به عزم کربلا عشاق، بر بستند محمل ها

به عزم کربلا عشاق، بر بستند محمل ها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

قرار جان لیلا، جای در محمل ها گرفت اما

از تاب جعد مشکینش، چه خون افتاد در دل ها

بگفتا رهرو عشقم، چه باک از کشته گردیدن؟

که سالک بی خبر نبوّد ز راه و رسم منزل ها

شب تاریک  وبیم موج وگردابی چنین حایل

کجا دانند حال ما سبک باران ساحل ها

پی جان باختن ما را به سوی منزل جانان

جرس فریاد می دارد که بر بندید محمل ها

به راه وصل جانان، دست و دل باید کشید از جان

نهان کی ماند آن رازی کز او سازد محفل ها؟

(صفا)!از دفتر عشق این سخن برخوان که حافظ گفت:

متی ما تَلق مَن تَهوی دعِ الدنیا وَامهلها؟

صفا تویسرکانی

ای ساربان! اهسته ران، کز دیده دریا می رود

ای ساربان! اهسته ران، کز دیده دریا می رود

از شهر زهرا نیمه شب، فرزند زهرا می رود

منزل به منزل کاروان، گردیده در صحرا روان

با ناله و آه و فغان، تنهای تنها می رود

ریحانه ی «خیر البشر»، کرده سوی جانان سفر

یا آن که موسایی دگر، در طور سینا می رود

قلب سکینه مشتعل، اشکش به رخ، خونش به دل

با دیده ی دریایی اش، دنبال سقّا می رود

اصغر ز دامان رباب، پر می زند بر دوش باب

با شوق پیکان بلا، همراه بابا می رود

لیلا! جوانت را ببین، با رفتن آن نازنین

گویی محمد بر زمین، از عرش اعلا می رود

ریحانه ی باغ حسن، پوشیده بر قامت کفن

تا شوید از خون پیرهن، با شور و غوغا می رود

آید ز  صحرا زمزمه، خون ریزد از چشم همه

سقای آل فاطمه، عطشان به دریا می رود

ای آسمان! اختر فشان، بنگر برای بذل جان

ماه بنی هاشم روان، با ماه لیلا می رود

زینب شده محمل نشین، با ناله های آتشین

منزل به منزل کو به کو، صحرا به صحرا می رود

مرغ دل «میثم» روان، گردیده با این کاروان

داده ز کف تاب و توان، همراه مولا می رود

غلامرضا سازگار

سلام باد به «عابس»، به حُسن عادت او!

سلام باد به «عابس»، به حُسن عادت او!

که بود عشق خدا، سر خط سیادت او

به خاندان علی، خاندان او، عاشق

ز جان نثاری او، جلوه گر، ارادت او

بر او سلام! که بیمار عشق بوده و کرد

امام عشق به معراج خون، عیادت او

عدو به دشت بلا کرد سنگ بارانش

که هم نبرد نبودی کس از رشادت او

برهنه گشته و تیغ برهنه اش در دست

که بود خُود و زره، منع شهادت او

بسی به معرکه جنگید تا شهادت یافت

که شد شهادت او، جلوه ی سعادت او

تنش به خاک فتاد و سرش به دست عدو

که فخر بود عدو را به هم، ز کشتن او

سید رضا موید

ز آن زمان که بی می خانه ات، مقام گزیدم

ز آن زمان که بی می خانه ات، مقام گزیدم

دو چشم مست تو، ساقی! دوباره کرده شهیدم

چو از تو جام گرفتم، «حبیب» نام گرفتم

چون این مقام گرفتم، به هرچه بود رسیدم

من و مقام محبت بر آستان تو، حاشا!

توام حبیب گرفتی، و گرنه عبد و عبیدم

در انتظار تو بودم به کودکی که بیایی

به میهمانی من، پس به بام خانه دویدم

ز شوق دیدنت، ای گل! ز بام خانه فتادم

چو عطر و بوی تو را از شمیم باد شمیدم

پرید روح من از تن ولی کجا؟ نه به برزخ

به دور شمع تو، پروانه ای شدم که پریدم

از این سراچه چو رفتم، نرفت یاد تو از سر

به خواب مرگ چو خُفتم، نخفت بخت سعیدم

تو بر سرم که رسیدی، دوباره روح گرفتم

چو چشم خویش گشودم، شمایل تو بدیدم

ز نور جذبه ی چشم سیاهت آمدم اینک

که تا خضاب گذارم ز خون به موی سپیدم

نه سهل آمده دستم، کلید گنج محبّت

که من به مهر تو، هفتاد سال رنج کشیدم

تو مکّه ای و مِنایم، تو مروه ایّ و صفایم

ز فیضِ شمسِ جمال تو، ای فروغ تجلّی!

چراغِ شمسه ی ایوانِ بارگاهِ امیدم

«یتیم»! دست مریزاد! از این غزل که سرودی

چه خوش به رشته کشی درّ ناب عشق و امیدم!

مرتضی جام آبادی

داد اندر آن میان، شه لب تشنه را سلام

داد اندر آن میان، شه لب تشنه را سلام

«ترکی» که بود سیّد سجّاد را «غلام»

از شاه خواست، رخصت میدان کارزار

تا دادِ ترک تازی و مردی دهد تمام

شه گفت: سرور تو بُوَد زین عابدین

بی رخصتش، مجاهده ی تو بُوَد حرام

شد سوی شاه زاده و رخصت گرفت و رفت

بار دگر به خدمت سلطان تشنه کام

بگرفت از او اجازت میدان و بازگشت

بهر وداع پردگیان بر درِ خیام

عذر قصور بندگی بانوان بگفت

آمد به دشت و تیغ برآورد از نیام

می تافت سوی دشمن و از ترک تازی اش

مریخ مانده خیره بر این گوی نیل فام

دامان خیمه، خیمگیان برفراشتند

تا بنگرد مبارزتش، چارمین امام

میدان ز چشم ترُرک ختا، کرد تنگ تر

بر کافران کوفه و گردن کشان شام

از بس که زخم نیزه و خنجر بدو زدند

دستش ز کار ماند و فتاد از کفَش، حسام

با کام تشنه، جام شهادت به سر کشید

وز دست ساقیان بهشتی گرفت جام

شد نیک نام هردو جهان، تَرک جان بگفت

ای من غلام همتِ آن ترک نیک نام!

سروش اصفهانی

سلام ما به شُکوه آفرین بزم جلال!

سلام ما به شُکوه آفرین بزم جلال!

بزرگ زاده ی آزاده، «نافع بن هلال»

از او که خوانده حسینش ز بهترین اصحاب

چگونه مدح سرایم که هست ناطقه، لال؟

به نطق محکم خود، شام و روز عاشورا

ببُرد ز آینه ی قلب اهل بیت، ملال

بگفت: بی تو حسین! زندگی مراست، حرام

زهی! که زحمت متدر بر او حلال، حلال

ز بیم حمله ی او، خصم را نبود قرار

ز ضرب نیزه و تیغش، عدو نداشت مجال

نوشته بود به هر چوب تیر، نامش را

از آن که تا نشود ضربِ دست او، پامال

پس از قتال فراوان، اسیر دشمن شد

ولی نکرد تذلّل به پیش قوم ضلال

شکسته بود، دو دستش که دست او بستند

که رشته رشته ی جانش ز تیغ بگسستند

سید رضا موید

شد «مسلم بن عوسجه» مردانه پیش صف

 

شد «مسلم بن عوسجه» مردانه پیش صف

در راه شاه تشنه لبان جان به کف

مصحف بر وصیّ نبی ، خوانده بارها

صد ره به نهروان و به صفین دریده صف

گفتا که جسم من صدف و جان بُوَد گهر

باز آمدم که بهر گهر بشکنم صدف

از بهر یاری شه دین، پیش تیغ و تیر

از جسم خود سپر کنم، از چشم خود هدف

در کف گرفته قبضه ی شمشیر آب دار

کردی مبارزان، متفرّق ز هر طرف

پنجاه تن بکُشت و نگون شد ز پشت زین

تن گشته چاک چاک و جگر تافته ز تف

شه در رسید و داد بدو مژده ی بهشت

گفتا به راه ما، نگران باش در غُرف

«»سلم» چو دیده کرد به دیدار شاه، باز

گفتا که جان به راه تو دادن، زهی شرف!

رفتم که مژده ی تو بَرَم سوی جدّ و باب

فرمود گیردت «ملک العرش» در کنف

آمد «حبیب» و گفت چه داری سخن؟ بگوی

«مسلم» چه گفت؟ گفت بدو از سر شعف،

کز یاری سلاله ی زهرا، متاب روی

ورنه خوری به روز قیامت، بسی اسف

با او «حبیب» گفت که آری؛ چنین کنم

جان را فدای راه امام مبین کنم

سروش اصفهانی

سلام ما به «زُهیر» و دلاوری هایش!

سلام ما به «زُهیر» و دلاوری هایش!  

که بود شاهد عشق حسین و مولایش

هر آن چه خواست که سر پیچد از کمند حسین

نشد که داشت به دل، جذبه ی تولّایش

گذشت از ره عثمانی و ح سینی شد

چنن که از دل و جان سر سپُرد در پایش

کسی که در ره قرآن و یاری از اسلام

هزار بار شهادت بُدی تمنّایش

شهادتش به جبین، داغ سرفرازی زد

چو دید آن همه ایثار و فضل و تقوایش

سعادت ابد از فیض جان نثاری یافت

که قطره بود ولی عشق کرد، دریایش

گرفت اوج به افلاک با دعای حسین

که ریخت خون شریفش به کربلای حسین

سید رضا موید

«عابس»: آن شیری که می لرزد ز بیمش، دشمنش

«عابس»: آن شیری که می لرزد ز بیمش، دشمنش

در هزیمت، دشمن از آن بازوی مرد افکنش

آن چنان سرمست و شیدا شد ز عشق شاه دین

کز سر خود، خُود را افکند و از تن، جوشنش

حمله بر هرکس نمود، آن شیرمرد پاک دل

برق شمشیرش همی آتش زدی بر خرمنش

زد چنان خود را به قلب آن سپاه بی کران

هم چو شیری، روبهان را راند از پیرامنش

ناگهان فرمان آتش بار، بن سعد لعین

داد بر آن مردم غافل ز حیّ «ذوالمنش»

آن قَدَر بارید تیر و نیزه بر اندام او

تا که شد گل گون چو گلزاری ز خون، پیراهنش

تیرباران گشت آن مرد شجاع بی قرین

گشت آماج سنان و تیر، سر تا پا، تنش

سرخ رو گردید آن مرد دلاور عاقبت

تا که خون پاک او، جاری شد اندر دامنش

ناگهان باد خزان بر خرمن عمرش وزید

شد خزان، آخر از آن باد خزانی، گلشنش

چون نگون شد از سر زین، روی خاک کربلا

شاه دین آمد به بالینش، دم جان دادنش

ای «رضایی»! مرغ روحش تا ز تن پرواز کرد

حق تعالی در بهشتش داد جا و مسکنش

سید عبدالحسین رضایی

سلام باد به روح «بُریر»! این خُضیر

سلام باد به روح «بُریر»! این خُضیر

که دوست دار «شَبَر» بود و جان نثار «شُبیر»

شجاع و زاهد و آزاده، «سیّدالقراء»

حیات او همه خیر و ممات او همه خیر

بیان او شب عاشور با حسین این بود

که آشنای تو سر ناورد فرو برِ غیر

به کربلا، عظمت های روح عاشورا

ظهور کرد گهی از «بریر» و گه ز «زهیر»

به مکه آمد و بر قبله گاه دل پیوست

که جز در اوج ولایت نبود او را سیر

بلا چو دایره زد گِرد زاده ی زهرا

ز بعد «حر» کمر از بهر جنگ بست «بریر»

لوای سبز شفاعت، خدا به دستش داد

حسین بوسه به وجه خداپرستش داد

سید رضا موید

سلام ما به«سعید»! آن چو نام خود مسعود

سلام ما به«سعید»! آن چو نام خود مسعود

که پیکِ نامه ی «مسلم» به نزد مولا بود

به شهرت حنفی بود و در شب عاشور

پی دفاع حریمِ ولایت، این بسرود:

اگر که کشته شوم، چندبار و زنده شوم

ز دامنت نکشم دست، ای ولیّ ودود!

کسی که سینه سپر کرد، روز عاشورا

به پیش کعبه ی جان ها، چو رو به قبله نمود

هر آن چه تیر ز هر سو به سوی او آمد

به دست و سینه و پهلو گرفت و بُد خشنود

که برافراخته قامت، امام او به قیام

که سر گذاشته خون خدا، به خاک سجود

ز پا فتاد ولی سربلند از این ایثار

میان زندگی و مرگ، این کلامش بود

که یابن فاطمه! بر عهد خود وفا کردم؟

که بی رضای تو ما را ز هر چه هست، چه سود؟

چو شد تمام، نماز حسین و گفت سلام

بر او سلام! که شد عمر او همی تمام

سید رضا موید

عشق را بنگر که در پیری، چسان غوغا کند

عشق را بنگر که در پیری، چسان غوغا کند

پیرمردی را چگونه واله و شیدا کند

«مسلم بن عوسجه» گفتا به شاه دین، حسین

اذن جنگم ده که عشق تو، مرا رسوا کند

سوختم در آتش عشق تو، من پروانه سان

عاشق صادق بباید این چنین سوداکند

من اگر پیرم ولی قلب جوانم را ببین

بهر جان بازی مرا بی باک و بی پروا کند

رفت در میدان و کشت از آن سپاه کین، زیاد

لیک تا می خواست جان قرباین مولا کند،

ناگهان فریاد زد شاها! بیا تا جان من

در حضورت، قصد سیر عالم بالا کند

شاه آمد با «حبیب بن مظاهر» بر سرش

تا که او را با نگاهی تا ابد احیا کند

گفت با «مسلم»، «حبیب بن مظاهر» غم مخور

عشق شه من را به تو، ملحق در این صحرا کند

گر وصیت داری از بهر «حیبب» اینک بگو

تا وصایای تو را یک جا «حبیب» اجرا کند

گفت: ای یار عزیزم! جان تو، جان حسین!

از خدا خواهم که عشق او، تو را چون ما کند

افتخار نوکری اش را «رضایی» کرد و بس

گر ز راه لطف آن کرم، امضا کند

سید عبدالحسین رضایی

حسین در صف هیجا، چو در نماز آمد

حسین در صف هیجا، چو در نماز آمد

«حبیب» پیش بلایش به پیشواز آمد

ز سینه ساخت سپر، تا امام عاشورا

بی نماز به درگاه بی نیاز آمد

چه راز بود میان «حبیب» و محبوبش ؟

چنین که قبله ی آن قبله گاه راز آمد

حسن، گرم نماز و «حبیب» غرق نیاز

زهی نیاز که برتر ز هر نماز آمد!

نماز اوّل وقت «حبیب» جان بازی است

بر او سلام! که این گونه عشق باز آمد

خرید تیر بلای حبیبِ خود بر جان

اگر ز پای درافتاد، سرفراز آمد

«حبیب»! ای سر و جان برخی ات به این آهنگ

«مؤِیّد» است که بر درگه تو، باز آمد

سید رضا موید

شُکوه عشق به هرجا که سایه افرازد

شُکوه عشق به هرجا که سایه افرازد

به قدر سایه نشینانِ خویش می نازد

دلیل قافله ی عشق چیست؟ نام حسین

به هر کجا که بر افروخت، شورش اندازد

حسین! ای که دل از دست انبیا بردی!

بَرنده است، هر آن کس که بر تو دل بازد

سلیل عوسجه، «مسلم»، به خلق ثابت کرد

که هر که بر تو گراید، به خود نپردازد

بنازمش! که به صد ناز، در شب عاشور

به این بیان به حضور تو، نغمه آغازد:

اگر به تیغ، مرا بارها کُشد دشمن

سپس فروغ نگاه تو، زنده ام سازد،

من آن نی ام که سر از یاری تو برتابم

برای کشته شدن در ره تو بشتابم

سید رضا موید

ای عشق ! از تو پیر و جوان را گریز نیست

ای عشق ! از تو پیر و جوان را گریز نیست

ای سربلند! با تو کسی سر به زیر نیست

چونی؟ که تا به مُلک دلی، خانه ساختی

دیگر کسی به جز تو در آن دل، امیر نیست

گر سوی کس اشاره به جان باختن کنی

فرقی میان عاشق بُرنا و پیر نیست

در کربلا، ولایتِ دل با حبیب بود

عشقی حبیب یافت که آن را نظیر نیست

از زیرِ برفِ پیریِ او لاله بر دمید

هرگه ز باغ دل بدمد لاله ، دیر نیست

جان را به راهِ دیدنِ محبوب داد و گفت:

هر کس نه پیش چشم تو میرد، بصیر نیست

در بیشه های سبزِ وفا، شیر سرخ بود

رهرو اگر حبیب نباشد، دلیر نیست

از صولتی که در نگه آن دلیر بود

در لرزه می فتاد و گر جانِ شیر بود

 

سید علی موسوی گرمارودی

گفتار دل کش شه و رفتار دل فریب

گفتار دل کش شه و رفتار دل فریب

از کوفه کَند پای دل «»سلم» و «حبیب»

عاشق چو گرم شوق شود، راه عشق را

پوید به پای جان و نیندیشد از رقیب

خارش به زیر پای نماید چو پرنیان

وین خود نباشد از کشش عشق، بس عجیب

بیمار عشق را چو کند خسته، درد هجر

خود را به هر وسیله رساند بر ِ طبیب

دو کوکب سعادت و دو پیر نیک بخت

دو شیخ نام دار و دو با همّت نجیب

کردند رو به معرکه ی عشق و شاه را

دادند بوسه، گاه به پا، گاه بر رکیب

پس پور عوسجه، سر جان باختن گرفت

در پای دوست داده ز کف، صبر و هم شکیب

«مسلم» ز تیغ خصم، چو افتاد بر زمین

شاهش به پرسش آمد و همراه وی، «حبیب»

شه آیه ی «فَمِنهُم مَن یَنتَظِر» بخواند

یعنی پس از نصیب تو، ما را رسد نصیب

پس چون «حبیب» خواست ز «مسلم» وصیتی

بگشاد چشم و گفت که «اُصیکَ بِالغَریب»

این گفت و جان به حضرت جانان سپُرد و رفت

گر مُشک در گذشت، به جا ماند، بوی طیب

دانش گیلانی

گفت: ای گزیده از همه عالم، خدایتان

گفت: ای گزیده از همه عالم، خدایتان

بالای عرش بر شده، صیتِ وفایتان

از رحمت خدای جهان گشت بی نصیب

سنگین دلی که کشت به تیغ جفایتان

خوردند دشمنان خدا، خونتان ولی

باشد خدایتان به خدا، خون بهایتان

لب تشنه کشت دشمن و جاری نمود دوست

صد جوی خون ز چشمه ی چشم از برایتان

زین غم که مانده پیکرتان بی کفن به خاک

چاک است جَیب عالمیان، د رعزایتان

دادید بر قضای الهی رضا و داد

خطّی، قضا که سر نکشد از رضایتان

گردیده در عداوت من، دشمنان دلیر

تا روزگار ساخته از من، جدایتان

جان می رود ز پیکرم اما نمی رود

از خاطرم محبت و از سر، هوایتان

کردید ترک جان و گذشتید از جهان

بادا جهان و جان جهانی، فدایتان!

تنها نمی گذارمتان اندر این سفر

می آیم از طریق وفا از قفایتان

 

روشن اردستانی

چون روز حرب، مهر شد از مشرق ، آشکار

چون روز حرب، مهر شد از مشرق ، آشکار

گفتی که تیره گشت، چو شب، روزِ روز گار

سر زد چو بانگ کوس مخالف، بلند شد

از سینه ی سپهر، بسی ناله هیا زار

چون دیدقلّت سپه شاه کم سپاه

با صد هزار دیده، فلک گشت اشک بار

بعد از وداع اهل حرم، شاه جم خدم

بنهاد رو به جانب میدان کارزار

بر پشت ذوالجناح چو بنشست، عقل گفت:

بی پرده جلوه گر شده بر عرش ، کردگار

این گفت: احمد است و نشسته است بر بُراق

و آن گفت: حیدر است و کشیده است، ذوالفقار

شیران غاب احمد مختارش از یمین

میران خیل حیدر کرّارش از یسار

یک یک اجازه جویی حربِ مخالفان

تا جان و سر کنند به خاک رهش، نثار

هر یک به سوی عرصه ی هیجا، قدم زدند

بر بام آسمان شجاعت، علم زدند

 

اشراق آصفی

این نوخطان که در یَم خون آرمیده اند

«آرام جان و مونس دل، نور دیده اند»

خون است و خاک و نعل ستوران و آفتاب

«پیراهنی که بر تن ایشان بریده اند»

عالم بَرند تربتشان از پی شفا

«اینان مگر ز رحمت محض آفریده اند»

دادند جان و سر به رَه دوست، آن چنان

«کآشفتگان عشق، گریبان دریده اند»

تا خونشان کنند به ره خدا، نثار

«از کودکی به خون جگر پروریده اند»

آن عاشقان سر به کفِ دشتِ کربلا

«شنیده ام که باز، نصیحت شنیده اند»

جان بازی و شجاعت و مردیّ و مردمی

«روحی بُوَد که در تن عالم دمیده اند»

گر تشنه لب شدند به تیغ جفا، شهید

«از نهرهای چشمه ی کوثر مکیده اند»

از نوک تیر حرمله نوشیده اند، شیر

«شیرین لبان، نه شیر که شکّر مزیده اند»

تا بنگرند رنج اسارت، مقام صبر

«این حوریان به ساحت دنیا خزیده اند»

گفت آن که دید گلشن خونین کربلا

«زین گلستان، هنوز مگر گل نچیده اند»

در گلشنی که سروقدان، خاک ره شدند

«سرو بلند و کاج به شوخی چمیده اند»

«سعدی»،«خرد» ز مرگ شهیدان کشد خروش

«مردان چه جای خاک؟ که در خون تپیده اند»

 

اصغر عرب

محرم

دل شیدایی من تنگ عشق است

نوای سینه ام آهنگ عشق است

سیه پیراهنی دارم مقدس

برای شیعه مشکی رنگ عشق است