يک نفس فارغ ز وسواس تمنا نيستي
از پريشان خاطري يک لحظ يک جا نيستي

فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال تو
پير گشتي و همان در فکر فردا نيست

گرچه شد محتاج عينک ديده بي شرم تو
همچنان چون کودکان سير از تماشا نيستي

مي کند از هر سر مويت سفيدي راه مرگ
در چنين وقتي به فکر زاد عقبي نيستي

گرچه تيرت با کمان از قد خم پيوسته شد
هيچ در فکر سفر از دار دنيا نيستي

از جمال حور ، مردان چشم پوشيدند و تو
از عجوز دهر يک ساعت شکيبا نيستي

در مبند اين خانه تاريک را يکبارگي
چشم عبرت باز کن از دل چو بينا نيستي

گرچه دندان را ز نعمت هاي شيرين باختي
جز به حرف شکوه هاي تلخ گويا نيستي

خامشي را از خدا خواهند دانايان و تو
خون خود را مي خوري يک دم چو گويا نيستي

خواب سنگين تو صائب کم ز کوه قاف نيست
گر چه از عزلت گزينان همچو عنقا نيستي

صائب تبریزی