میلاد

جشن ميلاد امام چارمين آمد پديد

روز وجد مؤمنات و مؤمنين آمد پديد

درّة التّاج فضيلت جوهر علم لدن

حضرت سجّاد زين العابدين آمد پديد

يك فلك مجد و كرامت يك جهان اجلال و فر

در رخ انسان به چهرى دلنشين آمد پديد

يك جهان تسليم يك عالم رضا يك دهر فضل

آسمانى آفتابى بر زمين آمد پديد

فُلك درياى ولايت موج اقيانوس فضل

خازن علم الهى، قطب دين آمد پديد

نور چشم خامس آل عبا زين العباد

شافع عصيان به روز واپسين آمد پديد

عرشيان انگشت عبرت بر دهان دارند از آن

كاين چنين گوهر چه سان از ماء و طين آمد پديد

عابدين را گاه رنج آرام جان آمد زره

ساجدين را روز غم يار و معين آمد پديد

آن چه را مى جست دل در آسمان ها قرن ها

در زمين آن مقتداى آن و اين آمد پديد

چرخ هستى را چنان شمس الضّحى آمد عيان

بحر ايمان را چنين درّ ثمين آمد پديد

مجمع البحرين دانش، مخزن الاسرار حقّ

فيض سرمد، متن قرآن مبين آمد پديد

كاخ ايمان را از او ركنى ركين شد آشكار

ملك هستى را از او حصنى حصين آمد پديد

وارث تخت «سلونى» تاجدار «هل اتى»

حضرت طاها جناب يا و سين آمد پديد

از پى آوردن تبريك ميلادش ز عرش

باز گويا در زمين روح الامين آمد پديد

بازگو «طايى» براى ميمنت بر شيعيان

روز ميلاد امام چارمين آمد پديد

سلام اى چارمين نور الهى

كليم وادى طور الهى

تو آن شاهى كه در بزم مناجات

خدا مى‏كرد با نامت مباهات

تو را سجاده داران مى‏شناسند

تو را سجده گزاران مى‏شناسند

تو سجادى تو سجاده نشينى

تو در زهد و ورع تنهاترينى

قيامت مى‏شود پيدا جبينت

به صوت «اين زين العابدينت»

شبيه تو خدا عابد ندارد

مدينه غير تو زاهد ندارد

تو با درماندگان خود شفيعى

تو با خيل جذامى‏ها رفيقى

سحرها نان و خرما روى دوشت

صداى سائلان تو به گوشت

فرزدق را تو شعر تازه دادى

تو بر شعر ترش آوازه دادى

تو ميقاتى تو مشعر زاده هستى

عزيز من پيمبر زاده هستى

تو كز نسل امير المؤمنينى

پيمبر زاده ايران زمينى

سزد شاهان فتند اينجا به زانو

على‏بن الحسين شهر بانو

تو را ايرانيان رب مى‏شناسند

تو را با نام زينب مى‏شناسند

تو در افلاك زين العابدينى

تو روى خاك با ما همنشينى

قتيل تار گيسوى تو اصغر

فدايى تو باشد همچو اكبر

ابوفاضل همان ماه مدينه

كنارت دست دارد روى سينه

تو كوه عصمتى، لرزش ندارى

تو از غير خدا خواهش ندارى

تو در بالاى منبر چون رسولى

تو در محراب خود گويا بتولى

تو بابايى چنان شمشير دارى

تو بابايى ز نسل شير دارى

تو را شب زنده داران مى‏پرستند

لبت را روزه داران مى‏پرستند

تو جنس‏ات از نيستان غدير است

تو نامت روى ديوان غدير است

تو بر پيشانى خود پينه دارى

تو بر حق خدمتى ديرينه دارى

تو آنى كه به كويت هر كه آمد

غلام مستجاب الدّعوة باشد

تو اشك مطلقى، گريه تبارى

تو از روز ازل ابر بهارى

تو مقتل سيرتى از جنس آهى

تو مثل حنجر گل بى گناهى

رعيت‏هاى تو شه زادگانند

اسيران درت آزادگانند

تو بزم روضه را بنيانگذارى

تو در دل روضه ماهانه دارى

تو از جنس غرور دخترانى

تو آه سينه بى معجرانى

تو منبر رفته‏اى اما به ناقه

سخن‏ها گفته‏اى امّا به ناقه

تو آن يعقوب يوسف زاده هستى

تو آن از دست يوسف داده هستى

چو خورشيد جمالش مشرق از برج كمال آمد

خدا را شد جلوه گر بر خلق اشراق جمال آمد

شد از برج عبوديت عيان شمس ربوبيّت

تجلّى جمال آن جا تجلّى جلال آمد

ز مشرق تافت بدرى مشرق اندر ليلة القدرى

كه شمس طلعتش تمثال وجه بى مثال آمد

عيان بر ممكنات از نور واجب شد يكى ممكن

كه چون او ممكنى در بينش ممكن محال آمد

ز بستان امامت خاست سروى معتدل قامت

كه ظلش عقول انبيا را اعتدال آمد

به سيماى حُسن دهر از حسين آورد فرزندى

كه احسن احسن از جان آفرينش بر خصال آمد

توان در صبر و حلمش يافت علمش را كه در عالم

كمال علم آن دارد كه حِلمش را كمال آمد

روا باشد گرش در رتبه شمس الاوليا خوانم

كه در چرخ عبوديت جمالش بى همال آمد

نبى را رفرف آمد توسن معراج و اين شر را

به سير ناقه تا معراج احمد انتقال آمد

چو معراج محمّد نيستى بود از تعيين ها

به معراج اين على را با محمّد اتصال آمد

چنان در نيستى معراج كرد آن شاه لاهوتى

كه اين خرگاه هستى همچو گردش از پغال آمد

از آن روز سيد آمد ساجدين را نزد مشتاقان

كه در ليل و نهارش سجده كردن اشتغال آمد

اگر خواهى ز حالش بو برى بنگر در آثارش

كه اهل حال را بويى ز حالش از مقال آمد

بنوش از جام توحيد كلامش گر عطش دارى

كه جان تشنه كامان زنده زين آب زلال آمد

هر آن كو عبد حق گشت مرآت جمال حق

خدا را اندر او بنگر كه مرآت جمال آمد

مرا ديدار يزدان تا ابد ديدار او باشد

كه اين چهره از ازل مرآت حسن لايزال آمد

«فواد» اندر دو عالم از تو ديدار تو مى خواهد

كه از فضل توانش هم اين لسان و اين سؤال آمد

در جسم جهان، فیض بهارانم من عالم چو زمین تشنه، بارانم من
در زهد، دلیل پارسایان جهان در عشق، امام جان نثارانم من
فرزند حسین و زینت عبادم شایسته‌ترین، سجده گزارانم من
با این همه منزلت ز سوز دل و جان روشنگر بزم سوگوارانم من
چون لاله همیشه از جگر مى‌سوزم چون شمع همیشه اشك بارانم من
من نور دل پیمبر و زهرایم روشنگر بزم عترت طاهایم
افروخته‌تر ز شمع افروخته‌ام دل سوخته‌تر ز لاله صحرایم
با ذكر دعا و خطبه و اشك و پیام من حافظ انقلاب عاشورایم
بیمار فتاده در دل آتش و خون لب تشنه، خسته بر لب دریایم
آن طرفه شهید زنده‌ام من كه به عمر از تیغ جفا بریده‌اند اعضایم
آنم كه به هر گام خطرها دیدم در هر نفس از ستم شررها دیدم
با آن كه ز كربلا، دلم خونین بود در شام همى خون جگرها دیدم
با آن كه به خاك و خون بدیم تن‌ها بر عرشه نیزه نیز، سرها دیدم
در باغ به خون نشسته كرببلا افتاده، قلم قلم شجرها دیدم
یك سو تن صد چاك پدرهاى شهید یك سو تن پامال پسرها دیدم
من دیده‌ام آنچه را كه دیدن سخت است دیدن نه همین بلكه شنیدن سخت است
از ورطه طوفان‌زده آتش و خون بر ساحل آرزو رسیدن سخت است
هفتاد و دو تن ز بهترین یاران را دیدن به زمین و دل بریدن سخت است
بار غل و زنجیر چهل منزل راه با پیكر تب‌دار كشیدن سخت است
جانبخش بود صداى قرآن اما از راس پدر به نى شنیدن سخت است

ولادت

از مهين بانوى ايران سر زد از خاك عرب

آفتابى كز جمالش شد عيان آيات ربّ
حجّت حقّ، رحمت مطلق ، علىّ بن الحسين

درّة التّاج شرف ، ماه عجم ، شاه عرب

میلاد

مدينه ميخندد، ز يمن ميلادت

نشسته بر لبها، سرود زيبايت

حسين زند بوسه ، هماره بر رويت

چو آسمان ريزد، ستاره بر كويت

خوش آمدى سجاد عليه السلام

تو ماه تابانى ، تو جان جانانى

رسيده اى از راه ، خوش آمدى مولا

بيا گل زهرا، نظر نما بر ما

نشسته بر لبها، ذكر على جانم

خوش آمدى سجاد عليه السلام

عزيز زهرايى ، اميد دلهايى

به ما گنهكاران ، شفيع فردائى

به خوبى گلها، به لاله صحرا

به مادرت زهرا، عيدى بده بر ما

خوش آمدى سجاد عليه السلام

به لطف بى همتا، دوباره شد پيدا

گلى زگلزار فاطمه زهرا عليه السلام

خوش آمدى سجاد عليه السلام