رحلت امام (ره)

آن شب که در آغوش مصلی بودی

خلقی به تو مجنون و تو لیلا بودی

بر گرد تو گشتند و طوافت کردند

چون کعبۀ عشق و آرزوها بودی

از روح نماز شب تو پیدا بود

کز بهر عروج خود مهیا بودی

معراج تو برد ملتی را با خود

خود نه – به خدا ، خدا سرا پا بودی

تنها نه همین داع دل امت شد

داغ دل هر لاله به صحرا بودی

مردم به جماران همه محو تو لیک

تو جای دگر محو تماشا بودی

فرماندهی کل قوا جزئی بود

عبد الله و فرماندۀ دل ها بودی

علی انسانی

هيهات ... كو حلّاج مرد دار بر دوش

از موج، از طوفان رهِ ساحل گزيديم
افسوس، رسم مردم عاقل گزيديم
ما ناجوانمردانه از پيمان گسستيم
از پاي افتاديم و در منزل نشستيم
»نامرد مردم« ما كه بين ره شكستيم
»بي‏درد مردم« ما كه از مرهم گسستيم
چون عنكبوت آهسته در خود پيله كرديم
كُنجي خزيديم و مداوم گريه كرديم!
هيهات كو حلاّج مرد دار بر دوش؟
آن كوهسار سرفراز آسمان‏پوش؟
كو شعله‏زار غُرشِ آتشفشانش ؟
ققنوسهاي سبز بي نام و نشانش ؟
از سينه سرخاني كه او پروازشان داد
نامي و عكسي و پلاكي مانده در ياد
آنك شهيدان تا هميشه سوگوارند

رفتند و از ما ماندگان بس شِكوِه دارند


حبيب‏اللّه كيهاني 

پرستوهاي بي پرواز از اين شهر كوچيدند
و آنها هر سحر شايد تو را در خواب مي‏ديدند
قناريهاي بي‏آواز و سردرگم تو را شايد
شبيه حنجره مثل صداي خويش فهميدند
و آن شب چشمهاي آسمان هم غرق باران بود
شبي كه ناگه از لبها گل لبخند را چيدند
و بال شاپركها زير پاي غصّه له مي‏شد
زميني‏ها در اندوه - آسمانيها درخشيدند
عروج لحظه‏ها بودند و در تاريكي آن شب
كه دلها را به آبي كبوترها كشانيدند
مسير رفتنت بود و مداد رنگي و دفتر

و جاده با كبوترهاش دنبال تو كوچيدند


عاطفه اسكندري

آخرين بهار

 شعر مريم حاتمي در مورد امام خميني 

اين چندمين بهار، ولي بي تو مي‏گذشت
اين اوج انتظار ولي بي تو مي‏گذشت
صبحي كه بي‏حضور تو از راه مي‏رسيد
عيدي پر از غبار ولي بي تو مي‏گذشت
آئينه بود و ماهي و تحويلِ سالِ نو
تكرار روزگار، ولي بي تو مي‏گذشت
چشمم به دست عقربه‏ها خيره مانده بود
هر لحظه بي‏قرار ولي بي تو مي‏گذشت
عيد آمد و بهار شد اما براي من
پاييز مرگبار ولي بي تو مي‏گذشت