ز شام رفتنم زینب، مگو دلم چون است؟

خرد، اصغر عرب

ز شام رفتنم زینب، مگو دلم چون است؟

«ز گریه مردم چشمم، نشسته در خون است»

من از حدیث یزید و سر حسین و عصا

«ز جام غم، می لعلی که می خورم، خون است»

سر بریده فراز نی! از پی ارشاد

«سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است»

مقام قُؤب خدایی بُوَد سزای حسین

«شکنج طرّه ی لیلی، مقام مجنون است»

ز من مپرس، چراخنده بر لبانم نیست

«که رنج خاطرم از جور دور گردون است»

چسان به خون نشوم غرقه، در عزای حسین

«به اختیار؟ که از اختیار بیرون است»

ز تشنه کامی شه، در کنار آب فرات

«کنار دیده یمن، هم چو رود جیحون است»

«خِرَد» ز «حافظ» فرزانه بهره خواهد

«چو مفلسی که خریدارِ گنجِ قارون است»

من غم مهر حسین با شیر از مادر گرفتم

ساعی، مرشد چلویی///شام

من غم مهر حسین با شیر از مادر گرفتم
روز اول کامدم دستور تا آخر گرفتم
بر مشام جان زدم یک قطره از عطر حسینی
سبقت از مشک و گلاب و نافه و عنبر گرفتم
عالم ذر ذره ای از خاک پای حضرتش
از برای افتخار از حضرت داور گرفتم
بر در دروازۀ ساعات یک ساعت نشستم
تا سراغ حضرتش از زینب مضطر گرفتم

زینبی دیدم چه زینب کاش مداحش بمیرد
من ز آه آتشینش پای تا سر در گرفتم
سر شکسته دل پر از خون دیده خون آلود اما
حالتی دیدم که بر خود حالتی دیگر گرفتم
ام لیلا رعشه بر اندام دیدم اوفتاده
گفت من این رعشه از داغ علی اکبر گرفتم
نا گه از بالای نی فرمود شاه تشنه کامان
سر براه دوست دادم زندگی از سر گرفتم
اکبرم کشتند و عون و جعفر وعباس و قاسم
تا خودم از تشنگی اب از دم خنجر گرفتم
گفت «ساعی» زین مصیبت  از دردربار جانان
حظّ ازادی برای اکبر و اصغر گرفتم

باز اسم کوفه آمد درمیان و نام شام

جودی خراسانی//شام

باز اسم کوفه آمد درمیان و نام شام

آه آه از صبح کوفه! وای وای از شام شام!

روزِ اندر پیش چشمم، تیره تر آید ز شب

بشنود گوشم اگر از خلق دوران، نامِ شام

ابتلای کربلا و ماجرای کوفه را

محو کرد از لوح هستی، محنت و آلام شام

بی حیایی بین که با یک دیگر از قتل حسین

می نمایندی مبارک باد، خاص و عام شام

آن یکی نان از تصدّق داد، آن خرما؛ ببین

اهل بیت مصطفی را این بُوَد اکرامِ شام

آه از آن ساعت! که زینب بر سر بازار دید

می زنندش سنگ بر سر، از در و از بام شام

چون نسوزم ز آتش این غم؟ که از کین ریختند

آـش اندر فرق عابد، خلق خون آشام شام

«جودیا» ! شام است ز ان رو تیره تا صبح ابد

کامد اندر دهر از صبح آن چنان تا شام شام

ای ز داغ تو روان، خون دل از دیده ی حور!

نیر تبریزی///شام

ای ز داغ تو روان، خون دل از دیده ی حور!

بی تو عالم همه ماتمکده تا نفخه ی صور

خاک بیزان به سر، اندر سر جسم تو بنات

اشک ریزان به بر از سوگ تو، شعرای عبور

ز تماشای تجلّای تو مدهوش، کلیم

ای سرت سرّ «انا الله» و سنان، نخله ی طور!

دیده ها، گو همه دریا شو و دریا، همه خون

که پس از قتل تو، منسوخ شد آیین سرور

شمع انجم، همه گو اشک عزا باش و بریز

بهر ماتم زده، کاشانه چه ظلمات، چه نور

پای در سلسله ی سجاد و به سر تاج، یزید

خاک عام به سر افسر و دیهیم و قصور!

دیر ترسا و سر سبط رسول مدنی

آه! اگر طعنه به قرآن زند انجیل و زبور

تا جهان باشد و بوده است که دده است نشان؟

میزبان خفته به کاخ اندر و مهمان به تنور

سر بی تن که شنیده است به لب، آیه ی کهف؟

یا که دیده است به مشکوۀ تنور، آیه ی نور؟

جان فدای تو! که از حالت جان بازی تو

در طف ماریه از یاد بشد، شور نشور

قدسیان سر به گریبان به حجاب ملکوت

حوریان دست به گیسوی پریشان ز قصور

گوش خضرا، همه پُر غلغله ی دیو و پری

سطح غبرا، همه پُر ولوله ی وحش و طیور

غرق دریای تحیّر ز لب خشک تو، نوح

دست حسرت به دل از صبر تو، ایّوب صبور

مرتضی با دل افروخته، «لا حول» کنان

مصطفی با جگر سوخته، حیران و حصور

کوفیان دست به تاراج حرم کرده دراز

اهوان حرم از واهمه، در شیونوشور

انبیا محو تماشا و ملائک، مبهوت

شمر، سرشار تمنا و تو، سرگرم حضور

شامیان خون به دل خون شده ی ما نکنید

غلام رضا سازگار///شام

شامیان خون به دل خون شده ی ما نکنید

این قدر ظلم به ذریه ی زهرا نکنید

بگذارید بگرییم به مظلومی خویش

به سرشک غم ما، خنده ی بی جا نکنید

دین ندارید اگر، غیرتتانن رفته کجا؟

اُرا را، سر بازار، تماشا نکنید

هر چه خواهید به ما زخم رسانید ولی

دیگر از زخم زبان، خون به دل ما نکنید

پیش چشم اُسراف سنگ به سرها نزنید

پای رأس شهدا، هلهله برپا نکنید

این توقع که بگریید به مانیست ولی

خنده بر گریه ی ذریه ی طاها نکنید

آیه ای کز لب خونین، سر نی می شنوید

با دف و چنگ و نی و هلهله، معنا نکنید

داغ دل، چاره به خندیدن دشمن نشود

زخم را با زدن سنگ، مداوا نکنید

محمل دختر معصوممصیبت زده را

رو به رو با سر ببریده ی بابا نکنید

«میثم»! از آل علی با همه ی خلق بگو

ترک دین، در طلب لذت دنیا نکنید

در شام چون که آل نبی را مقام شد

اشراق آصفی///شام

در شام چون که آل نبی را مقام شد

صبح جهان ز ظلمت اندوه، شامشد

آن کس که جبرئیل بُدی بر درش مقیم

«واحسرتا»! خرابه ی شامش، مقام شد

در مجلس یزید پلید از جفای چرخ

چون جای اهل بیت امام انام شد،

شوری به پای خاست در آن جا که عقل گفت:

روز قیامت است و زمان قیام شد

خوردند اهل بیت ز نظّاره، خون دل

هر دم یزید را می عشرت به جام شد

آن کس که ره نداشت، مَلَک در حریم او

در آن میان، نظاره گر خاص و عام شد

ای چرخ! احترام تو دیگر حرام باد!

حُرمت مگر به آل پیمبر حرام شد؟

هر شب رقیه گفت به افغان که ای پدر!

امروز، دیگرم به فراق تو، شام شد

شد عمر من تمام و ندیدم جمال تو

نادیدن جمال تو، عمرم تمام شد

ای خامه! زین حکایت جان سوز غم فزار

درکش زبان که موقع ختم کلام شد

کز شام شد امام اُمم، سوی کربلا

وز کربلا مدینه شدش، تعزیت سرا

نیزه را سرور من بستر راحت کردی

عجمی، محمد علی//شام

نیزه را سرور من بستر راحت کردی
شام را غلغله ی صبح قیامت کردی


بر لب تشنه ات آن روز حکایت می کرد
خاتمی را که در انگشت شهادت کردی


عقل می خواست بمانی به حرم ، اما عشق
گفت بر نیزه بزن بوسه ، اجابت کردی


بانگ لبیک که حجاج به لب می آرند
آیه هایی ست که بر نیزه تلاوت کردی


اکبر و قاسم و عباس کجایند ، کجا
عشق چون این همه را بردی و غارت کردی؟


چیست در تو ؟ همه امروز تو را می جویند
ای تن بی سرور چه قیامت کردی


باز من ماندم و صد کوفه غریبی ،هیهات!
گرچه آزاد مرا تو ز اسارت کردی

از کربلا به شام چو پیمود مرحله

وصال شیرازی///شام

از کربلا به شام چو پیمود مرحله

آن کاروان بی کسو بی زاد و راحله

ز آن کشتگان، چو مرحله ی می شدند دور

دوری ز صبر بود به هفتاد مرحله

چون عهد کوفیان، همه را سست، تارِ صبر

چون چشم شامیان، همه را تنگ، حوصله

طفلانِ پا برهنه، یتیمان خون جگر

از چرخ در شکایت و با بخت، در گِله

نیلی، رخی ز سیلی و گل گون، رخی ز خون

پایی ز قید، خسته و پایی ز آبله

زنجیر بود و سلسله ی مصطفی و بس

یک تن نبود ز آن همه، خارج ز سلسله

تا شام در مقابل زینب، سر حسین

کرده است مهر و ماه، تو گفتی مقابله

گفتی فراز نیزه، سر آن بزرگوار

نام خدای بود، پس از مدّ «بسمله»

ز آن ناکسان، هر آن چه بر آن بی کسان رسید

با هیچ کافری نکند این معامله

ای یک جهان برادر! وی نور هر دو دیده

مفتقر، محمد حسین غروی اصفهانی//شام

ای یک جهان برادر! وی نور هر دو دیده

چون حال زار خواهر، چشم فلک ندیده

بی محمل و عماری، بی آشنا و یاری

سرگَرد هر دیاری، خاتون داغ دیده

خورشید برج عصمت، شد در حجاب ظلمت

پشت سپهر حشمت، از بار غم خمیده

دردانه بانوی دهر، بی پرده شهره ی شهر

دوران چه کرده از قهر، با ناز پروریده؟

ای لاله ی دل ما! وی شمع محفل ما!

بر نی مقابل ما، سر بر فلک کشیده

بنگر به حال اطفال، در دست خصم، پا مال

چون مرغبی پر و بال کز آشیان پریده

یک دسته دل شکسته، بندش به دست بسته

یک حلقه زار و خسته، خارش به پا خلیده

گردون شود نگون سر؛ افلاک تیره منظر

لیلا اسیر و اکبر،در خاک و خون تپیده

دست سکینه بر دل، پای رباب در گِل

کافتاده در مقابل، اصغر گلو دریده

بربسته دست تقدیر، بیمار را به زنجیر

عنقای قاف و نخجیر، هرگز کسی شنیده ؟

آهش زند زبانه، روزانه و شبانه

از ساغر زمانه، زهر الم چشیده

رفتم به کام دشمن، در بزم عام دشمن

داد از کلام دشمن، خون از دلم چکیده

کردند مجلس آرا، ناموس کبریا را

صاحب دلان خدا را، دل از کفم رمیده

گر مو به مو بمویم، آرام دل نجویم

از آن چه شد نگویم، با آن سر بریده

زان لعل عیسوی دم، حاشا اگر زنم دم

کز جان و دل دمادم، ختم رسل مکیده

حال اطفال خود، ای پیش رو قافله بین//جودی خراسانی

حال اطفال خود، ای پیش رو قافله بین

گردن سلسله ای ، بسته به یک سلسله بین

به سر خار مغیلان، به ره شام بلا

دل شکسته همه را پای پُر از آبله بین

ای که نزدیک تر از جان به تنی، زینب را!

مدّ آهی به میان منو خود فاصله بین

گه سرت را به سنان بینم و گاهی به تنور

زنده ام باز، مرا صبر نگر، حوصله بین

سر بازار سر ماه بنی هاشم را

اندر این مشغله در محفل ما، مشعله بین

سر اصغر به سر نیزه بُوَد پیش رباب

ای سبک سیر! به سنگین دلی حرمله بین

معنی «بسمله» در ابروی اکبر بنگر

خال آن صفحه ی رو، نقطه ی این «بسمله» بین

پیش آن صفحه که «جودی»، رقم نام تو زد

روی خورشید فلک را، ورق باطله بین