ز شام رفتنم زینب، مگو دلم چون است؟
خرد، اصغر عرب
ز شام رفتنم زینب، مگو دلم چون است؟
«ز گریه مردم چشمم، نشسته در خون است»
من از حدیث یزید و سر حسین و عصا
«ز جام غم، می لعلی که می خورم، خون است»
سر بریده فراز نی! از پی ارشاد
«سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است»
مقام قُؤب خدایی بُوَد سزای حسین
«شکنج طرّه ی لیلی، مقام مجنون است»
ز من مپرس، چراخنده بر لبانم نیست
«که رنج خاطرم از جور دور گردون است»
چسان به خون نشوم غرقه، در عزای حسین
«به اختیار؟ که از اختیار بیرون است»
ز تشنه کامی شه، در کنار آب فرات
«کنار دیده یمن، هم چو رود جیحون است»
«خِرَد» ز «حافظ» فرزانه بهره خواهد
«چو مفلسی که خریدارِ گنجِ قارون است»