کاش یک شب شمع بودم در شب تار بقیع

کاش یک شب شمع بودم در شب تار بقیع
تا سحر می‌سوختم چون قلب زوار بقیع
کاش می‌شد مخفی از وهابیان سنگدل
می‌نهادم نیمه شب صورت به دیوار بقیع
قبه و قبر و رواق و خانه و گلدسته داشت
ای مدینه از چه ویران گشت آثار بقیع
نیست حق گریه‌اش بر چار قبر بی‌چراغ
زائری کز راه دور آید به دیدار بقیع
ماه، زائر، اختران، اشکند و گنبد، آسمان
صورت مهدی شده شمع شب تار بقیع
آب، خون و دانه اشک و ناله‌اش سوز جگر
هر که شد مرغ دل زارش گرفتار بقیع
گر زنان را نیست ره در این گلستان، غم مخور
شب که خلوت می‌شود زهراست، زوار بقیع
اینکه آثارش بوَد باقی میان دشمنان
دست حق بوده‌ست از اول نگهدار بقیع
گر به دقت بنگری بر این امامان غریب
می‌چکد پیوسته اشک از چشم خونبار بقیع
بس که آغوشش پر است از لاله‌های فاطمه
بوی جنت خیزد از دامان گلزار بقیع

استاد غلامرضا سازگار

قرنها بگذشته بر این ماجرا اما هنوز

قرنها بگذشته بر این ماجرا اما هنوز
داغ هجده ساله زهراى جوان دارد بقیع
کس نمیداند چرا یا قرة عین الرسول
منظره فصل غم انگیر خزان دارد بقیع
آخر اینجا قصه گوى رنج‏بى پایان تست
غصه و غم کاروان در کاروان دارد بقیع
خفته بین منبر و محرابى اما بازهم
از تو اى انسیه حورا نشان دارد بقیع
راز مخفى بودن قبر ترا با ما نگفت
تا بکى مهر خموشى بر دهان دارد بقیع؟
شب که تنها میشود با خلوت روحانى‏اش
اى مدینه انتظار میهمان دارد بقیع
شب که تاریک است و در بر روى مردم بسته‏اند
زائرى چون مهدى صاحب زمان دارد بقیع
کاش باشد قبضه خاکم در آن وادى «شفق‏»
چون ز فیض فاطمه خط امان دارد بقیع

(شفق)

خوش آن نسیم كه مى آید از كنار بقیع




خوش آن نسیم كه مى آید از كنار بقیع

خوشا هواى روان بخش و مُشكبار بقیع


فرشتگان ز زمین مى برند سوى بهشت

براى غالیه‌ی حوریان غبار بقیع


اگر كه طور تجلّى ز صدق مى طلبى

بیا به گلشن روحانى دیار بقیع


دریغ و درد كه از ظلم دشمنان خدا

خراب شد همه آثار بى شمار بقیع


ایا كه غیرت دین دارى و ولایت آل

ببار خون، عوض اشك در كنار بقیع


خراب كرد ستم، مشهد چهار امام

كز آن شرف به سما یافت خاكسار بقیع


نخست مرقد سبط نبى امام حسن

بزرگ محور اعزاز و افتخار بقیع


مزار حضرت سجاد، اسوه عبّاد

امین اعظم حق، ركن استوار بقیع


مزار حضرت باقر، عزیز پیغمبر

كه بر فزوده به اجلال و اشتهار بقیع


مزار حضرت صادق رییس مذهب و دین

جهان علم و عمل، نور كردگار بقیع


قبور منهدم دیگر از تبار رسول

فزوده است بر اوضاع رنج بار بقیع


زظلم فرقه وهّابیان ناكس دون

بیا ببین كه خزان گشته نوبهار بقیع


سعودیان عمیل یهود و صهیونیسم

ز ظلم، هتك نمودند اعتبار بقیع


قبور آل پیمبر، خراب و ویران است

فرشتگان همگان اند سوگوار بقیع


در این مصائب عظمى ولىّ عصر بوَد

شكسته خاطر و محزون و داغدار بقیع


كند ظهور و جهان پر كند  ز دانش و داد

زند به ریشه خصم ستم شعار بقیع


قیام باید و مردانگىّ و همّت و عزم

كه بر طرف كند این وضع ناگوار بقیع


وگرنه تا نشود قطع دست استعمار

جهان شیعه بود زار و دل فكار بقیع


حرامیان به حرم تا كه حاكم اند روا ست

كه مسلمین همه باشند شرمسار بقیع


سلام بى حد و بسیار بر پیمبر و آل

درود وافر و بى انتها نثار بقیع


ز  یاد مرقد ویران اولیاى خدا

همیشه «لطفى صافى» است بى قرار بقیع

 

آیت‌الله صافی گلپایگانی


جلوه جنت‏به چشم خاکیان دارد بقیع




جلوه جنت‏به چشم خاکیان دارد بقیع

یا صفاى خلوت افلاکیان دارد بقیع


گر حصار کعبه را جبریل دربانى کند

صد چو موسى و مسیحا پاسبان دارد بقیع


گر چه با شمع و چراغ این آستان بیگانه است

الفتى با مهر و ماه آسمان دارد بقیع


گرچه محصولش بظاهر یک نیستان ناله است

یک چمن گل نیز در آغوش جان دارد بقیع


گرچه مى‏تابد بر او خورشید سوزان حجاز

از پر و بال ملائک سایبان دارد بقیع


میتوان گفت ازگلاب گریه اهل نظر

بى نهایت چشمه اشک روان دارد بقیع


بشکند بار امانت گرچه پشت کوه را

قدرت حمل چنین بار گران دارد بقیع


تا سروکارش بود با عترت پاک رسول

کى عنایت‏با کم و کیف جهان دارد بقیع


این مبارک بقعه را حاجت‏بنور ماه نیست

در دل هر ذره خورشیدى نهان دارد بقیع


اینکه ریزد از در و دیوار او گرد ملال

هر وجب خاکش هزاران داستان دارد بقیع


چون شد ابراهیم قربان حسین فاطمه

پاس حفظ این امانت را بجان دارد بقیع


فاطمه بنت اسد عباس عم، ام البنین

اینهمه همسایه عرش آستان دارد بقیع


در پناه مجتبى در ظل زین العابدین

ارتباط معنوى با قدسیان دارد بقیع


باقر علم نبى و صادق آل رسول

خفته‏اند آنجا که عمر جاودان دارد بقیع


قرنها بگذشته بر این ماجرا اما هنوز

داغ هجده ساله زهراى جوان دارد بقیع


کس نمیداند چرا یا قرة عین الرسول

منظر فصل غم انگیر خزان دارد بقیع


آخر اینجا قصه گوى رنج‏بى پایان تست

غصه و غم کاروان در کاروان دارد بقیع


خفته بین منبر و محرابى اما بازهم

از تو اى انسیه حورا نشان دارد بقیع


راز مخفى بودن قبر ترا با ما نگفت

تا بکى مهر خموشى بر دهان دارد بقیع؟


شب که تنها میشود با خلوت روحانى‏اش

اى مدینه انتظار میهمان دارد بقیع


شب که تاریک است و در بر روى مردم بسته‏است

زائرى چون مهدى صاحب زمان دارد بقیع


کاش باشد قبضه خاکم در آن وادى «شفق‏»

چون ز فیض فاطمه خط امان دارد بقیع

محمدحسین  بهجتى «شفق»

گلستان بقیع




بس كه پنهان گشته گل در زیر دامان بقیع

بوى گل مى‏آید از چاك گریبان بقیع



مرغ شب در سوگ گل‎هایى‏كه بر این خاك ‏ریخت

از سر شب تا سحر، باشد غزل‎خوان بقیع



ناله‏هاى حضرت زهرا هنوز آید به گوش

از فضاى حسرت آلودِ غم افشان بقیع



گوش ده تا گریه‎ی زار على را بشنوى

نیمه شب‎ها از دل خونین و حیران بقیع



این حریم عشق دارد عقده‏ها پنهان به دل

شعله‏ها سر مى‏كشد از جان سوزان بقیع



از دل هر ذرّه بینى جلوه‏گر صد آفتاب

گر شكافى ذرّه ذرّه خاكِ رخشان بقیع




هر گل اینجا دارد از خون جگر نقش و نگار

وه چه خوش رنگ است گلهاى گلستان بقیع



بسته‏ام پیمان الفت با مزار عاشقان

خورده عمق جان من پیوند با جان بقیع



اى ولىّ حق، تسلاّ بخشِ دل‎هاى حزین

خیز و سامان ده به گلزار پریشان بقیع



سینه این خاكِ گلگون، هست مالامالِ درد

كوش اى غمخوار رنجوران به درمان بقیع



اى جهان آباد كن، برخیز و مهر و داد كن

باز كن آباد از نو، كوى ویران بقیع



چون ببیند هر غروبش مات و خاموش و غریب

سیلِ خون ریزد «شفق» از دل به دامان بقیع


محمدحسین  بهجتى «شفق»

بقیعِ غریب



مى گرددم دو دیده پریشان و جان، غریب

در منظرى كه نیست به هفت آسمان، غریب


یا رب بقیع، قطعه اى از آسمان توست

پیچیده در غبار زمین و زمان، غریب


آن گوهرى كه بود مَلك خادم درش

خفته ست در كنار حَرَم، بى نشان، غریب


این خاك، میزبان پریشان كربلاست

مانده ست در حضور تو، اى آسمان، غریب


اینجا مزار صادق آل محمد(ص) است

تنها، میان گردش چشم جهان، غریب


در خلوت است بارگه باقرالعلوم(علیه السلام)

همچون مزار مادر زخمى، جوان، غریب


این سوى میله، مرقد اولاد مصطفاست

و آن سو، نگاه غمزده زائران، غریب


این محرمان پردگى عرش ذوالجلال

اینسان فتاده اند در این خاكدان، غریب


اشك است اینكه مى چكد از آستین ابر

مِهر است اینكه مانده در این آستان، غریب


مى گردد آسمان، به طوافى همیشگى

بر این مدار غربت و بر این مكان، غریب


یا رب چه حكمتى ست در این قطعه شریف

مهمان غریب و بارگه میزبان، غریب


یارب كرامتى! كه زنم بوسه بر بقیع

سر را نهم به خاك و بگویم بر آن غریب


حسین اسرافیلى

بشکند دستی که ویران کرد این گلخانه را


بشکند دستی که ویران کرد این گلخانه را

  درعزا بنشاند او ، شمع و گل و پروانه را


بشکند دستی که هتک حرمت این خانه کرد

شیعه را سوزاند و خون در قلب صاحبخانه کرد


درون قلب جهان ، انقلاب گشته بیا

نفس ، بدون تو همچون عذاب گشته بیا


نظاره کن به فرا سوی مدینه و ببین

حرم به دست حرامی خراب گشته بیا


این گلستان نبیّ بار دگر ویران شده

چشمهای منتقم ، بار دگر گریان شده


بعد تخریب بقیع و این ستم در آن دیار

گشت روشن ، از چه قبر فاطمه پنهان شده


محمد حسین بهجتى «شفق»

باز كن بر روى من آغوش جان را اى بقیع





باز كن بر روى من آغوش جان را اى بقیع

تا ببینم دوست دارى میهمان را اى بقیع


خاكى اما برتر از افلاك دارى جایگاه

در تو مى‏بینم شكوهِ آسمان را اى بقیع


پنج خورشیدِ جهان‎افروز در دامان تست

كرده‏اى رشك فلك این خاكدان را اى بقیع


مى‏رسیم از گرد ره با كوله بار اشك و آه

بار ده این كاروانِ خسته جان را اى بقیع



جز تو غم‏هاى على را هیچ كس باور نكرد

مى‏كشى بر دوش خود بارى گران را  اى بقیع


باز گو با ما، مزار كعبه‎ی دل‎ها كجاست

در كجا كردى نهان آن بى‏نشان را اى بقیع


قطره‏اى، اما در آغوش تو دریا خفته است

كرده‏اى پنهان تو موجى بیكران را اى بقیع


چشم تو خون گرید و «پروانه» مى‏داند كجاست

چشمه ‎ی جوشان این اشكِ روان را اى بقیع

محمّد على مجاهدى «پروانه»




نه قبله در تو که قبله نماست در تو بقیع

نه قبله در تو که قبله نماست در تو بقیع

نه کعبه کعبه اهل ولاست در تو بقیع


هزار مرتبه برتر از عرش حق هستی

نیاز خانه اهل سماء است در تو بقیع


سکوت محض تو در اوج غربت تاریخ

نماد ناله قلب خداست در تو بقیع


همین که بی حرم و گنبدی و گلدسته

نشان از واقعه ای غم فزاست در تو بقیع


به هر دو عالم اگر فخر می کنی چه عجب

هزار مادر شاه وفاست در تو بقیع


به اشک نم نم خود زائرت سحر می گفت

شمیم علقمه و کربلاست در تو بقیع


اگرچه مهد ولایی به کربلا نرسی

کجاست سری ز تن خود جدا در تو بقیع


کنار تربت مادر به یاد کرب و بلا

صدای ناله مهدی رساست در تو بقیع


سید محمد میرهاشمی

می کشم از سینه ام آه

می کشم از سینه ام آه

در غمی جانسوزوجانکاه

وای  من وای من گشته ویران      در مدینه قبور امامان

               وای من وای من زین مصیبت

سینه ام را غم گرفته

فاطمه (س) ماتم گرفته

عاقبت گشته از جوروکینه        هتک حرمت حریم مدینه

              وای من وای من زین مصیبت

دیده از غم خون فشان است

خونجگر صاحب زمان است

تازه شد داغ دیرینه ما          خرمن آتش وبیت مولا (ع)

             وای من وای من زین مصیبت

در هجومی ظالمانه       

 می کشید آتش زبانه

پشت در یاس عترت فدا شد        کشته از غربت مرتضی شد

             وای من وای من زین مصیبت

غربت آباد ديار آشنايى ها، بقيع
همدم ديرينه غمهاى ناپيدا، بقيع
در تو ـ حتّى ـ لحظه ها هم بى قرارى مى كنند
اى تمام واژه هاى اشك را معنى بقيع
در تو، خون ديده ها دريا شد و صاحبدلان
جرعه جرعه عشق نوشيدند از اين دريا بقيع
سنگ فرش كوچه هايت داغ هاى سينه سوز
شمع فانوس نگاهت چشم خون پالا بقيع
تو بلور روشنايى هاى شهر يثربى
چون نگينى مانده در انگشتر بطحا بقيع
همصدا با قرنها مظلومى آل رسول
حنجرى كو؟ تا در اين غربت كند آوا، بقيع
وسعت تنهايى ات دل هاى ما را مى برد!
تا خدا ـ تا عشق ـ تا تنهايى مولا بقيع
قصّه مظلومى اش را با تو گفت آن شب كه داشت
در گلو، بُغضِ غريب ماتم زهرا، بقيع
در هجوم تيرگى ها، در شب سرد سكوت
حسرتى مى بُرد خورشيد جهان آرا بقيع
اى مزار هرچه خورشيد از ديار روشنى
اى شكوه نور در آئينه غبرا بقيع
كاش چشمى بود و اشكى، اشتياق مويه اى
با تو مى مانديم ـ تا موعود ـ تا فردا بقيع
اى بهشت آرزو، گم كرده دلهاى پاك
اى زيارتگاه يك عالم دل شيدا بقيع
سيل اشك عاشقان بگذار تا دريا شود
چشمه اى از چشم جان بيدلان بگشا بقيع
دارم امّيد آنكه در محشر پناهم مى دهد
سايه ديوار اين «آشفته»حالى ها بقيع

جعفر رسول زاده _ آشفته

بقیع

 
بشکند دستی که ویران کرد این گلخانه را
درعزا بنشاند او ، شمع و گل و پروانه را

بشکند دستی که هتک حرمت این خانه کرد
شیعه را سوزاند و خون در قلب صاحبخانه کرد

درون قلب جهان ، انقلاب گشته بیا
نفس ، بدون تو همچون عذاب گشته بیا

نظاره کن به فرا سوی مدینه و ببین
حرم به دست حرامی خراب گشته بیا

این گلستان نبیّ بار دگر ویران شده
چشمهای منتقم ، بار دگر گریان شده

بعد تخریب بقیع و این ستم در آن دیار
گشت روشن ، از چه قبر فاطمه پنهان شده

بقیع

خوش آن نسيم كه مى آيد از كنار بقيع
خوشا هواى روان بخش و مُشكبار بقيع


فرشتگان ز زمين مى برند سوى بهشت
براى غاليه‌ي حوريان غبار بقيع


اگر كه طور تجلّى ز صدق مى طلبى
بيا به گلشن روحانى ديار بقيع


دريغ و درد كه از ظلم دشمنان خدا
خراب شد همه آثار بى شمار بقيع


ايا كه غيرت دين دارى و ولايت آل
ببار خون، عوض اشك در كنار بقيع


خراب كرد ستم، مشهد چهار امام
كز آن شرف به سما يافت خاكسار بقيع


نخست مرقد سبط نبى امام حسن
بزرگ محور اعزاز و افتخار بقيع


مزار حضرت سجاد، اسوه عبّاد
امين اعظم حق، ركن استوار بقيع


مزار حضرت باقر، عزيز پيغمبر
كه بر فزوده به اجلال و اشتهار بقيع


مزار حضرت صادق رييس مذهب و دين
جهان علم و عمل، نور كردگار بقيع


قبور منهدم ديگر از تبار رسول
فزوده است بر اوضاع رنج بار بقيع


زظلم فرقه وهّابيان ناكس دون
بيا ببين كه خزان گشته نوبهار بقيع


سعوديان عميل يهود و صهيونيسم
ز ظلم، هتك نمودند اعتبار بقيع


قبور آل پيمبر، خراب و ويران است
فرشتگان همگان اند سوگوار بقيع


در اين مصائب عظمى ولىّ عصر بوَد
شكسته خاطر و محزون و داغدار بقيع


كند ظهور و جهان پر كند ز دانش و داد
زند به ريشه خصم ستم شعار بقيع


قيام بايد و مردانگىّ و همّت و عزم
كه بر طرف كند اين وضع ناگوار بقيع


وگرنه تا نشود قطع دست استعمار
جهان شيعه بود زار و دل فكار بقيع


حراميان به حرم تا كه حاكم اند روا ست
كه مسلمين همه باشند شرمسار بقيع


سلام بى حد و بسيار بر پيمبر و آل
درود وافر و بى انتها نثار بقيع


ز ياد مرقد ويران اولياى خدا
هميشه «لطفى صافى» است بى قرار بقيع



آيت‌الله صافي گلپايگاني
__________________

بقیع

جلوه جنّت به چشم خاکیان دارد بقیع
یا صفای خلوت افلاکیان دارد بقیع
گر حصار کعبه را جبریل دربانی کند
صد چو موسی و مسیحا پاسبان دارد بقیع
گرچه با شمع و چراغ این آستان بیگانه است
الفتی با مهر و ماه آسمان دارد بقیع
گر چه می‏تابد بر او خورشید سوزان حجاز
از پروبال ملائک سایبان دارد بقیع
این مبارک بقعه را حاجت به نور ماه نیست
در دل هر ذره، خورشیدی نهان دارد بقیع