گر سر کنم، مصیبیت از شاه کربلا

ترسم شرر به عرش زند، آه کربلا

لرزد زمین ز کثرت اندوه اهل بیت

سوزد فلک ز ناله ی جان کاه کربلا

ای بس شبان تیره که بالید بر فلک

خاک از فروغ مشتری و ماه کربلا

گر یوسفی فتاد به کنعان، درون چاه

صد یوسف است، گم شده در چاه کربلا

ای ساربان! به کعبه ی مقصود، محملم

گر می بَری، بران شتر از راه کربلا

وی رهنمای قافله! این کاروان بکش

تا پایه ی سریر شهنشاه کربلا

شاید که من به کام دل خود، مشام جان

تر سازم از شمیم سحرگاه کربلا

ای کعبه ی معظّمه! فرق است از زمین

تا آسمان، ز جاه تو  تا جاه کربلا

آه ز دمی! که آتش بیداد شعله زد

بر آسمان ز خیمه و خرگاه کربلا

گوش کلیمِ طور ولا از درختِ عشق

بشنید بانگ «انّی انَا اللهِ» کربلا

 پرتو فکند مهرِ تجلّی ز شرق عشق

موسای عقل خیره شد، از نور برق عشق

ادیب الممالک فراهانی