چون روز حرب، مهر شد از مشرق ، آشکار

گفتی که تیره گشت، چو شب، روزِ روز گار

سر زد چو بانگ کوس مخالف، بلند شد

از سینه ی سپهر، بسی ناله هیا زار

چون دیدقلّت سپه شاه کم سپاه

با صد هزار دیده، فلک گشت اشک بار

بعد از وداع اهل حرم، شاه جم خدم

بنهاد رو به جانب میدان کارزار

بر پشت ذوالجناح چو بنشست، عقل گفت:

بی پرده جلوه گر شده بر عرش ، کردگار

این گفت: احمد است و نشسته است بر بُراق

و آن گفت: حیدر است و کشیده است، ذوالفقار

شیران غاب احمد مختارش از یمین

میران خیل حیدر کرّارش از یسار

یک یک اجازه جویی حربِ مخالفان

تا جان و سر کنند به خاک رهش، نثار

هر یک به سوی عرصه ی هیجا، قدم زدند

بر بام آسمان شجاعت، علم زدند

 

اشراق آصفی