نجوا
نجوا
امشب اين دل گشته بينِ سينه گم
مهدي صاحب زمان آيد به قم
شالِ ماتم را به سر انداخته
نالهاش بر جان شرر انداخته
گويدش اي عمهي چشم انتظار
آمدم بالين تو من بيقرار
آمدم در شهر قم يارت شوم
من در اين غربت پرستارت شوم
طاهره، مرضيه، ماهِ عالِمِه
اي كريمه، اي رضيه، فاطمه
اي كه نامت شبه نامِ مادرم
در برت با يادِ مادر مضطرم
عمه جان معصومه بين بستري
لحظهي ناله شبيه مادري
فرق تو با مادرم بس باشد اين
او ميان كوچهها خورده زمين
او ميان كوچه سيلي خورده است
ميخ در پهلوي او آزرده است
اي كه هر جا بيقرينه بودهاي
كي دچارِ دردِ سينه بودهاي
مردم قم احترامت كردهاند
كي تو را گريه حرامت كردهاند
اهل قم گريان و زارت گشتهاند
روز و شب چشم انتظارت گشتهاند
با گل و لاله تو را دفنت كنند
كي شبانه در خفا كفنت كنند
عمه جان امشب خريدارت منم
مرهمِ آن جسمِ بيمارت منم
اين دلم با ناله در تاب و تب است
پيش تو هستم دلم با زينب است
زينب ثاني خطابت ميكنم
گريه بر حالِ خرابت ميكنم
مردم اينجا افتخارت كردهاند
كي حجابي از تو غارت كردهاند
سر درِ قم را به گُل آويختند
كي به رويت سنگ و آتش ريختند
عمه جان اينجا و ملكِ ري كجا
كوفه و شام و سر بر ني كجا
خندهي مردم در اين قم مرهم است
خنده در بزمِ يزيدي ماتم است
عمه جان برخيز و دل صد چاك شد
چشمِ خونبار رضا غمناك شد
چشم بر راه تو چشمانِ رضا
من چه گويم با تو جانانِ رضا
عمه جدّ من غريب و زار شد
چشمِ تو چون چشمِ مادر تار شد
زينب و زهرا و حيدر آمده
باب تو موسي بن جعفر آمده
عمه جان چشمِ خودت را باز كن
با رضا شرحِ غمت آغاز كن
اهلِ قم هر جا صدايت ميكنند
خاك بر سر از عزايت ميكنند
امشب اين دل گشته بينِ سينه گم
مهدي صاحب زمان آيد به قم
شالِ ماتم را به سر انداخته
نالهاش بر جان شرر انداخته
گويدش اي عمهي چشم انتظار
آمدم بالين تو من بيقرار
آمدم در شهر قم يارت شوم
من در اين غربت پرستارت شوم
طاهره، مرضيه، ماهِ عالِمِه
اي كريمه، اي رضيه، فاطمه
اي كه نامت شبه نامِ مادرم
در برت با يادِ مادر مضطرم
عمه جان معصومه بين بستري
لحظهي ناله شبيه مادري
فرق تو با مادرم بس باشد اين
او ميان كوچهها خورده زمين
او ميان كوچه سيلي خورده است
ميخ در پهلوي او آزرده است
اي كه هر جا بيقرينه بودهاي
كي دچارِ دردِ سينه بودهاي
مردم قم احترامت كردهاند
كي تو را گريه حرامت كردهاند
اهل قم گريان و زارت گشتهاند
روز و شب چشم انتظارت گشتهاند
با گل و لاله تو را دفنت كنند
كي شبانه در خفا كفنت كنند
عمه جان امشب خريدارت منم
مرهمِ آن جسمِ بيمارت منم
اين دلم با ناله در تاب و تب است
پيش تو هستم دلم با زينب است
زينب ثاني خطابت ميكنم
گريه بر حالِ خرابت ميكنم
مردم اينجا افتخارت كردهاند
كي حجابي از تو غارت كردهاند
سر درِ قم را به گُل آويختند
كي به رويت سنگ و آتش ريختند
عمه جان اينجا و ملكِ ري كجا
كوفه و شام و سر بر ني كجا
خندهي مردم در اين قم مرهم است
خنده در بزمِ يزيدي ماتم است
عمه جان برخيز و دل صد چاك شد
چشمِ خونبار رضا غمناك شد
چشم بر راه تو چشمانِ رضا
من چه گويم با تو جانانِ رضا
عمه جدّ من غريب و زار شد
چشمِ تو چون چشمِ مادر تار شد
زينب و زهرا و حيدر آمده
باب تو موسي بن جعفر آمده
عمه جان چشمِ خودت را باز كن
با رضا شرحِ غمت آغاز كن
اهلِ قم هر جا صدايت ميكنند
خاك بر سر از عزايت ميكنند
+ نوشته شده در ساعت توسط مسافر
|