می رفت وجز وصال حبیبش به سر نداشت
می رفت وجز وصال حبیبش به سر نداشت
ای کاش کوفه در پی امشب سحر نداشت
سی سال آهِ حسرت پرواز می کشید
از سوز کوچه حیف دگر بال وپر نداشت
برشانه های چاه غربیانه می سرود
وقتی که جای آن همه غم بر جگر نداشت
از کوچه های سرد و پر از سنگ می گذشت
باغصه هایی که هیچ کس ازآن خبر نداشت
می گفت ومی گریست که ای کاش دخترم
باناقه، دست بسته، از این جا گذر نداشت
در مأذنه اذان خداحافظیش گفت
جز تیغ کوفه گوش شنیدن مگر نداشت؟
از ضربتی که تا خم ابروی اودرید
افتاد بین خون و سراز سجده بر نداشت
زد دست وپا که فاطمه با محسن آمده
یک عمر دیدن آری، از این خوب تر نداشت
ای کاش دست قنفذ این شهر می شکست
یا آرزوی معجزشق القمر نداشت
وقتی که بانگ قد قتل المرتضی زدند
ای کاش چشم منتظری پشت در نداشت
می کرد پاک خون محاسن به آستین
زینب به خانه طاقت زخم پدر نداشت
ای کاش کوفه در پی امشب سحر نداشت
سی سال آهِ حسرت پرواز می کشید
از سوز کوچه حیف دگر بال وپر نداشت
برشانه های چاه غربیانه می سرود
وقتی که جای آن همه غم بر جگر نداشت
از کوچه های سرد و پر از سنگ می گذشت
باغصه هایی که هیچ کس ازآن خبر نداشت
می گفت ومی گریست که ای کاش دخترم
باناقه، دست بسته، از این جا گذر نداشت
در مأذنه اذان خداحافظیش گفت
جز تیغ کوفه گوش شنیدن مگر نداشت؟
از ضربتی که تا خم ابروی اودرید
افتاد بین خون و سراز سجده بر نداشت
زد دست وپا که فاطمه با محسن آمده
یک عمر دیدن آری، از این خوب تر نداشت
ای کاش دست قنفذ این شهر می شکست
یا آرزوی معجزشق القمر نداشت
وقتی که بانگ قد قتل المرتضی زدند
ای کاش چشم منتظری پشت در نداشت
می کرد پاک خون محاسن به آستین
زینب به خانه طاقت زخم پدر نداشت
+ نوشته شده در ساعت توسط مسافر
|